رمان توبه شکن روایت عشقیست مابین پسر پولدار و دختری فقیر؛ دختر کافر و پسری مومن. قصه در ظاهر یک اتفاق تکراریست، اما هر چه قدر که جلوتر میرویم، درگیر جذابیتهای شخصیتهای داستان میشوید. همهی احساسها قابل لمس بودن، از غم و شادی گرفته تا دعوا و صلح اهالی خونهی آسدمیرزا! ترجیح نویسنده این بوده که فلشبکها به ترتیبِ تاریخ رقم بخورند، اما ایشان با توالی زمانی، اتفاقات گذشته را به هم ریخته، ولی با این وجود، ماهرانه قلم زدهاند و مخاطب را سردرگم نمیکنند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 832 صفحه، در سال 1398 از نشر شقایق منتشر شده است.
«یاد تو افتادم، «توبه» رفت از یادم
جان خسته ام را، به دست تو دادم
با چشمان بسته، به پایت افتادم
دور از عشقت حالا، در دستان بادم
چه آسان شکستم، آن عهدی که بستم
محکمتر گرفتم، دستت را در دستم
گفتم درد من را درمان کن که خستم
دردم را ندیدی، من توبه شکستم!
من توبه شکستم!
لعنت به آن لحظه که چشمم به چشم تو دوختم
نفرین به آتش عشقی که من در آن سوختم!
سوختم سوختم…! »
داستان دربارهی خانهی سنتی حاج آسدمیرزا و تقابلش با جو متشنج و مسموم خانهی تیمور و تاج ملوک است. داستان دختری که تابوشکنی و مردی که توبهشکنی میکند.
توبهشکن داستان تضادها و پارادوکسهاست. داستان دو تا خانواده که از نظر مالی و فرهنگی و مذهبی و اجتماعی از زمین تا آسمون با هم فرق دارند، ولی عشق پلی مابین آن تفاوتها میشود.
شلاق سومش است این بار! محکم و بی رحم بر کمرش فرود می آید و صدای ضجه اش، پر درد و گوش خراش، از گلوی زخم شده اش بیرون میزند.
ـ نزن، نزن بی شرف! بی پدر!
شلاق چهارم اما، وحشیانه تر از سومی کوبیده میشود. با همهی بی جانی اش محکم میزند و از روی عمد! بی توجه به صدای دلخراش دو نفری که گوشش را می آزارد و شاید هم مثل همیشه، در و همسایه را به راحتی خبر کنند و پشتش هم یکی دو فحش آب دار بخورند!
و او همهی گلویش دریده میشود با آن جیغی که پس از درد استخوان سوز شلاق چهارم میزند. انگار که گوشت تنش با هر ضربه بر روی زخم های پیشین میسوزد و بعد هم از استخوانهایش کنده میشود؛ وسط همان حیاط کذایی!
ـ بی شرف اونیه که تو رو پس انداخت. بی پدر اون توله سگیه که نفهمید و توی آشغال رو پس انداخت!
دندان هایش با همهی لرزش بر روی هم می لغزد و میساییدشان روی هم! پلک می فشرد و ناخنهایش را با همهی سوزش پشتش، محکم و بی امان بر روی موزاییکهای پوسیده کف حیاط خانه کلنگیشان می کشد. صدایش اما گرفته و از شدت جیغ و گریه به زور به گوش میرسد.
ـ اسم بابای منو به دهن لجنت نیار مرتیکه! حیف اسم بابای من، حیف ننهی من که پرش خورد به پر توی…
شلاق پنجم در میان حرفش بر کمرش فرود می آید و این بار با صدای نعره و گریه اش در میان حیاط، صدای جیغ زن پیش رویش که همه وقت در بین گریه خودش را میزند و ترس جلو آمدن دارد را هم بالا میبرد.
ـ تو رو به مولا بَسشن آق تیمور! غلط کرد. میکشیش، خونش می افتِن گردَنت!
آرنجش را همان طور که تاج ملوک محکم در برگرفته تا جلویش را بگیرد، محکم و وحشیتر از قبل به قفسهی سینه او می کوبد:
ـ زر نیا زنیکه بیشین عقب! جلو بیای میزنم بال و پر تو رو هم مث این حرومی می ریزم کف حیاط!
تاج ملوک پَتهی چارقد روی سرش را به دهان برده و از شدت اشک به دندان می گزد. با التماس و با آن لهجهی قر و قاطی رو به دخترش میکند:
ـ آبرو برام نِموندن تو محل، به روح آقات نندازمون سر زبون این و او…!
ـ آق تیمور جان! خودِم، خودِم میاندازِمش تاریک خونهی پشتی که سگ بو نکشِن! ردش میکنِم بره. خودم خفه ش میکنم صدایشِم در نِیان!
و اویی که از شدت گزگز گوشتهای لهیدهی پشت کمرش و خونی که ردش تا روی موزاییکهای کف حیاط کشیده شده، در حال بیهوش شدن است، کم نمی آورد! خندهی پخ مانندی میکند و با ناله میگوید:
ـ نچایی ننه تاج! من دو روز نباشم شوهر مفنگیتو کی بست به بست از خماری بکشه بیرون، هان؟ خودش مردشه بره کوفت و زهرمارشو جور کنه، صدای نکره ش هم در نیاد؟ هه! یکی باید اینو جمع کنه از کف خونهت!
تاج ملوک یک لنگه دمپایی پلاستیکی سبز رنگش را از پا در می آورد و به سمت دختر له و لورده شده و پهن شدهی کف حیاط پرت میکند. با همه ترس از جان دادن دخترکش و بی کس شدن و بیچاره شدنش!
ـ زبون به دهن بیگیر گیس بریده!
او با پوزخندش در برابر دمپایی ای که به سمتش پرت میشود، سر می دزدد و دمپایی به دیوارهی آجری توالت در حال ریزش داخل حیاط خورده و کناری می افتد. تیمور شلاقش را دور دستش میپیچد و قدم قدم نزدیک دخترک می شود. چشمان شیادش برق میزند و شاید هم بوی پول را کمی نزدیک حس می کند.
ـ امشب خونت حلاله، دخترهی سلیطه! همچین بزنمت تا صبح واق واق کنی و بعدم… رَدَ دَ! آدمش نبوده بگم فرمون ببر و بگه نه و نوچ و از زیر دست تیمور زنده در بیاد! پدر بی پدرت و به عزات مینشونم خیره سر! واس من شاخ شدی، کلاس ورت داشته! واس هیچ کی ام نه و تیمور؟!
رمان توبه شکن از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
زهرا قاسم زاده، ملقب به گیسو، متولد آبان ماه سال 1372، متاهل و دارای یک فرزند، از آبادهی شیراز میباشد. ایشان جزو نویسندگان پرفروش بوده و اغلب در ژانر عاشقانه، معمایی، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان یاغی _ انتشارات شقایق
رمان رامش _ انتشارات شقایق
رمان توبه شکن _ انتشارات شقایق
رمان غرور و غیرت _ انتشارات یوپا
رمان بعد از آن اجبار_ انتشارات پرسمان
رمان جایی میان سینهات _ در حال تایپ