رمان جان آسای روایت زندگی فرزندان طلاق و ترس از ازدواج است.
پگاه بعد از چند سال تحصیل در شهری دیگر، به خانه برمیگردد. خانهای که در آن هیچکس انتظار او را نمیکشد. بهناچار باز هم از خانه دور میشود و به خانهای پناه میبرد که در طبقهی بالای آن دو مرد تنها زندگی میکنند. زندگی پگاه با زندگی این دو مرد گره میخورد و…
هرگز لحظه ای تصور نمیکردم که روزی برای برگشتن به خانهی خودم دستدست کنم، که فراری باشم، که برعکس همه، هیچ اشتیاقی برای اینکه سال نو را در خانهی خودم تحویل کنم نداشته باشم؛ اما امروز این اتفاق افتاده بود و من با بیمیلی تمام، فقط و فقط بهخاطر اصرارهای یکی دیگر، داشتم به خانه برمیگشتم.
یکی که خودش بیرون گود نشسته بود و به من میگفت لنگش کنم!
برای بار هزارم، از ایستگاه راهآهن تا همین جایی که بودم با خودم گفتم: «کاش پیشش میماندم، کاش برنمیگشتم، اصلاً کاش معذوریت نداشت و میتوانست من را تا ابد پیش خودش نگه دارد.»، اما حیف که این «ایکاشها» فقط حرف بود و هیچوقت به عمل نمیرسید.
وارد کوچهی آشنا ولی ناآشنایمان شدیم و جلوی ساختمان از راننده خواستم که توقف کند. کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. راننده هم پیاده شد تا وسایلم را از صندوق عقب ماشین بیرون بیاورد.
با لبخند از مرد تشکر کردم. ماشین که از جلوی چشمم عبور کرد و رفت، گوشی همراهم زنگ خورد. با نگاهی به اسم روی صفحه لبخندم عمق گرفت، گوشی را کنار گوشم گذاشتم و زمزمه کردم:
ــ اونی که اسم تو رو گذاشته آگاه، میدونسته که قراره علم غیب داشته باشی؟!
مردانه خندید و سلام کرد. جواب سلامش را دادم و پرسید:
ــ رسیدی؟
ــ همین الان… نکنه تو وسایلم جیپیاسی، چیزی گذاشتی؟
ــ به هر حال باید حواسم رو جمع میکردم که یهو به سرت نزنه کار اشتباهی بکنی!
لبخند از روی لبم پرید و با نگاه بیحوصلهای به چمدانهایم، غریدم:
ــ اینکه میخواستم برم خونهی خودمون کجاش اشتباه بود؟!… تو چرا میخوای من توی این خونه عذاب بکشم؟!
نوچی کرد و سعی کرد با ملایمتی که به لحنش داد دلم را به دست بیاورد.
ــ اشتباه بود عزیز من… اشتباه بود… تنها موندنت توی اون خونهی درندشت اشتباه بود. پس دیشب سه ساعت برات قصهی حسین کرد گفتم؟!
ــ خب من که گفتم اونجا رو اجاره بدیم و یه جای کوچیکتر برای من…
ــ ای بابا!… تو چرا دوباره برگشتی سر خط؟!… ما یک هفتهی تمام همهی این حرفها رو گفتیم و تکرار کردیم… برای هزارمین بار میگم… چند ماه صبر کن ببینم تکلیف انتقالیم چی میشه. شاید برگشتم و اونوقت با هم برمیگردیم خونهی خودمون.
ــ من توی این چند ماه نابود میشم، آگاه!
بغضی که ناخواسته به جان صدایم افتاده بود او را هم ناراحت کرد.
ــ قربونت برم… تو محکمتر از این حرفها بودی که!
دیگر ریزش اشکهایم دست خودم نبود.
ــ من اینجا رو دوست ندارم… مامان اگه میخواست من پیششون برگردم، یه تلاشی میکرد، اما خودت دیدی که… یه جوری صحبت میکرد انگار بیشتر راغب بود من هرجایی هستم همون جا بمونم تا اینکه بخوام…
ــ قضاوت نکن… اونم دردسرای خودشو داره… برو خونه و سعی کن خیلی با کسی همصحبت نشی. تو یه مدت از خونه دور بودی و فکر میکنی برگشتن و دوباره موندن توی اون خونه سخته، اما یه کم که بگذره درست میشه… خب؟… باهات در تماسم، عزیزم.
