در مورد دختری که مبتلا به سرطان خونه و بیماریش باعث شده غرق در ناامیدی و افسردگی بشه.
تو آن قهوه قاجاری قصه ایه از دل شمال همیشه سبز که لبریزه از عطر خوش چای کوههای لاهیجان و صدای امواج خزرِ بیتاب.
این داستان،قصه دختری به نام نجاته که به تنهایی روزهای تاریک و مه گرفتهش رو در شهر کلن آلمان سپری میکنه و در انتظار از راه رسیدن فرشته مرگ نشسته.
اسمش نجاته ولی خودش در انتظار دستیه که نجات بخش روح و جسمش بشه.
برای فهمیدن منشا غم این دختر باید سفری به گذشتهش بریم.درد جسم و روحش از یکی از شهرهای شمال شروع شد.اما نقطه پایان این درد کجاست؟
همه چیز با یک جرقه زیر و رو میشه.با یک شعله،با یک معجزهای از جنس آتش و خونهای با دیوارهای سبز رنگ که متعلق به یک مرد صبوره.
-بهم یه جعبه دادی،یه جعبه که داخلش اون تابلوی نقاشی بود
سامان-و یه کاغذ …
ادامه جمله اش رو تکمیل کردم و گفتم :
-که تو کاغذ نوشته بودی…
چشم هام رو بستم و همونطور که غرق در حس آسودگی و صدای امواج دریا شده بودم شروع کردم زمزمه وار متنی که سامان برام نوشته بود روخوندم :
-از دلم قلکی خواهم ساخت
لبریزش میکنم از لبخندهای تو…
سامان با صدایی لرزان از بغض همراهیم کرد و ادامه متن رو به زبون آورد :
سامان-برای روز مبادا…
برای روزی که غمگین شدی…
-برای روزی که دلتنگ شدی…
سامان-برای روزی که غم مهمان چشمانت شد…
-برای روزی که اشک ریختی…
اشکی روی گونهم نشست.نگاه بی¬تابم رو به سامان دوختم که با صدایی دلنشینش ادامه داد:
سامان-برای روزی که احساس کردم در پی بهانه ای هستی برای لبخندی از جنس بهار…
-من، لبخند های خودم را نیز، در قلک دلم میریزم.
سامان-برای روز مبادا…
-برای روزی که بهانه ای برای شادی ات نبود….
سامان-لبخندهای من هم برای ” تو”.
***
سامان-تو آن قهوه قاجاری که نوشیدنت
کار دست این دل و این جانم داد.
***
مات و مبهوت نگاهش میکردم.بدون حرف وکلامی…
دستش رو به نرمی زیر چشم هام کشید و با لبخند کمرنگی که به لب داشت با صدایی گرفته و لبریز از احساسی از جنس بارون گفت:
سامان-از این فاصله راحت تر میتونم اشکاتو پاک کنم! اگه میخوای با من زندگی کنی باید همیشه تو این فاصله ازم اشک بریزی
-میخوای بگی که…
سامان- میخوام دوباره بگم که من یه گل دارم و میذارمش رو جفت چشمام و اون گل تویی…
***
هرجا،به خیابان یا کوچهای نم زده از باران رسیدی….
بدان من هم در همان حوالی
دقیقههای انتظار را میگذرانم بلکه روزی،
یک نفر …
عاشقانههایم را به من، باز گرداند…