بهارم باش روایت زندگی آهو و باراد میباشد. داستان در 28 فصل به قلم کشیده شده و دو راوی اول شخص دارد. کتاب عاشقانههای خاص و لطیفی دارد که مورد پسند مخاطبینش قرار گرفته است. شخصیتپردازی و فضاسازی داستان دلنشین و رئال میباشد. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نوشته شده و نثر نویسنده گیرا و جذاب میباشد. این رمان با 592 صفحه، در سال 1402از نشر شقایق منتشر شده است.
باراد افشار پسر جوان و ثروتمندی میباشد که با عنوان سرمایهگذار وارد شرکت موادغذایی ریاحی شده تا شرکت را از ورشکستگی نجات بدهد، اما این کلیت ماجرا نیست. او با حضورش در شرکت، با آهو منصور آشنا میشود. دختری مستقل که در شرکتِ دوست پدرش با عنوانِ عکاس تبلیغاتی محصولات فعالیت میکند. آهو خیلی زود متوجهی حضور پررنگ باراد که فقط برای کمک نیامده، میشود و از هدف دیگرش مطلع میشود.
باراد
ـ ولی پسر گلم خودت هفتهی پیش قول دادی که واسهی تولد سیوپنج سالگیت میای پیش ما.
»لعنت به من و سیوپنج سالگیام»
ـ مامان بیخیال! من یادم نیست دیشب شام چی خوردم. تو میگی ماه قبل قول دادم، حتماً یه چیزی زده بودم!
ـ باراد! درست صحبت کن، ببین مامان جان…
ـ مامان یه لحظه گوشی…
گوشی را کمی فاصله داده و نفس عمیقی کشیدم، این مادر بیخیال من و تولد نمیشد.
با کلافگی موهایم را کشیدم.
ـ میگفتی مادر…
ـ من حرفامو زدم، من دلم میخواد برات یه تولد بگیرم. امشب که میگی نمیتونی بیای، منم واسه آخر هفته برنامه گذاشتم. میای تولدت… ما کلی مهمون دعوت کردیم، حوصله مسخرهبازیات رو هم ندارم. رأس هشت باید اینجا باشی!
ـ صبر کن مامان… اه… گوشی رو قطع میکنه، فکر میکنه دو سالمه.
به هیچ وجه حوصله رفتن به این مهمانی کذایی را نداشتم. حسابی سرم شلوغ بود. کلی برنامهریزی کرده بودم.
حوصله هیچ جشن و مهمانیای را نداشتم. من بیحوصله حالا باید آخر هفته به خانهمان میرفتم. باید آدمهایی را که دلم نمیخواست سال به سال ببینمشان هم مجبور به همصحبتی بودم. احتمالا با اخمهای درهم مادر مجبور میشدم گهگاهی لبخندی هم بزنم. چه شکنجهای بالاتر از این!
لازم نبود به کاوه و باقی دوستان فکر کنم. کاوه خیلی خوب میدانست چقدر از تولد بیزار هستم. باقی افراد هم که اهمیتی نداشتند، اما مادر را نمیشد به سادگی دست به سر کرد. مادر سر لیست بسیار کوتاه و کم جمعیت افراد مهم زندگیام بود. دلم میخواست هرطور شده به این جشن اجباری نروم اما مادر شبیه به یک فرمانده دستور را صادر کرده بود. وارد حمام شدم، به تصویر خودم با ابروهای گره خورده زل زدم.
ـ میدونی که مجبوری به این تولد بری و هیچ راه فراری نیست؟
باراد داخل آینه با ابروی بالا رفته فقط تماشایم کرد.
ـ میدونی که رک و پوست کنده به بقیه میتونی بگی نمیای اما به مامان نمیشه؟
باراد داخل آینه کمی لبهایش آویزان شد و این یعنی تا حدی کوتاه آمده است.
دستی داخل موهایم کشیدم. به تصویر خودم لبخندی زدم.
