عروس خون بس
طلوع که به خاطر نجات جون برادرش قبول می کنه یه رسم کهنه قدیمی رو زنده کنه و به عنوان خون بس وارد زندگی مردی که ۱۸ سال از خودش بزرگتره بشه ولی…
لیوان از دستم افتاد و صد تکه شد، تا خواستم قدمی بردارم، پام روی یک
تکه از شیشه ها رفت و صدای آخم بلند شد، اهمیتی ندادم، صدای مرصاد
از داخل سالن می شنیدم که پشت سر هم می گفت؛ طلوع کجاست؟
نگرانی را از صدای این مرد مغرور به خوبی حس می کردم، لنگان لنگان
و به کمک ماهک از اتاقش،بیرون رفتم، مرصاد با دیدم، به سمتم پا تند کرد
– وای خدا، بیا ببینم پا تو رو چیکار کردی، بیا بشین اینجا.
بی توجه به دردهای جسمانیم، صورتش را به احاطه دست هایم در آوردم و
با التماس گفتم
– تو رو خدا مرصاد، تو رو جان عمو مسعود، تورو روح سروش بذار فقط یه
لحظه برم امیر حسین رو ببینم، باشه مرصاد جان؟ باشه عزیزم؟
بعدش هر چی تو بگی، اصلاً کاری کن بعدش خون گریه کنم، باشه؟
وا رفته فقط نگاهم کرد، صورتش شده بود رنگ خون!
رگ کنار شقیقه اش برجسته شده بود و نفس های بلند و کشداری می
کشید، چشم هایش را بست و آهسته و محکم غر زد
– از پا می افتی ها، آروم باش.
ملتمس گفتم؛
– بزار برم قربونت برم، بزار برم عزیزم، اونی که اون بیرونه داداشمه، باشه فدات شم؟