سرگذشت دختری که نقابی بر گذشتهاش نهادهاند!
از قتل لیلا دو ماه میگذرد، اما نجواهای قاتل دامنگیر بهترین دوستِ لیلا، یعنی طنین شدهاند. او درگیر روزگار و معماهای عجیبش میشود؛ همچنینِ درگیر پسری که مُدام تعقیبش میکند و او را زیرِ نظر دارد. حقایقی تلخ افشا میشوند، پردهها کنار میروند و او چارهای ندارد، جز آنکه هشدار پیش از مرگ لیلا را باور کند!
دستی از پشت روی دهانم نشست. دست دیگرش را اطراف گلویم حلقه کرد. دست و پا زنان، جیغ میکشیدم. فریادم پشت دستان قدرتمندش، خفه میشد. با پا در را بست و حال تنهای تنها بودم! هنگامی که آن پارچهی سفید را روی دهانم قرار دادم، تمام عضلات بدنم منبسط شد. نمیتوانستم دست و پا بزنم. نمیتوانستم فریاد بکشم. سرم شُل شد و از پشت روی شانهاش افتاد. چشمانم سیاهی رفتند و کمکم لامپهای خانه هم مقابل چشمانم کمنور شدند.
پیش از اینکه در سیاهی مطلق فرو بروم، نجوایش در گوشم گُم شد.
– آروم بخواب…