موضوع اصلی رمان تیتراژ آخر زندگیم
صحرا دختری که زندگی تکراری خودش رو سپری میکنه، ناخواسته گیر اتفاقات عجیبی میافته. داستان از یه تاکسی شروع میشه، نه یه تاکسی معمولی، یه تاکسی مرگآور! رانندهش آقاست؟ نه. میشه گفت همهچیز از اونجایی شروع شد که رانندهی خانم ما مقابل یک مرد عجیب قرار میگیره، اما فقط اون نیست و تو خونهی صحرا هم اتفاق عجیبی میافته.
بعد از کار به سرعت به سمت خونه رفتم در رو باز کردم و به سمت موبایل هجوم بردم نفس عمیقی کشیدم و پلی .کردم اولش خواب بودم و چیز زیاد مهمی نبود و بعد مدتی برق پذیرایی روشن شد نفس تو سینم حبس شد و ناباور ادامه اش رو دیدم برق روشن شد و یکمی تکون خوردم و دستی روی بینیم قرار گرفت و تو خواب بیهوش شدم ناباور به صحنه ی روبه روم نگاهی کردم فرد سیاه پوشی که به سمت آشپزخونه رفت و لیوان آبی رو روی میز گذاشت و لباس هام رو توی کمد .گذاشت لباس هاش رو عوض کرد و کنارم دراز کشید دست های لرزونم رو تکون دادم و فیلم رو یه بار دیگه از عقب پخش کردم با دقت زل زدم که دیدم از اتاق بغلی بیرون اومد و…
نگاهم رو بالا آوردم و به اتاق کناری زل زدم تنها کاری که کردم این بود که به در زل زده بودم موبایل رو کنار گذاشتم و از تو آشپزخونه چاقویی برداشتم. نفس عمیقی کشیدم سست شده بودم و قدرت هیچ چیزی رو نداشتم تو دلم فقط به خودم امید میدادم و خودم رو کنترل میکردم در با شدت بهم کوبیده شد و ماتم زده سرجام وایساده بودم با دیدن مردی که روبه روم وایساده بود و نقاب وحشتناکی داشت خشک شدم چاقو رو محکم تر گرفتم و نگاهی بهش کردم و داد زدم: تو خونه ی من چه غلطی میکنی؟ چیزی نگفت و مثل روانی ها سرجاش وایساده بود چاقو رو سمتش گرفتم و تندتند قفسه ی سینه م بالا و پایین میشد دستمالی از جیبش درآورد و یه قدم نزدیک اومد که یه قدم عقب رفتم توی یه حرکت با سرعت سمتم دوید.
جاخالی دادم و بی اراده چاقو رو روی بدنش خراش دادم. ناله ای کرد و با عصبانیت بیشتری سمتم اومد موهام رو کشید که جیغی زدم. دستش رو دور گردنم گذاشت و آروم گفت: – هیس! آروم باش خانم خانما صدای اکو مانندش از زیر نقاب وحشتم رو بیشتر کرده بود. لگدی به پاش زدم و شیشه لیوان رو محکم به سرش کوبیدم روی زمین افتاد. چند قدم عقب رفتم و بعد گذاشتن کلاهم با سرعت به سمت بیرون رفتم. پله ها رو با سرعت گذروندم و با دست های لرزونم ماشین رو روشن کردم و رفتم. – اون لعنتی دیگه کی بود؟ تمام این شب ها یکی کنار من میخوابید؟ میدونستم دیوونه نشدم میدونستم لعنتی با سرعت خیابون ها رو رد میشدم تو آینه نگاهم به خودم افتاد.
خلاصه کتاب
صحرا دختری که زندگی تکراری خودش رو سپری میکنه، ناخواسته گیر اتفاقات عجیبی میافته. داستان از یه تاکسی شروع میشه، نه یه تاکسی معمولی، یه تاکسی مرگآور! رانندهش آقاست؟ نه. میشه گفت همهچیز از اونجایی شروع شد که رانندهی خانم ما مقابل یک مرد عجیب قرار میگیره، اما فقط اون نیست و تو خونهی صحرا هم اتفاق عجیبی میافته.