رمان بازنده‌ ها نمی‌ خندند

رمان بازنده‌ ها نمی‌ خندند

بازنده ها روایت باختن نیست، روایت چگونه بردن، چگونه دل بردن و چگونه دل دادن است. داستان قلمی روان و شیوا دارد. ژانر رمان عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ست. نویسنده ماهرانه توانسته اتفاقات و رویدادها را در دل داستان بگنجاند و در نهایت به پایان برساند. این رمان با 752صفحه، در سال 1402از نشر شقایق منتشر شده است.

 

خلاصه رمان بازنده‌ ها نمی‌ خندند :

شازده‌ای از نسل قاجار. موتورسوار تک‌چرخ‌زن شر و شیطان و شلوغی که یک در میان پایش یا در کلانتری است یا در پارتی‌های آن‌چنانی به دختری برمی‌خورد که هیچ جوری اهل توس رابطه رفتن نیست. دختری که به‌خاطر راز سر به مهرش قید ازدواج و تاهل را زده… و در مقابل پسری‌ست که اگر بخواهد چیزی را به دست آورد، به هدفش می‌رسد، و اصلا برایش مهم نیست! شاه کلید باز شدن این کشمکش‌، پیشنهادی است که منجر می‌شود به یک قرار… قرار یک‌طرفه‌ای که…انتقامی غیرقابل باور و وحشتناک!

 

مقداری از متن رمان بازنده‌ ها نمی‌ خندند :

ـ نه!
دوباره سرم را گرم رنده کردن سیب‌زمینی کردم! صدای قدم‌هایش از پشت سرم قابل شنیدن بود، دلم خواست پوفی بکشم، ولی همان میان راه محبوسش کردم. ایستادنش پشت سرم هیچ حس بد یا پر استرسی برایم نداشت، هرگز هم نداشته! تا کنار گوشم خم شد و من پخش شدن گرمای نفسش را در این هوای سرد حس کردم.
ـ می‌شه یه کم سرت رو بلند کنی؟
همان پوفی که به زور نگه داشته بودمش، محکم بیرون پرید.
ـ امید محض رضای خدا تمومش کن، تو گفتی منم جوابت رو دادم دیگه!
لحنش رنگی از عصبانیت و کلافگی گرفت.
ـ چراش رو، رو کن.
بی‌توجه به کثیفی دستانم دستی به پیشانی کشیدم.
ـ گیری دادی‌ها! این پیشنهاد دو جواب داره؛ یا بله یا نه، که منم جوابت رو واضح دادم و هر قدر هم اصرار کنی منتهی می‌شه به یه تعداد جواب‌های من درآوردی که نه خوشایند توئه، نه من.
و نگاهم به دست‌های گیرکرده به کمرش نشست، با وجود بغضی که میان گلویم جا خوش کرده بود خندیدم.
ـ اوه اوه طرح جنگ زدی!
نفس او هم انگار به اجبار بیرون پرید و دست از کمر گرفت.
ـ نه که خیلی هم ازم حساب می‌بری، طرح جنگ زدن هم داره. سلوا؟!
گوشه‌ی دلم یک جوری شد و قلبم لوس شدن خواست، ولی می‌دانستم این صدا کردن قرار نیست به جاهای خوبی ختم شود. باز پشت کردم و به رنده‌ی دستی بانمکم پناه بردم. خودم سعی کردم حالت سؤالی لحنش را رفع‌ورجوع کنم.
ـ نچ نمی‌شه، داره برف می‌باره هوا هم تاریک شده تازه من برای یه نفر غذا پختم!
نگاهم تا حیاط کشیده شد و متعجب از دانه‌های درشت و بی‌هوای برف که عجولانه روی زمین می‌نشستند، لحنم جدی‌تر هم شد.
ـ چه برفی! بیا برو تا سنگین‌تر نشده.
نگاهش ساکت تا حیاط رفت و باز آن هوای مزخرف بین ریه‌هایش فوت شد.
ـ من چی می‌گم، تو چی می‌گی؟ توروخدا راستش رو بگو چرا نه؟ مگه ما کم هم رو می‌شناسیم؟
و دست میان موهایش برد.
ـ سلوا این یکی دو ماهی که همه‌ش بهم گفتی نه، دارم دیوونه می‌شم. یعنی برای یه لحظه هم تصور نمی‌کردم بهم جواب منفی بدی.
درحالی‌ که سرش را تکان می‌داد، انگشتانش میان موهایش قفل شد.
ـ فکر می‌کردم درخواستم فرمالیته‌ست و حتی نیاز به گفتن نیست؛ هم تو می‌دونی آخر این رابطه‌ی دوستانه ما چیه و هم من!
تصویرش در نگاه لغزانم می‌لرزید و تلاش می‌کردم تری پشت پلکم باران نشود. بزرگ‌مرد بیست‌وپنج ساله در برابر بیست‌وسه سالگی‌ام؛ حیران و متعجب و حتی عصبانی بود از غیرقابل باور بودن جوابی که شنیده بود و برای سین‌جیم کردنم از هر راهی وارد می‌شد. لحنش رنگ توبیخ گرفت.
ـ سلوا یه قطره از اون اشکت بریزه…
و من مثل همیشه با پررویی حرفش را قطع کردم.
ـ هان… هان، چی‌کار می‌کنی اون‌وقت؟
دستش را روی صورتش کشید و تبسم باز لبش را حالت داد.
ـ بدبختی این‌جاست دستم هم پیشت روئه آخه!
و با خنده به دیوار تکیه داد.
ـ وقتی خانوم سوسکه از آقا موشه می‌پرسه وقتی عصبانی بشی باهام چی‌کار می‌کنی می‌دونی دیگه چی جوابش رو می‌ده؟
خنده بر لبم نشست و آن نم پشت پلک‌ها پرید، هر دو قصه‌های عمه را از بر بودیم. لب زدم:
ـ می‌گه با دمم به چشم هات سرمه می‌کشم.
ـ حالا خاله سوسکه راستش رو بگو، منتظر شاهزاده سوار بر اسبی یا عاشق کسی شدی؟
بلافاصله اخم در نگاهم سایه زد.
ـ خوبه ادعات می‌شه می‌شناسیم!
صدایش در دم بلند شد.