ـ سیوپنج سالگیت مبارک پسر.
بهخاطر قرار آن روز سریع دوش گرفته و بیرون رفتم.
مشغول خشک کردن موهایم شدم. با دیدن چند تار سفید لای موهایم، بیخیال شانهای بالا انداختم. عطر را روی مچ دستم اسپری کردم و در آینه به خودم چشمکی زدم.
ـ تو عالی هستی پسر، عالی!
در را بستم. قبل از آنکه داخل آسانسور شوم صدای زنگ موبایلم بلند شد.
ـ سلام کاوهخان. چه عجب! اگر زنگ زدی تولدم رو تبریک بگی باید بگم خیلی از بقیه عقبتری. بانک با اون پیغامای پرمهرش زودتر از تو یاد من افتاد.
ـ خفه بابا! تولد چیه؟ گمشو زود بیا، وکیل ریاحی اومده.
ـ معطلش کن اومدم.
سوار ماشین شدم و به سمت محل قرار حرکت کردم.
آهو
قوری را از روی سماور برداشتم. داخل سه تا استکان کمرباریک تا نیمه چای ریختم. عطر هل و دارچین هوش ازسرم پراند. نیمهی خالی استکانها را از آبجوش پر کردم. از وسط میز آشپزخانه نقل و توتخشک را داخل سینی جای داده و وارد حال شدم. سینی را جلوی مامان گرفتم. میل بافتنی را روی پایش گذاشت و عینک را از روی چشمانش برداشت.
ـ بفرمایید مامان گلی!
ـ قربون دستات دخترقشنگم!
ـ خدا نکنه مامان جون!… بخور که با این هل و دارچینی که توش انداختی هوش از سرم بردی.
توتی برداشته و گفت:
ـ برو مادر الان چاییت یخ میکنه از دهن میافته.
وارد اتاقخواب شدم. سحر پاهایش را به دیوار تکیه داده،روی بالش وسط اتاقخواب خوابیده و با موچین و آینه مشغول مرتب کردن ابروهایش بود.
ـ بفرما شازده! چایی آوردم.
سر جایش چرخید.
ـ به به! چاییهای ناهید جون خوردن داره… بازم که تو این کمرباریکا ریختی! بابا برای من لیوانی بریز. این چیه؟ هنوز یه هورت نخوردی تموم میشه!
ـ بخور خدا رو شکر کن!
سحر سر جایش نشست. آینه و موچین را روی زمین رها کرد.
ـ بده من اون چایی رو… فردا میای شرکت؟
ـ فردا دو جا قرار دارم، برسم میام.
ـ کلک! نگفته بودی؟ از کدوم قرارها؟
بیتوجه به سحر جرعهای از چایم نوشیدم که با حرارت گفت:
ـ خداییش چرا ما عاشق نشدیم؟ اصلاً یه نگاه به دور و برمون بنداز. یه موقعیت عشقی پیش نیومده برامون. تو دوران دبیرستان که هیچکس دنبالمون نکرد. دانشگاهم که بدتر. نه پسری جزوهای داد، نه گرفت. تنه هم نزد کاغذامون بریزه زمین. یه استاد هم که عاشقمون نشد. هی… همسایه هم نداشتیم راهبهراه براش نذری ببریم… خدایا کرمت رو شکر. بعدش هم که کارمند بابامون شدیم. نشد عاشق رئیس جوون شرکتمون بشیم.
رمان بهارم باش از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
سلالهی امری، متولد سال 1368/5/27، ساکن تهران میباشد. ایشان در نوشتن ژانر رمانهای عاشقانه، خانوادگی و اجتماعی فعالیت دارند و تا کنون3 کتاب را به چاپ رسانده است.
رمان دستهایت را به من بده ـ انتشارات شقایق
رمان بهارم باش ـ انتشارات شقایق
رمان سونات آخرین شب زمستان – انتشارات شقایق