رمان بی دل روایت رماننویسی به نام ترمه است که از طرف گذشتهی تاریکش مورد تهدید قرار میگیرد و برای حلِ مشکلش، دست به دامنِ نوشتن از گذشتهی خودش میشود. ارتباطهایی که ما بین شخصیتها متصل میکند، رمان را به داستانی متفاوت تبدیل میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 656 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
ترمه، یکی از موفقترین نویسندههای رمانهای عاشقانه است و در مرحلهای از زندگیاش قرار گرفته که توسط یک غریبه تهدید به افشای گذشتهاش میشود.هر چند او اشتباهی نکرده بود اما برای کسانی که عاشق قضاوت کردن هستند، میتوانست سوژهای ناب برای درست کردن حرف و حدیث شود. چه کسی باور میکرد پشت جملههای عاشقانهی او در کتابهایش چه دردها و شکستهایی نهفته است؟ او باید کاری میکرد و قبل از اینکه یک غریبه از مردهایی که در زندگیاش آمدند و رفتند حرفی میزد، خودش حقیقت را میگفت و همین شد که شروع به نوشتن داستان زندگیاش کرد. به محض اینکه ترمه این خبر را اعلام کرد تهدیدهای مزاحمش چند برابر شد و اگر کمکهای مستاجر مرموزش نبود، معلوم نبود چه بلاهای دیگری سرش میآمد. یعنی ربطی بین آن مزاحم و این مرد مرموز بود؟ مزاحمی که نمیخواست حقیقت گذشتهها رو شود. او فقط میخواست ترمه از تهران برود و گم و گور شود اما چرا؟
کلافه از کنجکاوی بیش از حدش به ساعت مچی ام نگاه گذرایی انداختم و گفتم:
ـ فکر کنم دیگه به همه ی سؤالاتون جواب دادم. با اجازه تون من دیگه باید برم.
بدون اینکه منتظر جوابش بمانم از جایم بلند شدم که دلخور گفت:
ـ آخه هنوز سؤالهای زیادی مونده که ازتون نپرسیدم.
در جوابش پوزخندی زدم و گفتم:
ـ واقعاً چیزی از زندگی شخصیم مونده که نپرسیده باشین؟
بی توجه به کنایه ام گفت:
ـ باشه فقط یه سوال دیگه میپرسم و بعدش دیگه تمومه.
بی حوصله بند کیفم را روی دوشم تنظیم کردم و گفتم:
– بفرمایین.
با تردید گفت:
ـ تو زندگیتون چیزی واسه پنهان کردن دارین؟
با حرفی که زد سر جایم خشک شدم. چرا حس می کردم این مرد خیلی بیشتر از آن چیزی که وانمود می کند از من و زندگی ام میداند؟
نیکزاد وقتی سکوتم را دید، لبخند پیروزمندانه ای زد و همان طور که دست هایش را در یکدیگر قفل میکرد ادامه داد:
ـ شما خیلی ادعای صداقت میکنین. پس به این سؤالم صادقانه جواب بدین.
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
ـ من چیزی واسه پنهون کردن ندارم.
ـ اما شایعه ها و عکسهایی که ازتون پخش شده اینو نمی گه.
دستپاچه نگاهم را از او دزدیدم و گفتم:
– من دشمن زیاد دارم. آدمهایی که برای خراب کردنم به هر راهی متوسل میشن. هیچ کدوم از شایعاتی که برام ساختن مهم نیست. تو زندگی هر آدمی چیزی هست به اسم حریم شخصی و من هیچ دلیلی نمیبینم که
بخوام در مورد اتفاقاتی که توی این حریم افتاده به کسی توضیح بدم.
این بار نوبت نیکزاد بود که با تعجب نگاهم کند. انگار انتظار نداشت این جور رک و پوست کنده جوابش را بدهم. خوشحال از اینکه توانستم این جوجه خبرنگار را سر جایش بنشانم، لبخند ژکوندی تحویلش دادم و صندلی خالی ام را سر جایش برگرداندم. تا خواستم لب باز کنم و “خداحافظ” بگویم، نیکزاد با هول از روی صندلی اش بلند شد و گفت:
ـ شما به نویسنده ی معروفین. الگوی خیلی از نوجوون ها جوونها توی نویسندگی هستین. کتاب هاتون جز پرفروش ترین هاست. واقعاً واسه م جای تعجبه که همچین آدم موفقی چرا همه ش سعی میکنه زندگیش رو از همه پنهون کنه… تو زندگی آدم های معروف چیزی به اسم حریم شخصی وجود نداره. این آدم ها به ازای به دست آوردن شهرت، این حریم رو از دست میدن. مجبورن حتی برای آب خوردنشون هم به طرفداراشون جواب پس بدن و گرنه محکوم به بی اخلاقی و اجتماعی نبودن میشن و سقوط میکنن.
غصه دار نگاهش کردم و گفتم:
ـ با این حرفها میخواین چی رو بهم بفهمونین؟
خنثی نگاهم کرد و گفت:
ـ بذارین یه نصیحت دوستانه بهتون بکنم. دیگه وقتشه داستان زندگی خودتون رو بنویسین، بدون هیچ کم و کاستی و گرنه بازار داغ شایعات بدجور شما رو زمین میکوبونه. باور کنین من دشمن شما نیستم. من فقط یه خبرنگار ساده م اما بیشتر از خودتون خبر دارم که چه طوفانی پیش روتونه…
بدترین قسمت زندگی جایی است که حقیقت های تلخی که از آن فرار میکنیم یک دفعه توی صورتمان کوبیده شود. این دقیقاً همان کاری بود که نیکزاد داشت با من میکرد. با هر جمله ای که به زبان می آورد فرو ریختن چیزی را در قلبم حس میکردم اما مجبور بودم خوددار باشم و چیزی به رویم نیاورم. چیزی که طی چند سال گذشته خوب یاد گرفته بودم.
بدون توجه به حرفهایش سمت در کافه رفتم، به امید اینکه او هم کوتاه بیاید و بیشتر از آن آرامشم را به
هم نریزد اما زهی خیال باطل….
با هر قدمی که پیش میرفتم صدای نیکزاد هم بالاتر می رفت، طوری که توجه چند نفر از مشتری های کافه
که دور میزهای دیگر نشسته بودند سمت ما جلب شد.
خجالت زده سرم را پایین انداختم و چند قدم باقیمانده تا در را با سرعت بیشتری برداشتم و از آنجا خارج شدم. قلبم مثل گنجشکی که از خطر فرار کرده تندتند میزد.
رمان بی دل از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
سپیده سوزنی، متولد 24تیرماه سال 1366، متاهل و مادر سه فرزند میباشد. ایشان سالهاست در زمینهی کودک فعالیت داشتهاند، اما موفق به چاپ آثارشان نشدهاند. از نوجوانی علاقهی شدیدی به خواندن رمان داشته و از همان موقع شروع به نوشتن کردند. در ادامه در چندین انجمن عضو شده و سعی در بالا بردن مهارتشان داشتهاند. این در حالیست که با آهنگسازی به نامی آشنا و یک سال زیر نظر ایشان مشغول ترانه سرایی شدند. این نویسنده در آن زمینه هم پیشرفتهای خیلی خوبی داشتند، اما از آنجایی که دغدغهی اصلیشان نوشتن رمان بود، بار دیگر به عرصهی نوشتن برگشتند. ایشان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان گولسیف- مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان بیدل – انتشارات شقایق
رمان عشق اول، عشق آخر- مجازی
رمان قلب شنی – مجازی