رمان تپش معکوس روایت زنی است که در زندگی قبلیاش شکست خورده و بار دیگر به طور تصادفی با شخصی آشنا شده و عشق را تجربه میکند، ولی اینبار هم به اشتباه. آن مرد متاهل است و این تازه شروع چالشها است. قلم نویسنده، شیوا و روان میباشد. مخاطب به خوبی با شخصیتها و قصه خو گرفته و تا انتها ادامه میدهد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان 608 صفحه، در سال 1394 از نشر شقایق منتشر شده است.
ترانه دختری جوان است که در سن 23 سالگی ازدواجی ناموفق داشته و حال بدی را پشت سر گذاشته است. او یک روز به دیدن دوستش که مربی مهدکودک است، میرود. ترانه به طور تصادفی با داییِ یکی از بچهها که چشمهای خاکستریای دارد، روبهرو میشود. او با دیدن دکتر، عاشق شده و به عنوان پرستار وارد خانهی خواهرزادهی مرد میشود، ولی میفهمد که او زن دارد و…
کلافه و عصبی به ترافیک سنگین روبرویش نگاه می کرد. زمان تعطیل شدن کیمیا نزدیک می شد ولی او در این راهبندان لعنتی گیر افتاده بود. صدای زنگ گوشی مسیر نگاهش را تغییر داد، باز هم سرلک بود که زنگ می زد.
لبش را با حرص به دندان گرفت و گفت:
– بازم سرلک. چی از جونم می خواد؟!
نگاهش را از گوشی گرفت و گذاشت اینقدر زنگ بزند تا قطع شود. حوصله شنیدن همان حرف های تکراری را نداشت.
” مردک نمی فهمه ندارم یعنی چی. آقا نمی تونم بیشتر کرایه بدم کجای این جمله نامفهومه که یک روز در میون زنگ می زنی.”
دست به دهان به حرکت حلزون وار ماشین ها نگاه کرد. واقعا داشت کم می آورد. پنج سال بود که تمام زندگی اش شده بود دویدن های صبح تا شب و نگرانی های تمام نشدنی برای دختر چهار ساله اش. پنج سال پیش وقتی که چمدان به دست از آن خانه سرخ رنگ بیرون زد فکر اینجایش را نکرده بود. فکر این روزهای تنهایی و بی کسی را.
آن روز تنها امیدش هم ناامیدش کرد.آخرین تصویر مانده در ذهنش از او همان چهره خشمگین با پیشانی شکافته و باریکه ای از خون بود که تا چانه اش کش آمده بود، با گذشت چند سال هنوز هم صدای فریاد او در گوشش می پیچید:
– از خونه من گمشو بیرون ترانه.
او تنها کسی بود که هیچگاه فکر نمی کرد پشتش را خالی کند ولی با این اتفاق دیگر از بقیه چه انتظاری می توانست داشته باشد! دیگر توی این دنیا کسی نبود که او را بخواهد.
حالا همانطور که خواسته بود، گم شده بود. پنج سال بود که گم شده و با تنهایی خودش ساخته بود. ولی هر چه پیش می رفت، هر چه کیمیا بزرگتر می شد انگار مشکلاتش هم بیشتر می شد.
خیلی ناگهانی توی این چند ماه همه چیز قاطی شده بود. پایان نامه اش روی هوا بود. صاحب خانه اش فشار می آورد که یا کرایه را زیاد کند یا بلند شود، کلاس های صبح و عصر هم جانی برایش نمی گذاشت. ستایش هم از آن طرف دم به دقیقه زنگ می زد و می خواست این شاگرد از آسمان نازل شده را هم قبول کند. انگار مربی تو دنیا قحطی آمده بود که مادر پسرک اصرار داشت الا و بلا خود ترانه باید باشد.
بعد هم که ماجرای مهد کیمیا و مربی بی حواسش. چهره اشک آلود کیمیا را که به یاد می آورد دلش می خواست آن مربی زبان نفهم را کتک بزند.
مربی مهد از بچه ها پرسیده بود:
– کی باباش تو خونه باهاش بازی می کنه؟
در برابر چشمان گریان کیمیا که از او سراغ پدر را می گرفت چه داشت به دخترش بگوید،از پدری که اسمش در شناسنامه مادرش نبود ولی در شناسنامه او بود و تنها یادگاریش یک عکس کوچک و پیراهنی کهنه بود.
چشم هایش را فشرد. انگار می خواست اشک ها را سرجایشان برگرداند و نگذارد روی صورتش جاری شوند. چرا امروز این همه یاد بدبختی هایش می افتاد؟ یاد آن گذشته لعنتی که بعد از پنج سال هنوز هم دست از سرش بر نمی داشت؟!
راه باز شده بود. بالاخره توانست از آن شلوغی خودش را نجات بدهد. بارها از خودش پرسیده بود چرا این همه زندگی اش بالا و پائین داشته؟
این چند سال بار ها شاید ها و اگر ها با خود مرور کرده بود تا شاید بلکه بفهمد زندگی اش از کجا این همه زیر و رو شد. از کجا همه چیز به هم ریخت و او را به این زندگی مزخرفی که الان دارد، رساند.
زیبایی چهره اش را که خودش انتخاب نکرده بود، چیزی که همه اطرافیانش حسرتش را می خوردند. او اگر شانس داشت پدرش آنقدر زود از دنیا نمی رفت که ناچار شود بنا به صلاح دید برادرانش تن به ازدواجی ناخواسته دهد. شاید اگر خواستگاری در کار نبود بعد از مدتی همه چیز دوباره عادی می شد.
