کنار خان جون پشت شیشه ی ای سی یو ایستاده بودیم و بهزاد را تماشا می کردیم. یک فیلم تراژدی غمناک که بی درک چشمانمان را به خودش خیره کرده بود. فضای نیمه تاریک اتاق و آدم هایی که بی صدا و حرکت روی تخت بودند و از همه بدتر صدای بوق دستگاها، ترس را به آدمی می کرد. از تمامی شلنگ و دستگاه هایی که بر بدنش وصل شده بود، تنفر می ورزیدم. حقمان این نبود، نه حق ما و نه حق زندگی آراممان. عمو به همراه مرد ریش سفیدی گوشه ای ایستاده بودند و صحبت می کردند، بهنام با صورتی کبود شده روی صندلی نشسته بود و پای سالمش را عصبی تکان می داد. با هشدار پرستار کم کم از آن محیط خفه گان آور بیرون رفتیم.
سومین روز از بودن بهزاد در بیمارستان می گذشت. حالش بهتر شده بود اما کوره ی داغ عصبانیتش شعله ور بود، آن قدری که عمو از کار و زندگی اش زده بود و خودش همراهش در بیمارستان مانده بود. با صدای بهنام که پشت گوشی بر سر کسی فریاد میزد لباس ها را بی دقت در کشو ریختم و از اتاق بیرون دویدم. روی صندلی نشسته بود و … گوشه ی چادرم را در البه الی دست های عرق کرده ام فشردم و با صدایی که بغض کنج آن النه کرده بود، لب زدم: تو رو خدا بیا بریم مریم، آخه ما اینجا چیکار می کنیم؟! دستش را به عالمت سکوت روی بینی اش گذاشت و دوباره به حرف زدنش ادامه داد.
قهقهه هایش سکوت وهم آور اطراف را می شکست و مرا بیش تر از قبل می ترساند. دیگر صبرم تمام شده بود. اگر کسی مرا می دید و گزارش من را به گوش بهزاد و بهنام می رساند کارم ساخته بود. بلند شدم و بی توجه به مریم و پسری که درست در چند وجبی اش روی صندلی نشسته بود، از آن پارک منحوس بیرون زدم. – هوی بهار کجا میری؟ جوابی ندادم و با قدم های بلند به راهم ادامه دادم. می دانستم مریم آن پسر را رها نمی کند و دنبالم نمی آید. تنها درد او این بود که مادرش ببیند که همراه من است، بقیه اش مهم نبود.