رمان تو آن قهوه قاجاری

رمان تو آن قهوه قاجاری

توضیحات مهم رمان تو آن قهوه قاجاری از ارغوان عسکری

موضوع اصلی رمان تو آن قهوه قاجاری از ارغوان عسکری

در مورد دختری که مبتلا به سرطان خونه و بیماریش باعث شده غرق در ناامیدی و افسردگی بشه.

خلاصه رمان تو آن قهوه قاجاری از ارغوان عسکری

تو آن قهوه قاجاری قصه‌ ایه از دل شمال همیشه سبز که لبریزه از عطر خوش چای کوه‌های لاهیجان و صدای امواج خزرِ بی‌تاب.
این داستان،قصه دختری به نام نجاته که به تنهایی روزهای تاریک و مه گرفته‌‌ش رو در شهر کلن آلمان سپری می‌کنه و در انتظار از راه رسیدن فرشته مرگ نشسته‌.
اسمش نجاته ولی خودش در انتظار دستیه که نجات ‌بخش روح و جسمش بشه.
برای فهمیدن منشا غم این دختر باید سفری به گذشته‌ش بریم.درد جسم و روحش از یکی از شهر‌های شمال شروع شد.اما نقطه پایان این درد کجاست؟
همه چیز با یک جرقه زیر و رو می‌شه.با یک شعله،با یک معجزه‌ای از جنس آتش و خونه‌ای با دیوارهای سبز رنگ که متعلق به یک مرد صبوره.

 

مقداری از متن رمان تو آن قهوه قاجاری از ارغوان عسکری

-بهم یه جعبه دادی،یه جعبه که داخلش اون تابلوی نقاشی بود
سامان-و یه کاغذ …
ادامه جمله اش رو تکمیل کردم و گفتم :
-که تو کاغذ نوشته بودی…
چشم هام رو بستم و همونطور که غرق در حس آسودگی و صدای امواج دریا شده بودم شروع کردم زمزمه وار متنی که سامان برام نوشته بود روخوندم :
-از دلم قلکی خواهم ساخت
لبریزش می‌کنم از لبخندهای تو…
سامان با صدایی لرزان از بغض همراهیم کرد و ادامه متن رو به زبون آورد :
سامان-برای روز مبادا…
برای روزی که غمگین شدی…
-برای روزی که دلتنگ شدی…
سامان-برای روزی که غم مهمان چشمانت شد…
-برای روزی که اشک ریختی…
اشکی روی گونه‌م نشست.نگاه بی¬تابم رو به سامان دوختم که با صدایی دلنشینش ادامه داد:
سامان-برای روزی که احساس کردم در پی بهانه ای هستی برای لبخندی از جنس بهار…
-من، لبخند های خودم را نیز، در قلک دلم می‌ریزم.
سامان-برای روز مبادا…
-برای روزی که بهانه ای برای شادی ات نبود….
سامان-لبخندهای من هم برای ” تو”.

***

سامان-تو آن قهوه قاجاری که نوشیدنت
کار دست این دل و این جانم داد.

***

مات و مبهوت نگاهش می‌کردم.بدون حرف وکلامی…
دستش رو به نرمی زیر چشم هام کشید و با لبخند کمرنگی که به لب داشت با صدایی گرفته و لبریز از احساسی از جنس بارون گفت:
سامان-از این فاصله راحت تر می‌تونم اشکاتو پاک کنم! اگه می‌خوای با من زندگی کنی باید همیشه تو این فاصله ازم اشک بریزی
-می‌خوای بگی که…
سامان- می‌خوام دوباره بگم که من یه گل دارم و می‌ذارمش رو جفت چشمام و اون گل تویی…

***

هرجا،به خیابان یا کوچه‌ای نم زده از باران رسیدی….
بدان من هم در همان حوالی
دقیقه‌های انتظار را می‌گذرانم بلکه روزی،
یک نفر …
عاشقانه‌هایم را به من، باز گرداند…

 

برای دانلود و خواندن رمان تو آن قهوه قاجاری کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 10 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!