به تمام این چیزها که فکر می کرد باز هم می رسید به آن روز. جلوی مهد وقتی می خواست پویا را تحویل خانواده اش بدهد. اگر پیشنهاد مریم را برای کار در مهد قبول نکرده بود شاید الان اینجا نبود.
به خودش که نمی توانست دروغ بگوید تا آن روز شاید دیگران برایش تصمیم گرفته بودند ولی آن روز خودش خواست. خودش که نه دلش خواست که چشم و دلش دنبال مردی برود که زن دارد و دست بر قضا عاشقش هم هست.
دلش می خواست سرش را به جایی بکوبد تا تمام این افکار از ذهنش خارج شود. هر چه فکر می کرد می دید این تاوان برای کاری که کرده عادلانه نیست. زیر لب نالید:
– خدایا خودت می دونی هدف من چی بود. من که مخالف بودم، من که کاری نکردم. اونا خودشون من رو کشوندن تو این بازی. این حق من نبود. این حق من نیست.
جلوی اشک سرگردانی را که داشت از چشمش سر می خورد گرفت. دلش نمی خواست دوباره کیمیا چشم های سرخش را ببیند. ترانه ای که خنده را مهمان همه لب ها می کرد حالا خودش به مجازات جرم نکرده سال ها بود که نخندیده بود.
تابلوی مهد را از دور دید. اعصابش از فکر کردن به گذشته به هم ریخته بود. باز هم صدای زنگ موبایل بلند شد. با عصبانیت آن را چنگ زده و از ماشین پیاده شد.
ترانه با کلافگی توی جعبه ها و کارتن ها می چرخید و مانده بود که از کجا شروع کند. مادرش و بهناز عین دانه های تسبیح به هم وصل شده بودند و هر جا که سیما خانم می رفت بهناز هم دنبالش می رفت و مدام با صدای آرام با او صحبت می کرد. ترانه دلش می خواست از آن همه ریخت و پاش فرار کند ولی اصلا امکانش نبود. بهرام عین شیر توی حیاط ایستاده و فقط کافی بود سایه ترانه را توی حیاط ببیند تا دوباره یک بحث حسابی راه بیافتد. کارگرها هنوز مشغول پیاده کردن وسایل بودند و بهرام و تیام هم سعی می کردند به آنها کمک کنند. ترانه و مادرش و بهناز هم مثلا در حال مرتب کردن وسایل داخل بودند. ولی در واقع فقط ترانه داشت این کار را می کرد. چون بهناز که از وقتی آمده بود مدام داشت حرف می زد و مادرشان را هم به حرف گرفته بود.
– مامان من که تنها نباید این همه وسیله رو جا به جا کنم؟
بهناز یک لحظه از حرف زدن ایستاد و نگاهی به جعبه ها انداخت و گفت:
– الان دقیقا کجا رو مرتب کردی؟
ترانه چند لحظه به خواهرش نگاه کرد و مثل همیشه ساکت سر کارش برگشت. همیشه ته تغاری بودن زیاد هم خوب نیست تازه برای یکی مثل ترانه که عنوان زنگوله پای تابوت را هم مدتی یدک می کشید. زیر چشمی نگاهی به بهناز انداخت. هیچ حس خواهرانه ای نسبت او در خودش احساس نمی کرد. در واقع با هفده سال اختلاف سنی کار سختی هم بود که به او احساس خواهرانه داشته باشد.
بی حوصله مشغول کارش شد. همین جور هم کلی از از مدرسه عقب افتاده بود. خانه تازه ای را که خریده بودند قرار بود اول شهریور تحویل بگیرند. ولی صاحب خانه قبلی حسابی بد قولی کرده و کار تحویل خانه تا اوایل آبان یعنی درست وسط مدرسه ترانه طول کشیده بود. یکی از کارتن ها را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت که جلوی در اتاق، صدای بهناز را شنید:
– یعنی چی که بچه اس؟
– بهناز! ترانه فقط پونزده سالشه. هنوز زوده براش.
ترانه ناخودآگاه پا سست کرد.
– چه حرفا! شما خودتون چند سالتون بود ازدواج کردین؟ پونزده سال، من چی همش هفده سالم بود.
– ترانه قیافه اش غلط اندازه. قدش بلنده ولی هنوز بچه اس، با اون موقع ما هم فرق می کنه.
رمان تپش معکوس از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
بهاره شریفی، متولد سال 1360، نویسندهی ایرانی از رفسنجان میباشد. ایشان در کنار نویسندگی، کار مترجمی هم میکنند و در هر دو زمینهی نگارش فعالیت دارند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی قلم میزند.
رمان آن من ـ انتشارات شقایق
رمان آن او ـ انتشارات شقایق
رمان تپش معکوس ـ انتشارات شقایق
رمان بگذار عاشقانه بگویم (دوجلدی) ـ انتشارات شقایق
رمان خانهای روی ابرها ـ انتشارات شقایق
رمان خاموشی ـ انتشارات سخن
رمان نارگون ـ انتشارات سخن
رمان نامههای سیاه ـ انتشارات سخن
رمان سکوت سایهها ـ انتشارات سخن
رمان دختران مطرود (ترجمه) ـ انتشارات سنگ
رمان دختری که او میشناخت (ترجمه) ـ انتشارات سنگ