بی اعتمادی و خودخواهی.
یه اشتباه…یه غفلت… شاید یه نامردی… هرچه ساختید و خراب میکنه و وسط اون خرابهها دنبال بخششی. ولی شخص روبروت تو رو لایق بخشیده شدن نمیدونه و این شروع زندگی توست برای بخشیدن.
شمرده شمرده گفت:
– تو… فقط… توضیح بده.
نگاهش کردم وگفتم:
– چرا باید توضیح بدم.
با حرص دست لای موهاش برد با دندونهای جفت شده گفت:
– هیوا حرف بزن فقط. منو دیونه نکن.
حوصله کل کل نداشتم…
بالاخره که چی.. یه روز میفهمید.
نگاهی به موبایل انداختم… انگشت روی صفحه کشیدم…. عکس بعد… بعدی… انگار همین یک عکس نبود. عکسهای مختلف تو زاویههای مختلف.
یهو موبایل از دستم کشیده شد:
– خب!می شنوم.
دست تو جیب بالای سرم ایستاده و منتظر توضیح از طرف من بود.
کی پاشده! چنان تو عکسها غرق شده بودم که اصلا حواسم نبود.
در حالی که همونطور نشسته بودم سرمو بالا گرفتم و نگاهی به چشم هایی منتظرش کردم و گفتم:
– چی رو باید توضیح بدم؟ تو فکر کن یه دوست!
پوزخندی زد و گفت:
– یه دوست… چه جالب!
– آره یه دوست… چرا دوستای من برات جالبه.
عصبانیت از حرکاتش گویا بود ولی منم سعی کردم خونسرد باشم تا بفهمه من به خاطر روابطم بهش حساب پس نمیدم.
-خوب گوشتو وا کن. دوست… رفیق… یار… هر خری هست دیگه دور و برت نبینم. چون سری بعد اینقدر خوش اخلاق نیستم. خودت خوب میدونی…
دست زیر چونهام گذاشت وسرش وخم کرد زیر گوشم آرومگفت:
– اوکی!
بوسه کوتاهی گوشه لبم زد و بیتوجه به حال و روزم و بیحرف اضافهای قصد رفتن کرد.
گفتم:
– تاکی؟
ایستاد و به طرف من برگشت و گفت:
– تا کی! تا هر وقت تو بخوای.