روایت یک عشق قدیمی که در سرنوشت ایندگان تاثیر بسزایی داره.
کارن دل در گرو دختر عموی خود، کبریا دارد در حالی که هیچ از گذشته عمو و مادرش نمیداند و با فاش شدن حقایق سرنوشت مسیر دیگری به خود میگیرد…
شاید اگر بعد از سال ها تصمیم به نوشتن کردم این بود که جواب تمام چرا ها و سوال های بی جوابم را دریابم.
شاید اینبار تمام مسئله های بی جواب زندگی را حل کنم؛شاید اینبار دیگر جواب تمام معادلاتم صفر در نیاید؛از اینکه تمام زندگی ام زیر رادیکال باشد بی زارم،حال که در استانه چهل سالگی تصمیم به نوشتن کردم باید روزگار را آنطور که بود، بنویسم.
نمی نویسم که ثبت خاطرات کنم،یا جایی نشر دهم،می نویسم چون زبانم از گفتن قاصر است،سینه ام از حرف های نگفته پر شده و درد میکند،اگر نوشتن را چاره ای برای برداشتن باری از سینه ام پیدا نمی کردم شاید هرگز دست به قلم نمی بردم؛می نویسم تا شاید روزگاری جواب تمام چرا های زندگی ام را پیدا کنم،شاید اینبار به صفر نرسیدم و جواب گرفتم،شاید اینبار….