بهارنارنج داستان عشق بین دو دوست بچگیه که دختر قصه دچار بیماری اماس شده.
دختری که عاشق نامزد قاتلشه، بیماری داره ولی متاسفانه درگیر قضایای پیچیدهای میشه که براش سمه.
_اگه کسی ببینه…
_همه میدونن من به تو دچارم آرِمین.
آرِمین سکوت کرد و به در اتاق خیره شد. این برنامه ی هر شبشون بود، از کی شروع شد؟ اینکه صحرا بدون عطر آرِمین خوابش نمیبرد؟ شاید یه شب زمستونی گرم، وقتی از سرما توی اون زیرزمین جمع شده بود… تنبیه های همیشگی پدرخونده اش! یادش میومد که صحرا یواشکی از پنجره داخل اومد…با هم شب سرد رو صبح کردن، با این تفاوت که آغوش صحرا گرم بود! دیگه زمستون نبود…تابستون شده بود.