رمان بی هیچ دردان به قلم سامان شکیبا، داستان پولاد و طلوع است.
شخصیت پردازی فضاسازی رمان خیلی خوبه..
طوری که شخصیت و احساسات پولاد رو به خوبی میتونید لمس کنید.
رمان بی هیچ دردان به قلم سامان شکیبا، درمورد پدوفیل و پیامدی که روی زندگی فرد میذاره صحبت کرده.
اسم رمان کامل متناسب با رمان است.
هیچکسی نیست که بدون درد زندگی کنه همه به اندازهی سهمشون درد میکشن.
رمان اطناب نداره و رازهای رمان به خوبی مشخص میشن.
رمان بی هیچ دردان به قلم سامان شکیبا، ماجرای پسری است که بعد از هفت سال دوری از کشور و خانواده به ایران برمیگردد.
اما اون دلیل مهم تری برای بازگشت داره و میخواد معمای مهم زندگیش رو حل کنه.
در این میان دل به یکی از کارکنای شیطون و پرانرژی اون هتل میده و…
حتی اگر امروز دوستانش بودند از کجا معلوم که چند روز بعد، تبدیل به دشمنانش نمیشدند؟
هر چند که نرگس در آن دو سال آنقدر خوب و مهربان رفتار کرده بود که، تمام معادلاتش را به هم ریخته بود.
سعی کرده بود همیشه فاصلهاش را با همه رعایت کند تا مجبور نشود از زندگی
شخصیاش به کسی توضیح دهد ولی بدشانسترین آدم روی زمین بود که یکی از همکلاسیهایش بهطور اتفاقی او را در هتل دیده بود!
همانطورکه همگام با نرگس بهسمت سرویسهای خط واحد دانشگاه میرفت، با گخود فکر کرد که چقدر عجیب بود که درست زمانی او را دیده بود که دخترک مسئول رسپشن خون دماغ شده و برای چند دقیقهای او را بهجای خود نشاند تا اگر
در این مدت زمان کوتاه هم کسی سؤالی داشت، راهنماییاش کند.
فردای آنروز بود که دیگر همه همکلاسیهایش بدون استثنا میدانستند طلوع در هتل پنج ستاره«بهشت هشتم» کار میکند.
_ با من کاری نداری؟
_ نه، فقط یادت نرهها، فردا امتحان میانترم داریم.
پوفی کشید و درحال دورشدن نالید:
_ کی حال داره درس بخونه حالا… خدافظ.
روی یکی از صندلیها نشست و سرش را به شیشه تکیه داد، باید چند دقیقهای صبر
میکرد تا همه سوار شوند.
نمیدانست چرا اما همیشه در فضای بسته ماشین و اتوبوس حالت تهوع میگرفت.
با کلافگی به ساعتش نگاه کرد، باید هر چه زودتر به هتل برمیگشت.
دلش میخواست شامش را بخورد و با خیال راحت تا خود صبح بخوابد.
موبایلش که شروع به لرزیدن کرد، آن را از جیبش بیرون آورد.
با دیدن نام روی صفحه، اخمهایش توی هم رفت.
مادرش بود!…
پوفی کشید و تماس را پاسخ داد.
_ الو؟
طلوع جوابش را داده، با ناباوری گفت:
مادرش که انگار شک داشت واقعا
_ طلوع؟ خودتی؟ چه عجب جواب دادی! دخترم، خوبی؟
سرد و بیحوصله جواب داد:
_ اوهوم، خودمم. هروقت سر کلاسم زنگ میزنی خب… نمیتونم جواب بدم.
سکوت مادرش را که دید، حدس زد باز توی ذوقش خورده.
با انگشت اشارهاش اشکال نامفهومی روی شیشه کشید و گفت:
_ تو چی؟ چطوری؟
ظاهرا گلازگل مادرش شکفت که با هیجان بیشتر از قبل جوابش را داد.
_ خوبم قربونت برم… چیکار میکنی؟ کجایی؟ درسات خوب پیش میره؟
خود مادرش هم میدانست که طلوع آدمی نبود که بخواهد جواب پس دهد، فقط این
غریضی هر بار تکرار میکرد و همیشه هم جوابهای صد من
سؤالها را کاملا
یک غاز تحویل میگرفت…
_ آره… بد نیست، میگذره!
مادرش با اینکه فقط زمانی تماس میگرفت که همسرش در خانه نباشد، باز هم تن صدایش را پایین آورد و پچ زد:
_ وضعت خوبه؟ هنوز همون هتلی؟ پول نمیخوای؟
گره ابروهای طلوع آنچنان توی هم فرو رفت که پیشانیاش چین افتاد.
به تمام دانشجوهای مسافر نگاه کرد و آنها را زیر نظر گرفت که مبادا هیچکدام از
آنها حرف مادرش را شنیده باشند.
_ مشکلی ندارم! پولای شوهرتم به رخ من نکشا، من از گشنگی و بدبختی هم بمیرم.
ازش چیزی نمیگیرم، خدافظ!
_ صبر کن، مامان جان. قطع نکن، به خدا پول اون نیست! مال خودمه.
طلوع پوزخند زد.
