قصاص بیمورد!
قضاوت بیجا
با گرمای وجودت به زندگیام روشنایی و معنا بخشیدی.
مهر تو عجیب بر جان و دلم افتاد!
حکایت منو و تو حکایت لیلی و مجنون بود!
اما دشمنان حسودمان چشم دیدن خوشبختیمان را نداشتند.
حال تو از مجنون به جنون کشیده شد و این همان چیزی بود که دشمنان ما میخواستند.
تو دیگر ادم سابق نشدی و من باید تاوان حکمی را میدادم که متعلق به من نبود.
بهت گفته بودم، میاد اون روزی که برای با من بودن دست و پا میزنی و اون موقعهاس که من خودم و از روی زمین محو میکنم تا دستت بهم نرسه؛
نگفته بودم؟!
با چشمام التماست کردم اما تو کور و کر شدی
حالا وقتشه که تاوان حکم بیگناهیم رو بدی جناب!