پشت دستم را محکم روی چشمهای خیسم کشیدم و نفس عمیقی بیرون دادم.
ــ خیلی خب… کاری نداری؟!
ــ نه دیگه… مراقب خودت باش. هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده، باشه؟
ــ باشه.
خداحافظی کردیم و دستم همراه گوشی کنار تنم افتاد. چند ماهی که میگفت، از همین لحظه برایم مثل چند سال دیده میشد. اگر انتقالی نمیگرفت چه؟…
سرم را تکان دادم تا بیشتر از این افکار منفی در ذهنم جولان ندهند. خبری از سرمای هوا نبود، انگار بهار برای رسیدن عجله داشت که زودتر از موعد، سرما را روانه کرده بود و خودش را با جوانههای ریزریز درختان به چشم مردم میکشاند.
هر دو چمدانم را بهسختی تا جلوی ساختمان کشیدم و در را با کلید باز کردم. به خاطر همان چند پلهای که تا رسیدن به آسانسور فاصله بود، جابهجا کردن وسایل نفسم را برید.
تکیهام را به دیوار کابین دادم و حین بالا رفتن آن به تصویر خودم در آینه نگاه کردم. پوزخندی به دختر توی آینه زدم که با گیجی و با چشمهایی نمدار زل زده بود به من و انگار میخواست از چشمهای سرخم تمام افکارم را بیرون بکشد.
آسانسور در طبقهی پنجم ایستاد. برای دختر توی آینه شکلکی درآوردم و شانه بالا انداختم. بیصدا خندیدم؛ شاید کمکم داشتم دیوانه میشدم.
پشت به آینه کردم و چمدانها را از کابین بیرون گذاشتم. دست در جیبم کردم تا کلید را بیرون بیاورم، اما در لحظه پشیمان شدم. یادآوری یک تصویر دور و مبهم، وادارم کرد به جای باز کردن در زنگ بزنم تا یک وقت کسی را غافلگیر نکنم.
انتظارم کمی طولانی شد، یعنی امکان داشت کسی خانه نباشد؟ یک بار دیگر زنگ را فشار دادم و این بار برای درآوردن کلید تردیدم کمتر شد. لحظهای کوتاه نگذشته بود که در باز شد. برای دیدن مامان، آن هم بعد از مدتی طولانی، با نگاهم تصویر پشت در را بلعیدم، اما با دیدن کسی که پشت در بود چشمهایم از شدت تعجب گرد شد.
از ذهنم گذشت شاید مامان خانه را عوض کرده باشد، اما مگر میشد از آمدنم خبر داشته باشد و چیزی از این موضوع نگوید؟! تا لب باز کردم چیزی بگویم، پسری که پشت در ایستاده بود با بیحوصلگی نق زد:
ــ سامیهخانوم، دخترت تشریففرما شد.
بعد هم در را نیمهباز رها کرد و به داخل خانه برگشت. برای هضم جملهای که از دهان پسر بیرون آمده بود، چند بار آن را تکرار کردم، اما تا وقتی که قامت مامان پشت در پدیدار نشده بود، نتوانستم معنی حرفش را بفهمم.
ــ پگاه! کی اومدی مامانجان؟!… چرا خبر ندادی؟!
بیحرف به صورتش زل زدم شاید جواب تمام سؤالاتم را درجا بدهد، ولی او کار دیگری کرد؛ جلو آمد و با برداشتن یکی از چمدانها، تند و پشت سر هم گفت:
ــ مگه بهت نگفتم قبل از اینکه راه بیفتی بهم خبر بده؟!… بیا تو ببینم… بیا تو. ناهار خوردی؟
دستهی چمدان دیگرم را بالا کشیدم و آن را پشت سرم به داخل خانه بردم. هنوز توی شوک بودم و حتی با وجود دیدن مامان احساس غریبگی میکردم. حسم با دیدن یک پسربچهی دیگر که روی مبل خانه لم داده بود و با تبلتش بازی میکرد شدت گرفت.
مطمئن بودم آن که در را باز کرد خیلی بزرگتر از این یکی بود. اینجا چه خبر بود؟ اینها که بودند که در خانهی ما احساس راحتی میکردند؟!
مامان که تا وسط سالن رفته بود، وقتی دید خبری از من نیست، برگشت و با تعجب به منی که جلوی در خانه بلاتکلیف ایستاده بودم نگاه کرد. عجیب است اگر بگویم از مادرم توقع استقبال صمیمانهتری داشتم؟!