_ اونوقت چه پولی؟ مگه پولی مونده که ازت نگرفته باشه؟
_ مامان جان، درسته که اخلاق بد، کم نداره ولی اونجوری هم که تو خیال میکنی
نیست دیگه! حتی نپرسید
همین پول ارثی که بهم رسیده… درسته زیاد نیست ولی اصلا مثلاچقدره! میگه وظیفه مرده پول در بیاره، کاری به پولای منم نداره، اصلااین شعارا نمیداد!
_ قبلا
_ اون موقعها خودم خواستم کمکش کنم، داشت ورشکست میشد، اگه اون بدبخت میشد ما هم میشدیم، فرقی نداشت که!
ا که خودمون اگه میافتاد زندون و خونه و زندگیش رو از چنگش در می اوردن بیسرپناه میشدیم!
طلوع پوزخندی زد و برای اینکه مادرش به تعریف و تمجید ادامه ندهد، گفت:
_ باشه، بیخیال… کاری با من نداری؟
_ نه قربونت برم، مراقب خودت باش.
“خدا نکنهای” زیر لب گفت و تماس را قطع کرد.
هر بار که مادرش زنگ میزد، تا مدتها بعد سردرد رهایش نمیکرد.
بهادر، همسر مادرش، شخصی که او سعی میکرد از ذهن و حافظهاش پاک کند، بدون استثناء هر بار نامش از میان صحبتهای مادرش، تکرار میشد و همین موضوع باعث میشد که نخواهد ارتباط صمیمانهای با مادرش داشته باشد.
سرش را به شیشه تکیه داد و سعی کرد تا رسیدن به مقصد فکر و خیال نکند.
مدتی بعد، خسته و بیحال درحالیکه کولهاش را روی یک شانه به زحمت حمل میکرد و پاهایش را روی زمین میکشید، از اتوبوس پیاده شد و سمت هتل رفت.
هتل را باوجود شلوغی همیشگی و اعصاب خردکناش و حتی زرقوبرق بیش ازحد لوکس و لاکچریاش که او اعتقاد داشت همگی تازهبهدوران
مشتری و مسافران مثلا
رسیده هستند، دوست داشت.
تنها مشکلش منصب و جایگاهش در آنجا بود، دوست نداشت کسی او را با لفظ کارگر، خدمتکار یا نظافتچی صدا بزند یا حتی او را در آن وضعیت ببیند.
به حقوق و جای خوابش نیاز داشت وگرنه محال بود که آنجا بماند.
روح سرکش و نفس زیادهخواهش را صدر بزرگ هم دیده بود که قرار شد هروقت در بخش دیگری نیاز به نیرو داشتند، او را به آنجا منتقل کند ولی حالا که خودش هم رفته بود حتما ید تا آمدن پسرش صبر میکرد و حتی معلوم نبود او چه اخلاقی با
داشته باشد، اگر مثل پدرش مهربان نباشد چه؟
پوفی کشید و به گامهایش سرعت بخشید.
به دربان سلام کرد و از در شیشهای که بهصورت اتوماتیک برایش باز شده بود،
عبور کرد.
اسمش چه بود؟ چند سال داشت؟
راستی صدر کوچک کی میآمد؟ اصلا
وارد اتاق تک خوابه و کوچکش در طبقه اول شد.
اتاقش مثل همیشه، همچون بازار شام بود.
هر کدام از وسایلش را گوشهای انداخته و درعینحال جای همهچیز را بهخوبی
میدانست.
کوله را گوشهای انداخت و در همان وضعیت، خودش را روی تخت پرت کرد.
از موبایلش موزیک بیکلامی پخش کرد و بالذت چشمانش را بست اما صدای کوفتن به در، آرامش نیمبندش را از بین برد.
اهی زیر لب گفت و روی تخت نیمخیز شد.
_ کیه؟
_ منم!
پوفی کشید و از جا بلند شد، بیحوصله در را برای سامیه باز کرد.
_ ها؟
_ زهرمار، چرا همیشه بداخلاقی تو؟ پاشو بیا بریم تو کافیشاپ یه چیزی نشونت بدم.
نگاهش کرد.
_ بیا دیگه، چی میشه همیشه سگ نباشی و پاچه نگیری، دلبندم؟ والا دلم برات تنگ شده، چند روزه درست و حسابی نتونستیم باهم حرف بزنیم.
_ خب میخوای حرف بزنی بیا تو اتاقم. واسه چی من رو میکشونی اینور اونور؟
سامیه بدون رودروایسی گفت:
_ بابا این اتاق مزخرفت رو فقط خودت میتونی تحمل کنی! آدم احساس خفگی بهش
دست میده از بس همه چی رو همه!
و بعد چهره مظلومانهای به خود گرفت.
_ بیا دیگه، نمیای؟
رمان بی هیچ دردان را به صورت فایل مجازی فروشی از طریق کانال شخصی نویسنده میتوانید خریداری کنید.
جناب آقای سامان شکیبا، متولد مرداد ماه سال 1375 هستن.
ساکن تهران و دارای لیسانس رشتهی حسابداری.
نویسندگی رو از سالهای نوجوانی شروع کردن و تا به الان آثار دلنشینی رو خلق کردن.
رمان ریکاوری – فایل رایگان در کانال شخصی نویسنده
رمان بی هیچ دردان – مجازی فروشی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید – فروشی مجازی از طریق کانال شخصی نویسنده
رمان قلب تزار – درحال تایپ
رمان هویان – درحال تایپ
رمان قهقرا – درحال تایپ