سرگذشت دختری روستایی به اسم تیام که عاشق پسر همسایه اشون، بهرود میشه…
یه عشق دو طرفهی شیرین که با به قتل رسیدن عموی بهرود به دست پدر تیام دستخوش چالش و انجام رسم خون بس میشه…
داستان دختر و پسری ساده و روستایی که از بچگی عاشق هم هستن. یه عشق پاک و شیرین که خانوادههاشون به دلایلی نامعلوم شدیدا باهم مشکل دارن و مانع این رابطه میشن… دلایلی که مربوط به گذشتهی تیامه! گذشته ای که زمان حال اون رو بهم میریزه…
لبهای داغش را پر حرارت بر پیشانیاش چسباند و محکم، طولانی و پر حرارت بوسید. روح و تنش دیوانه وار او را میخواست.
بیآنکه لبهایش را از پیشانی داغ تیام جدا کند، زمزمه کرد.
– بزار هرکی هرچی میخواد بگه؛ مهم منم که دلم از دلت کنده نمیشه. طناب لازم نیست وقتی هرجا میرم نگاهم به نگاهت گره میخوره…
***
هرچی که منو به تو میرسونه رو دوست دارم وقتی قراره یکی دیگه باشه که نیمی از وجود تورو در خودش داشته باشه، چرا نباید حریص باشم؟!
نیام ذوق زده روی پنجه بلند شد و چانه ی بهرود را بوسید.
_ کی منو اینطور که تو میخوای، دوست داره؟
بهرود ابرو بالا داد. میان نفس های کش دار و تب آلودش جدی در گوشش زمزمه کرد.
_ کسی حق چنین کاری نداره!