مامان چمدان را وسط خانه روی زمین گذاشت و به طرفم برگشت. انگار از شکل نگاهم به افکارم پی برد که جلو آمد و تن خشکشدهام را در آغوش گرفت.
ــ دلم برات تنگ شده بود، خوشگلم… یادم نمیآد اینقدر بیعاطفه بارت آورده باشم که حتی نخوای وسط ترمها بیای بهمون سر بزنی!
به زور لب زدم:
ــ چه فرقی داشت؟!… تو که خودت تندتند میاومدی دیدنم.
کمی عقب کشیدم و با نگاهی پر از سؤال به چشمهایش خیره شدم.
ــ مامان… اینجا چه خبره؟… مهمون داریم؟
مامان نگاهی سرسری به پشت سرش انداخت. تازه متوجه نوع پوششش شدم. به بلوز و دامن ساده و راحتی که همیشه مثل آن را در خانه میپوشید نگاه انداختم. روسری هم سر نداشت و این برای مامان که روی حجابش همیشه حساس بود، کمی عجیب به نظر میآمد. لبخند مامان از روی صورتش پاک شد و خیلی جدی گفت:
ــ لباسهاتو عوض کن، بیا برات توضیح میدم.
خواستم همان جا مثل بچهها پا به زمین بکوبم و بگویم همین حالا هر توضیحی که میخواهی بده، اما این کار را نکردم. خیلی وقت بود که از آن دنیای ساده و بیمنطق کودکی فاصله گرفته بودم.
شانهای بالا انداختم و زیرلبی «باشه»ای گفتم. چمدانم را دنبال خودم کشیدم تا به طرف اتاقم بروم، اما مامان خیلی ناگهانی بازویم را کشید و دستپاچه گفت:
ــ ای وای… کجا میری، پگاه؟
رفتار مامان هر لحظه بیشتر گیجم میکرد.
ــ مگه نگفتی برو لباساتو عوض کن؟!
با دست اتاق خودش را که درست روبهروی اتاق من، سمت دیگر سالن قرار داشت نشان داد.
ــ برو اونجا.
ابروهایم مدام بالا و بالاتر میرفتند. تا خواستم باز سؤالی بپرسم، در اتاقم باز شد و همان پسری که در را به رویم باز کرده بود بیرون آمد. لبهایم را از شدت تعجب به هم فشردم و با همان ابروهای بالارفته پسر را دنبال کردم که میرفت تا کنار آن یکی که کوچکتر بود بنشیند.
هردو در این هوا رکابی و شلوارک به تن داشتند و جوری رفتار میکردند انگار آنها صاحبخانهاند و من مهمانشان. پسر بدون اینکه به ما نگاهی بیندازد، نشست و لب زد:
ــ سامی، بابا گفت شب دیر میآد خونه.
آن یکی در جوابش غر زد:
ــ به من چه؟!
پسر بزرگتر بیاعتنا به غرغر آن یکی پاهایش را روی میز روی هم انداخت و سرش را توی گوشیاش فرو برد.
ــ با تو نبودم که، کرهخر!
پسر کوچکتر با عصبانیت سرش را چرخاند.
ــ کرهخر باباته!
صدای خندهی مسخرهی پسر بزرگتر در خانه پیچید.
ــ بابای من و تو که یکیه.
مامان پوفی کرد و بلند رو به آنها گفت:
ــ خیلی خب دیگه… بس کنید… با جفتتونم.
بعد هم رو به منی کرد، که مات این نمایش مانده بودم. با بیحوصلگی گفت:
ــ برو لباساتو عوض کن دیگه تو هم… وایسادی بر و بر چی رو تماشا میکنی؟!
آنقدر از لحظهی ورودم به خانه پشت سر هم یکه خورده و تعجب کرده بودم که دیگر توان سؤال پرسیدن و دهان به دهان گذاشتن با مامان را نداشتم.
یک چمدان را در دست گرفتم و دیگری را روی چرخهایش پشت سرم تا اتاق مامان کشیدم. وارد که شدم هر دو چمدان را همان گوشه رها کردم و لبهی تخت نشستم.
برای بار دهم از خودم پرسیدم در این خانه چه خبر است؟ چرا نمیتوانستم از چیزی سر دربیاورم؟
به جای اینکه به توصیهی مامان گوش کنم و لباسهایم را عوض کنم، فقط کیفم را از روی شانه پایین انداختم، کاپشنم را درآوردم و گوشی را از کیف بیرون آوردم. روی اولین شمارهی لیست تماسهایم ضربه زدم و همین که صدایش را شنیدم، با لحن مبهوتی زمزمه کردم:
ــ اینجا یه خبرایی شده، آگاه!
