رمان بهار روایت دخترشروریست که بر خلاف خواستهی خانوادهی سنتی ـ مذهبیاش، میخواهد در دنیای نوجوانیاش سیر کند. این تقابل فکری با آمدن شخصی که هیچ برنامهریزیای برای حضورش نداشته، بسیار خواندنی و چالش برانگیز است. نثر نویسنده شیوا و روان میباشد و از استعارههای ظریف و جذابی استفاده کرده است. داستان با تعلیق و هیجان بیان شده و مخاطب تا انتها با آن همراه میشود. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی نگارش شده است. این رمان 436 صفحه، در سال 1389 از نشر شقایق منتشر شده است.
بهار، دختریست که با قوانین و قواعد سختِ خانوادهاش کنار نمیآید. خانوادهی او سنتی و مذهبی هستند و نمیتوانند شیطنتها و شرور بودنهایش را تحمل کنند. بهار که برای ماندن در دنیای نوجوانیاش، هر کاری میکند با آمدن احمد به زندگیاش، همهی تصوراتش را برعکس میبیند. او نمیداند هر باد بهاریای، در پسش کابوسهای سرد پاییزی خوابیده است. سرنوشت هیچوقت باب دل کسی نمینویسد و برای بهار هم همینطور است.
ـ آخه من از دست تو چه کار کنم دختر؟ موضوع به این کوچیکی که اینقدر گریه نداره!
صدای پای مامان که به اتاقم نزدیک میشد را میشنیدم. به سرعت بلند شدم و در اتاقم را قفل کردم، حوصلهی شنیدن نصیحت و دلداری را نداشتم. پشت در اتاقم ایستاد و گفت :
ـ یلدا، عزیزم بچه نشو. امشب مهمان داریم قراره دایی و زنداییت بیان، من به کمک تو نیاز دارم.
علیرغم علاقه به دایی و زندایی، در شرایطی نبودم که با کسی روبه رو شوم. به مامان گفتم:
ـ بذارید راحت باشم. خواهش میکنم.
برای چندمین بار داستانم را به سردبیر نشریه نشان دادم و او طبق معمول خندید و گفت :
ـ خیلی بچهگانهست، این داستانی نیست که همه بپسندن.
این حرفش تمام امیدهایم را به باد داد و تحملم را از بین برد. میخواستم از طریق چاپ آثارم، تجربهای کسب کنم.
تا غروب از اتاقم بیرون نیامدم. صدای احوالپرسی مامان و بابا را با دایی و همسرش شنیدم ولی برخلاف همیشه برای استقبال نرفتم. زندایی به مامان گفت:
ـ مائده، یلدا جون کجاست؟
ـ چی بگم والله؟ توی اتاقشه.
ـ وایسا ببینم این دختر بیمعرفتت میدونست ما داریم مییایم رفت قایم شد؟ بذار خودم برم حسابش رو برسم…
انتظار هر چیزی را داشتم به جز این!
زندایی چندضربه به در زد و من مجبور شدم در را باز کنم. با دیدنم دستهایش را باز کرد و من هم به آغوشش پناه بردم. امیرمحمد هم جلو آمد و گفت:
ـ چی شده خاله یلدا؟
به لحن کودکانهاش لبخندی زدم و گفتم:
ـ هیچی خاله جون. تو خوبی؟
امیرمحمد، پسرداییام و تنها بچهی فامیل بود که مرا خاله خطاب میکرد. مادرش رو به او گفت:
ـ امیرجان، میشه بری توی جمع مردا تا من و خاله یلدا باهم صحبت کنیم؟
ـ چشم مامانی جون.
وقتی امیر محمد رفت، زندایی دستم را گرفت و با هم روی تخت نشستیم با لحن دوستانهای گفت:
ـ خب یلدا خانم، نمیخوای بگی چرا اینقدر عاشق اتاقت شدی که ترجیح دادی ما رو نبینی؟!
ـ وای نه زندایی، اینطور نیست ولی…
ـ ولی چی عزیزم؟
ماجرای داستانهای مهر باطل خوردهام را برایش تعریف کردم و وقتی ساکت شدم، او با آرامش خاصی گفت:
ـ میشه من داستانهات رو بخونم؟ شاید بتونم بهت کمک کنم. آخه منم که همسن تو بودم یه چیزایی مینوشتم، البته از همین الان بگم نه داستان بودن و نه خیلی ادبی!
خندیدم و گفتم:
ـ راست میگی زندایی، شما مینوشتید؟ یعنی میتونید کمکم کنید؟
با سر جواب مثبت داد.
ـ ممنونم! نمیدونید چقدر دوست دارم یه داستان قشنگ بنویسم.
به ذوقزدگی من خندید و گفت :
ـ گفتم که قصه نمینوشتم. فقط خاطراتم رو مینوشتم، اما شاید بتونم کمک کمی بهت بکنم. حالا به جای عزا گرفتن و ناامید شدن پاشو برو هرچی نوشتی بردار بیار.
در کمدم را باز کردم و انبوه کاغذهای سیاه شده را پیش روی زندایی گذاشتم. لبخندی زد و گفت:
ـ تو این همه نوشتی؟!
ـ آره ولی هیچکدوم از اینها رو قبول ندارن!
ـ انشاءا.. که قبول میکنن. حالا بیا بریم پیش بقیه که مطمئنم دایی خیلی دوست داره تو رو ببینه. بعد یه فکری برای این نوشتهها میکنیم.
وقتی بلند شدم تا همراهش بیرون بروم گفت:
ـ تو واقعاً به نویسندگی علاقه داری؟ یعنی میخوای اونو به عنوان شغل آیندهات انتخاب کنی؟
ـ این تنها آرزومه!
رمان بهار از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
سحر ممبنی، متولد سال 1364، نویسندهی ایرانی میباشد. ایشان با انتشارات شقایق شروع به کار کرده و با آثاری که خوش درخشیده به محبوبیت رسیده است. تا کنون بیش از 6 کار را به چاپ رساندهاند و همهی آنها جزو پرفروشهای فصل خود بودهاند. این نویسنده بیشتر در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان بهارـ انتشارات شقایق
رمان رها ـ انتشارات شقایق
رمان آسمان من، نگاه تو ـ انتشارات شقایق
رمان می میرم، با تو نفس میگیرم ـ انتشارات شقایق
رمان جان من است او ـ انتشارات شقایق
رمان آمین ـ انتشارات شقایق
رمان سکوت بود و نسیم ـ در دست چاپ
رمان داغ ـ در دست چاپ
رمان آیه های سیاه ـ در دست چاپ