رمان بار دیگر زندگی روایت دختری به نام بیتا میباشد که با استاد حضور ناگهانیِ استاد نقاشیاش، مسیر زندگیاش تغییر میکند. داستان ساختار احساسیای دارد که مخاطب را درگیر خودش میکند. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی نگارش شده است. این رمان با 640 صفحه، در سال 1402 از نشر شقایق منتشر شده است.
زیر شلاق بی رحمانه ی جاری از آسمان سر بالا گرفتم و به ساختمان سراسر نور خیره شدم. کوبش بی امان قطرات باران روی پوست سرد صورتم لرزش ذره ذره وجودم را بیشتر میکرد و پلکهای سنگینم برای تشخیص تصویری که از قضا میل چندانی هم به دیدنش نداشتم کار سختتری برای باز نگه داشتن خودشان ایفا میکردند. صدای زوزه ی باد و باران که میان شاخ و برگ خیابان نه چندان شلوغ می پیچید انگار تداعی کننده ی یکی از صحنه های تیره و تار و خاکستری رنگ فیلمهای سراسر غم کارگردانی بود که نامش را به خاطر نمی آوردم. عزم جزمم برای حرف زدن با او را ایستادن مقابل آن برج بلند پوچ کرد و لرزش بی امان پاهایم نشان از ضعف و بی خوابی پر فشار روزهای گذشته ام میداد. دست یخ زده ام را بالا بردم و موهای بی حالتم را که زیر شرشر باران به صورتم چسبیده بود، بی جان کنار زدم و قدمی به جلو برداشتم. من انجامش میدادم، بازگو میکردم حرفهایی را که تا این لحظه در پستوی ذهنم بایگانی کرده و فریب داده بودم خود را که بی گناه ترین فرد این داستان من بودم که نبودم. گناه من نابخشودنی نبود، اما اشتباه بود، خطا بود!
هر چه که بود آدمی دلگیر بود و یادآوری اش لا به لای آشفتگی این روزهایم در پس راهروهای دلگیر و خفه ی بیمارستان، نشانه ای بود شاید. یادآوری که همه ی احساسات و خاطرات خاک خورده ی گوشه ی ذهنم را به آنی بیرون کشیده و صحنه ی نمایشی برپا کرده بود نگفتنی! نمایشی که مقصر داستانش من بودم. من بیچاره ای که به جرم عاشق بودن، به جرم خام و بی تجربه بودن شکسته بودم هر دو ضلع دیگر این مثلث را ناخودآگاه و از روی احساسات شدید و برای رسیدن به خواسته ی دلم لگدمال کرده بودم دل عاشق دیگری را… کسی که بی تقصیر نه اما هیولایی که من برای خودم ساخته بودم هم نبود.
آستینهای بلند سویی شرتم را که روزها بود از تن در نیاورده بودم به صورتم کشیدم تا پاک کنم خیسی باران را و خیسی اشکهایی را که همپای باران به صورتم سیلی میزد. زبری کش سرآستینش پوستم را خراشید، اما سوزش آن درصدی از سوزش شعله گرفته در قلبم هم نبود.
پا که روی آخرین پله ی مقابل ساختمان گذاشتم، نگهبان متعجب به سراپایم نگاه کرد، شک نداشتم که چهره ی درمانده ام رقت انگیز است. بی حرف گذشتم و لابی بزرگ و باشکوه برج را طی کردم. در آهنی آسانسور که باز شد، تن بی جانم را درونش کشیدم و دکمه ی دوازده را لمس کردم. چه خوب که سیزده نبود، شماره ای که در تمام داستانها و فیلم هایی که دیده و خوانده بودم نماد بدیمنی بود.
گوشه های سویی شرت خیسم را مشت کرده بودم تا شاید کنترل شود استرس بی امانی که همه ی سلولهای تنم را درگیر کرده بود و ذره ذره وجودم را نیشتر میزد. آهنگ شادی که در کابین آسانسور طنین انداز شده بود پس زمینه داستان سیاه من نبود و چهره دختر درون آینه مستأصل و درمانده، خیره نگاهم میکرد و به آهنگی غمگینتر از هر مرثیه ای که میشناخت میاندیشید. کاش این من بدبخت و حیران دل او را نیز به رحم آورد و بگذرد!
صدای ظریف زن که ریتم آهنگ را گرفت و طبقه ی دوازدهم را اعلام کرد، بیدرنگ خودم را سمت در پرتاب کردم تا مبادا پشیمان شوم و سست شود اراده ای که مرا به اینجا کشانده بود. انگشتانم که روی زنگ لغزید و دری که باز شد، قدمی به او نزدیک ترم کرد.
سالن بزرگ و خالی و منشی جوانی که سرپا و متعجب نگاهم میکرد، زبانم را به کار انداخت.
ـ هستن؟
صدای گرفته و بی روحم به گوش خودم هم غریبه بود انگار، مدتها بود منی از من نمانده بود!