او هم از لحن و صدایم جا خورد که با تعجب پرسید:
ــ چه خبری؟!… چی شده پگاه؟ خوبی؟… مامان خوبه؟
به در نیمهباز اتاق زل زدم و با گیجی پرسیدم:
ــ مامان؟!
مامان!… انگار این مامان را هم نمیشناختم.
ــ مامان خوبه… ولی… آگاه…
نفس راحتی کشید و آرامتر گفت:
ــ جانم؟!… نصفهعمر شدم که… بگو چی شده!
ــ آگاه! جمشید بچه داشت؟!
آن طرف خط سکوت شد. نمیدانم داشت فکر میکرد یا منتظر ادامهی حرف من بود، با این حال خودم ادامه دادم:
ــ نمیدونم توی این خونه چه خبره… ولی هیچی سر جای خودش نیست. بهت زنگ میزنم.
بدون توجه به الو الو گفتنهای آگاه، تماس را قطع کردم و گوشی را روی تخت انداختم. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مامان توی آشپزخانه داشت دور خودش میچرخید. داخل آشپزخانه رفتم و به یکی از کابینتها تکیه دادم. متوجهم شد و با دیدن سرووضعم اخم کرد.
ــ چرا لباساتو عوض نکردی پس؟… نگفتی، ناهار خوردی یا نه؟!… بیا بشین یه چیزی بدم بخوری از راه رسیدی.
به میز ناهارخوری کوچک وسط آشپزخانه اشاره کرد، اما من از جایم جُم نخوردم.
ــ چهجوری با وجود دو تا پسر غریبه تو خونه، برم لباس عوض کنم و راحت باشم.
جملهام وادارش کرد بایستد و نگاهم کند.
ــ غریبه نیستن.
ــ ولی من نمیشناسمشون!
ــ با هم آشنا میشید بالاخره.
ــ بگو آشنا میشی… انگار اونا خوب منو میشناسن… در این حد که اصلاً حضورم براشون اهمیتی نداره… حتی اتاقم هم صاحب شدن.
مامان که پشت به من کرده بود تا چای بریزد، با این حرفم دوباره چرخید و نگاهم کرد. دیگر نگاهش بیحوصله یا طلبکارانه نبود. ردی از شرمندگی در نگاهش میدیدم.
گوشهی لبش را کمی جوید، فنجانی را که در دست داشت کنار گاز گذاشت و به طرفم آمد. دستم را گرفت و مجبورم کرد تا روی یکی از صندلیها بنشینم. خودش هم صندلی دیگری را نزدیک کشید تا دقیقاً روبهروی من باشد. نشست، یک دستم را بین هر دو دستش گرفت و آرام، طوری که انگار نمیخواست صدایش بیرون برود، زمزمه کرد:
ــ محسن و سامان پسرای جمشیدن.
نتوانستم جلوی نقش بستن پوزخند روی لبم را بگیرم. نگاهم را به زمین آشپزخانه دادم و سر تکان دادم.
ــ حدس میزدم.
مامان آرامآرام پشت دستم را نوازش کرد.
ــ گوش کن پگاه، اینا قرار نیست خیلی اینجا بمونن. جمشید فعلاً افتاده روی دور لجبازی و هرچی من میگم یه چیز جدید در جوابم میگه. تازگیها هم گیر داده که اگه قراره نفقهی مفت و مجانی بده به اون یکی زناش، پس پسراش رو خودش بزرگ کنه بهتره!
سرم را با مکث بالا آوردم و با خندهای عصبی گفتم:
ــ همین؟!… تو هیچی نگفتی بهش؟ نگفتی من دختر جوون دارم تو این خونه، با دو تا پسر غریبه چهجوری باید زندگی کنه؟!
مامان برای توجیه خودش فوری گفت:
ــ خیالم راحت بود که تو فعلاً نیستی… نمیدونستم قراره موندگار بشن.
ابروهایم بالا رفتند.
ــ همین الان گفتی قرار نیست خیلی اینجا بمونن.
پلکهایش را لحظهای روی هم فشار داد و بیقرارتر به نوازش انگشتانم پرداخت.
ــ امیدوارم اینجوری باشه… یعنی منتظرم که بیاد و ببینه که تو برگشتی، شاید بفهمه این ماجرا شدنی نیست.
