رمان به سرنوشت نمی‌بازم

رمان به سرنوشت نمی‌بازم

توضیحات مهم رمان به سرنوشت نمی‌بازم از الف_صاد

موضوع اصلی رمان به سرنوشت نمی‌بازم از الف_صاد

زندگی بچه‌هایی که پدر و مادرشون رو بر اثر اختلاف با هم از دست دادند.

خلاصه رمان به سرنوشت نمی‌بازم از الف_صاد

دو خواهر که گذشته‌ی شوم پدر و مادرشون مثل سایه باهاشونه و مثل بختک روی آینده‌شون افتاده.

 

مقداری از متن رمان به سرنوشت نمی‌بازم از الف_صاد

فشار و تیزی گیره را در موهایش حس کرد و چینی به ابرو وپیشانیش انداخت.صدای آرایشگر را شنید که گفت:
-خب اینم از تورت! عروس خانم یه نگاه بنداز ببین راضی هستی؟
بدون نگاه، تشکر کرد و از روی صندلی بلند شد.نگاه سرخورده ی زن به شاگردش را دید و اهمیت نداد.تشکر کافی بود.زیبا شدن و مقبول بودنش هم مهم نبود.لااقل برای این مراسم مهم نبود.
شاگرد آرایشگر کنجکاوانه پرسید:
-مگه شوهرت رو دوست نداری؟ زوری دارن شوهرت می دن؟
شانه ای بالا انداخت و کنجکاویش را کور کرد:
-هم دوسش دارم و هم با رضایت شوهر می کنم! می دونم هر طور باشم دوسم داره! پس مهم نیس!
دخترهای مشغول به کار با نگاه به همدیگر می گفتند:«چه عروس عجیبی»!
گوشی اش را دست گرفت و پیام هایش را خواند و با سرعت پیامی را نوشت.ابروهای گره خورده نشان می داد که نباید پیام خوشایندی باشد.
صدای زنگ آرایشگاه و کسی که بلند گفت:«عروس خانوم! دامادتون اومد»باعث شد سرش را از گوشی بلند کند و در برابر چشمان حیرت زده ی افراد حاضر گوشی را در یقه ی لباسش جاسازی نمود.
در باز شد و صدای صحبت از راهروی منتهی به در می آمد.یک نفر از دخترها شالی را بر سر کشید و بقیه راحت فقط سالن را ترک کردند و در ورودی یکی از اتاقها تجمع نمودند و منتظر تا داماد این عروس بد اخلاق را ببینند.
داماد تنها و بدون فیلمبردار و با دسته گلی وارد شد.دخترها با چشم و ابرو خوش تیپ و خوشگل بودن داماد را به هم نشان داده و آهسته و زیر لبی می گفتند:
-خدا شانس بده! این دختر بد عنق چیه که این پسره گرفتتش؟
به نظرشان با این که دختر زیبا بود اما اخلاقش خوب نبود و داماد به این خوبی برایش حیف بود.
هرچند که عروس فقط سکوت کرده و همصحبتشان نشده و به سؤال هایشان با کوتاهترین جوابها، پاسخ داده بود؛ ولی به نظرشان اخلاقش تعریفی نبود.
داماد مقابل عروس ایستاد و گل را به دستش داد و آرام پرسید :
-بریم؟
آرایشگر خود را جلو کشید و با لبخند گفت:
-مبارکه! رونما نمیدی شاداماد؟ عروست به این خوشگلی شده؟
اخمی بر ابروان عروس و داماد نشست.مرد نفس عمیقی کشید و بی حرف دو چک پول از جیب داخلی کتش بیرون کشید و به طرف آرایشگر گرفت و به محض جدا شدن پول از دستش؛ دست عروس را کشید و حرکت کرد.
لبخند ماسیده روی لبان زن را ندید.عروس و داماد تنها و بی خداحافظی خارج شدند و زمینه را برای غیبت افراد در آرایشگاه فراهم نمودند.
در آرایشگاه که بسته شده،عروس دستش را تکانی داد و از بند دست مرد رهانید.مرد پوف کلافه ای کشید و گفت:
-حواست باشه نیفتی! کمکت کنم آسمون به زمین نمیاد!

 

برای دانلود و خواندن رمان به سرنوشت نمی‌بازم کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 8 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!