رمان تابستان به قلم منا معیری روایت گلنوش رخشان است. همه چیز از یک تصادف شروع می شود و آدم های داستان را وارد داستان دیگری می کند. گلنوش دختر باهوش که در عین ناباوری از دانشگاه اخراج می شود. از کارکنان دانشگاه تنفر دارد اما عاشق استادی می شود که هیچ نظمی در زندگی خود ندارد و فقط عنوان دکترا را یدک می کشد!
رمان تابستان به قلم منا معیری در سال ۱۳۹۷ از انتشارات سخن به چاپ رسیده است. تعداد صفحات این رمان ۴۱۶ می باشد.
رمان تابستان روایت آدمهاست. شخصیت های داستان بی آنکه بخواهند و دستی بر این سرنوشت داشته باشند کنار هم گرد آمدند تا روایت گر داستانی باشند که در آن، هیچ خوب و بد مطلقی وجود ندارد.
در تابستان آدم ها می شکنند، فرو می ریزند، بر می خیزند و از نو می سازند و زندگی تازهای را آغاز می کنند.
با احترام به روح پاک محمد جوشنی، قدردان محبت و حضور همیشگی دوستان نازنینم هستم. مینا و لیلا آخوندی و بابک سلطانی عزیز.
رمان تابستان به قلم منا معیری روایت
گلنوش رخشان دانشجوی نمونه دانشگاه است که در عین ناباوری اخراج می شود و این موضوع را پایان زندگی تحصیلی اش می بیند.
او که به تازگی در کار تایپ و ترجمه مشغول به کار شده است، و در کنار آن برای گذران زندگی، شروع به نوشتن پایان نامه برای دانشجویان مرفه می کند.
رخشان درگیر استادی می شود که فقط عنوان دکتری را یدک می کشد ولی نمیتواند زندگی خود را آن طور که باید جلو ببرد و….
صورت دانیال سرخ تر از قبل شد: ف… فرشته خانم رو میگی دیگه؟
ایستاد و دکمهی پایین مانتویش را که وقت نشستن باز کرده بود، بست: دانی خاله آخه اون کجاش فرشته است؟ بهش بگو خانم امیری.
نبی برایش ابرو بالا انداخت: حسودم که نیستی، آره؟
بی قید شــانه باال داد و از کیف کنفی و بزرگــش قوطی آدامس را بیرون کشــید. هر دانه از توت فرنگیهای خوش طعم را دو قســمت میکرد و هر دفعه یک تکه از آن را میجوید: حســادت… ؟ عمرا، الان تو ناراحت
شدی گفتم فرشته نیست؟
نبی روی پا ایســتاد تا زیپ بادگیر مشکیاش را بالا بکشد: من رو سن فقط دارم میزان تو رو میسنجم!
گاهی فقط یک چیزی بار هم میکردند و بحثی میانشــان پا نمیگرفت. هــر دو بــه خوبی میدانســتند که خیلی زود کارشــان بــه جنگ لفظی می کشــد و بعد دلخوری پیش می آید. برای دو نفری که از صبح تا غروب در ایــن چهــار دیواری کنار هــم کار میکردند ناراحت بــودن از یکدیگر گزینهی خوبی نبود. برای دانیال بای بای کرد: خاله حواســت باشه ها.
بــه امیری هم بگو حتما به نبی زنگ بزنه. یادت نره! بگو نبی گفت حتما تماس بگیره!
نبی دوباره چپکی نگاش کرد. این بار کوتاه نیامد و ابرو بالا انداخت: بده دلم برات میســوزه… ؟زنگ نزنی خواب پولت رو باید ببینی. حالا ببین کی گفتم. با این جماعت باید رک و راست و پررو بود عین خودشون.
بــی توجه بــه اخم نبی مقابل ســکوریت ایســتاد و خودش را سرســری برانــداز کرد: نگاه به ژســت مکــش مرگ مای این دختــره هم نکن. من می شناسمش.
با ســر انگشت چتریهای صاف و نســکافه ایاش را از مقابل چشم بالا داد و زیر شال فرســتاد. اما خیلی موفق نبود. به همان سرعت دوباره به بیرون سر میخوردند. جلوتر از نبی از مغازه بیرون زد و از پلههایی که در
پشتی پاســاژ را به خیابان وصل میکردند بالا رفت. به محض رسیدن به خیابان پلک روی هم فشرد. نور خورشید و روشنایی روز اذیتش میکرد: اوووف…کور شدم.
خودش را ســمت ســایه کشید و دســتش را روی پیشانی ســایبان کرد.
جرات کرد کمی لای پلکش را باز کند. چشمانش نقطههای زرد و بنفشی را میدید که روی دیوار ســیمانی پهن شــده بودند. با سر انگشت پشت پلکش را مالاند. صدای خنده و خوش و بش نبی را شنید. با چشم نیمه
باز دســت داخــل کیفش چرخاند تــا عینکش پیدا کند، امــا خیلی زود یادش آمد که آخرین دفعه آن را، روی ســر ســاناز دیده است. ناچار چند دفعه پلک زد تا چشــمانش کم کم به روشنایی روز عادت کند. نبی پلهها را دو تا یکی بالا آمد: چرا اونجایی؟
سر تکان داد: هیچی. با کی سلام علیک میکردی؟
نبی روی موتور تریل خوش قد و قوارهاش خم شد تا طبق عادت لاستیک هایش را چک کند: معمود!
معمود در تلفظ نبی همان محمود بود. پســر جنوبی سبزه روی صاحب الکتریکــی، که همیشــهی خدا حرفــی برای گفتن داشــت و غش غش خندههای مردانهای که پشت بند پچ پچ کردن هایش بلند میشد؛ نشان میداد چه گفتگوهایی بینشــان رد و بدل میشــود. نبــی دوباره نگاش کرد: استخاره میکنی؟ بیا سوار شو الان در بانک رو تخته میکنن.
هنوز چشمانش خیلی به فضای باز عادت نکرده بود. بی اراده اخم کرد.
بیشتر برای اینکه کمترین نور را از فضای بیرون دریافت کند: کی دیدی سوار موتور بشم که این دومین بارم باشه؟ تو برو من با تاکسی میام!
نبی کاله ایمنی را روی ســر گذاشــت و براندازش کــرد: خلایق هر چه لایق! حالا پیاده بیا سر خیابون تا تو آفتاب چش و چارت در بیاد.
رمان تابستان را می توانید از طریق انتشارات سخن و کتاب فروشی های معتبر تهیه کنید.
منا معیری متولد سال ۶۱ و ساکن تهران هستند. ایشان از سن۳۰ سالگی نویسندگی را در سایت نود و هشتیا آغاز کردند.
رمان طلوع از مغرب – انتشارات علی
رمان تابستان – انتشارات سخن
رمان مادام هل – انتشارات سخن
رمان خیابان سیزدهم – انتشارات صدای معاصر
رمان زنانه یا مادرانه – مجازی
رمان خانه ی من – مجازی
رمان بن بست (مشترک با الناز پاکپور ) – مجازی
رمان سبز آبی سفید (مشترک با الناز پاکپور) – مجازی
رمان زندگی خصوصی – مجازی
رمان نارون های سرخ- مجازی
مجموعه ای از اشعار_ کانال شخصی تلگرام