لبخند پردردی روی لبم نشست.
ــ و اگه نفهمید؟!
صاف نشست و حقبهجانب گفت:
ــ میگم براشون خونهی جدا بگیره.
از این همه تناقض در حرفهای مامان کلافه شده بودم. دستم را از بین دستهایش بیرون کشیدم و صدایم بیاراده بالا رفت:
ــ همین الان مگه نگفتی…
انگشت روی بینی فشرد و هیشی کرد. ناچار کمی صدایم را پایین آوردم.
ــ همین الان مگه نگفتی واسه اینکه نفقه نده برداشته آوردتشون پیش خودش؟!… جمشید آدمیه که واسه دو تا پسربچه خونهی جدا بگیره؟!… مامان، میشه محض رضای خدا درست بگی ماجرا چیه تا من تکلیفمو بدونم؟!
مامان با درماندگی دستهایش را روی پاهایش درهم گره کرد و سر پایین انداخت. زیرلبی گفت:
ــ مگه بهت نگفتم واسه برگشتن عجله نکن… شد یه بار به حرفم گوش بدی؟!
خم شدم و سرم را کمی جلو کشیدم تا صدای آرامم را فقط خودش بشنود.
ــ کافی بود یه توضیح ساده بدی که چرا نمیخوای ریخت منو ببینی… منم دیگه پامو اینجا نمیذاشتم.
نگاهش را با ترس بالا آورد. احتمالاً منتظر دیدن آثار ناراحتی در صورتم بود، اما من خندهای مصنوعی کردم و شانه بالا انداختم.
ــ احتمالاً راه ندادن یه دختر توی خونه، راحتتر از بیرون کردن دو تا پسر از خونه است.
مامان که با دیدن لبخندم کمی راحتتر شده بود از شنیدن جملهام اخمی کرد و غرید:
ــ حرف دهنتو بفهم، پگاه!… دارم میگم شرایط جوری شده که نتونستم…
بلند شدم و به سمت کتری روی گاز رفتم. در فنجانی که مامان کنار گاز گذاشته بود چای ریختم و با بیخیالی لب زدم:
ــ برای تو هم بریزم؟
بعم هم با صدای بلندتری پرسیدم:
ــ پسرا، چایی بریزم براتون؟
آن یکی که بزرگتر بود با لحن بیقیدی جواب داد:
ــ ما چایخور نیستیم.
پوزخندی زدم و در حالی که فنجانم را در دستم گرفته بودم به کابینت کنار گاز تکیه دادم. مامان روی صندلی به طرفم چرخید و بیحرف نگاهم کرد. احتمالاً منتظر بود بگویم شرایط را پذیرفتهام و با همین وضع کنار میآیم.
کمی از چای را داغداغ مزهمزه کردم و خیره به سرامیکهای کف آشپزخانه پرسیدم:
ــ حالا مثلاً بخوام بمونم باید دقیقاً چیکار کنم؟… شبا با تو و جمشید هماتاق بشم؟!… یا وسایلمو بذارم گوشهی سالن و شبم همون جا بخوابم.
فنجان نیمهپر را روی کابینت رها کردم و صاف ایستادم.
ــ وای مامان! وسایل منو چی کار کردی؟! لباسام، کتابام…
مامان دستی به پیشانیاش کشید و سرش را بالا انداخت.
ــ نگران نباش… وسایلت سر جاشونه، فقط یه کمد خالی کردم که این دو تا وسیلههاشونو بذارن توش… من تا شب این مشکل رو حل میکنم، بذار جمشید برگرده خونه…
دم عمیقی گرفتم و پلکهایم را روی هم فشار دادم تا آرامشی که داشت کمکم مختل میشد سر جایش برگردد. لبخندی روی لبم نشاندم و به طرف مامان رفتم. گونهاش را بوسیدم و گفتم:
ــ نمیخواد فکرتو درگیر من کنی، عزیزم… دوست ندارم به خاطر یه موضوع پیش پا افتاده با جمشیدخان جروبحث کنی. من فعلاً میرم تا…
ترسیده نگاهم کرد.
ــ میری؟!… کجا؟… مگه نمیگی خوابگاهو تحویل دادی؟
بعد انگار که یاد چیزی افتاده باشد آرامتر پرسید:
ــ برمیگردی پیش آگاه؟!… منم که از اول گفتم یه مدت اونجا بمون.