سرگذشت دختری که دزدیده شده و تبعات این ماجرا بر روی زندگیش.
قرار نبود بهخاطر اشتباه برادرم، فرشید، من پاسخگو باشم؛ اما شدم. یزدان پناهی برای انتقام از اون، با آبروی من بازی کرد؛ اما خبر نداشت گندی که داره هم میخوره؛ پای جفتمون رو تا ته دنیا اسیر این ماجرا میکنه. این وسط اونی که تقاص میداد، فرشید نبود؛ من و یزدان بودیم.
صدای کسی که آمده بود داخل، ترس را گره زد به حلقم.
– اینجا تا چشم کار میکنه دریاست و ماهیهاش. کسی به دادت نمیرسه خانمکوچولو!
لحظهای ساکت ماندم و این بار بغضکرده گفتم:
– شما کی هستین؟
صدا با خشونت گفت:
– مأمور عذاب اون داداش بیغیرتت، فرشید صولت!
نمیفهمیدم، حرفش را نمیفهمیدم. با اینکه فرشید از نظرم گناه بزرگی کرده بود؛ اما درک اینکه چرا پای من به میان کشیده شده است، برایم سخت بود. نمیدانستم با که طرفم. سؤالی که در ذهنم بالا و پایین میپرید، زمزمه کردم.
– یعنی چی؟!
فکر میکردم صدایم را نشنود؛ اما او که در مدت سکوت و هضم کردن حرفهایش توسط من، جلو آمده بود، در فاصلهی نزدیکی از صورتم، زمزمه کرد:
– بعداً همهچیزو میفهمی!
نزدیک شدنش باعث شد «هین» بلندی بکشم و عقب بروم؛ اما او دو بازویم را گرفت و نگذاشت بیش از این تکان بخورم.
– زمانی که تشت از بوم بیفته، همه میفهمن! علیالحساب یادت باشه که تو داری تاوان فرشیدو پس میدی و ناموسدزدیش!