ـ پس چه‌ته؟ آخه من باید بدونم علتش چیه؟ من می‌‌دونم خیلی هم ایدئال مطلق نیستم، می‌دونم خونه ندارم، تازه دو ساله کار پیدا کردم، ماشین زیر پام هنوز اقساطش تموم نشده، ولی دست‌به‌دست هم می‌دیم و زندگی‌مون رو می‌سازیم. خب تو هم کار می‌کنی منم…
باز افکارم بین حرفش پرید.
ـ امید سررسید بیمه ماشینت گذشته ها! یادت که نرفته؟

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان بازنده‌ ها نمی‌ خندند :

رمان بازنده‌ ها نمی‌ خندند از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی اکرم حسین‌ زاده :

اکرم حسین‌زاده ملقب به امیدوار، متولد سال 1357 می‌باشد. ایشان در نوشتن ژانر رمان‌های عاشقانه، خانوادگی و اجتماعی فعالیت دارند و تا کنون 10 کتاب را به چاپ رسانده است.

 

آثار اکرم حسین‌ زاده :

رمان طواف و عشق ـ انتشارات شقایق
رمان توهم عاشقی ـ انتشارات شقایق
رمان فرصتی دیگر – انتشارات آئی‌سا
رمان کات – انتشارات شقایق
رمان اعجاز ـ انتشارات صدای معاصر
رمان آهوی وحشی – انتشارات شقایق
رمان نفس آخر ـ انتشارات شقایق
رمان فایتر ـ انتشارات صدای معاصر
رمان بازنده‌ها نمی‌خندند ـ انتشارات شقایق
رمان اوتای ـ انتشارات شقایق
رمان دلدار – در دست چاپ
رمان ریسک – فایل مجازی و فروشی

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 7 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!