با تردید سرتاپایم را برانداز کرد و چشم های آرایش شده اش ریز شد، او هم به اوضاع آشفته ی من می اندیشید شاید.
ـ بله، اما توی این ساعت بدون وقت قبلی مراجعه کننده قبول نمیکنن، آخرین نفر داخل هستن.
بند کیفم را محکم تر نگه داشتم و خیره به صورتش توضیح دادم:
ـ من آشناشونم، بهشون بگید قبول میکنن.
کنجکاوی لحظه ای از چشمانش دور نمیشد، با شک و تردید سری تکان داد.
ـ بسیار خب، تشریف داشته باشید مراجعشون که بیرون اومدن هماهنگ میکنم.
راضی از فرصتی که قبل از روبه رویی با او داشتم، قدم های آهسته ام را به طرف دیگر سالن وسیع و آشنا کشیدم و تن خسته ام را روی نزدیکترین مبل سر راهم رها کردم. نگاهی به اطراف و دکوراسیونی که یادگار همان روزها بود، خاطرات بایگانی شده ام را روشن تر کرد، خاطراتی که مدت ها همدم شب زنده داری های بیمارستان شده بودند و لحظه ای از آزردنم دست نمی کشیدند، بار دیگر پرت شدم به آن روزها، همان روزهایی که پر از امید بودم و خوشبین به آینده. بی خبر از روزهای عجیبی که پیش رو بود، بی خبر از خواب هایی که روزگار برای دختر بی خیالش دیده بود و من بی خبر از همه جا رویا می بافتم… رؤیا!
قصهی این رمان مربوط به زندگی خانوادهای سه نفره است به نامهای بیتا، نیما و مادرشان. همه چیز در زندگی بیتا نرمال پیش میرود تا اینکه حضور ناگهانی شهاب، استاد نقاشی بیتا همه چیز را تغییر میدهد و او را درگیر یک عشق بزرگ میکند، عشقی غیرممکن…
با احتیاط در نیمه باز کلاس را هول دادم و سرکی کشیدم. صندلی خالی که در تیررس نگاهم قرار گرفت نفس حبس شده ام را آزاد کردم، هیچ دوست نداشتم روز اولی تأخیر داشته باشم.
قدم که داخل گذاشتم، نگاه ها کم و بیش سمتم کشیده شد، ظاهرا آخرین نفر بودم. سلامی کلی به بچههایی کردم که چهارمین ترم را با آنها میگذراندم و دستی برای مونا که خندان خیره ام بود تکان دادم. کوله پشتی صورتی رنگش را از روی صندلی خالی کنار دستش برداشت و با چشم و ابرو به مکانی که برایم در نظر گرفته بود اشاره زد. بند کوله ی پارچه ای رنگارنگم را که با کتانیهایی که به پا داشتم همخوانی زیبایی داشت از روی شانه رها کردم و کنارش نشستم. امروز در انتخاب لباس بیش از همیشه وسواس به خرج داده بودم.
ـ چطوری بیتا؟
دست دراز شده سمتم را فشردم و تخته شاسی ام را روی میز رها کردم.
ـ خوبم تو چطوری؟
مثل همیشه پرانرژی چشمکی زد.
ـ خوووب!
نگاهی به اطراف انداختم و چهره های آشنایی را که پشت میزهای تک نفره ی چوبی تعبیه شده، دور تا دور کلاس نشسته بودند، از نظر گذراندم و به میز و صندلی خالی استاد رسیدم که جایی مشرف به تمام کلاس و از قضا نزدیک به ما بود.
– نمیدونی چقدر خوشحالم که دوباره استاد پارسیان مدرس کلاس ماست، اصلا من هرچی یاد گرفتم مدیون همون ترم اولی ام که با استاد پارسیان داشتیم.
با صدای مونا که کنار گوشم پچ پچ میکرد، نگاه از صندلی خالی استاد گرفتم و سمت او برگشتم، تنها عضو کلاس ده نفره ای بود که نزدیکش شده بودم. مدت زیادی همکلاس دختران و پسران همسن و سال خودم بودم اما رابطه ی نزدیکی با هیچ کدامشان البته به جز مونا نداشتم.
سری برایش تکان دادم و اندیشیدم که چقدر دلیل شادی اش از انتخاب استاد پارسیان به عنوان مدرس ترم جدید با دلیل هیجان من متفاوت است. دل آشوبه ای که من حس میکردم همدم لحظه به لحظه ی روزهای اخیرم بود، از زمانی که نام استاد ترم جدید را روی برد چک کرده بودم آرام و قرارم پر کشیده بود، اسمی که سنجاق شده بود به شب و روزم! از نخستین باری که در اولین ترم حضورم در این آموزشگاه و در کلاسی شبیه به همین جا دیدمش، بودنش و خواستنش انگیزه شد برای ادامه دادن در این آموزشگاه خصوصی با وجود همه ی خستگیهای دانشگاه و رشته ی دوست نداشتنیام.
صدای در کلاس از فکر و خیال بیرونم کشید. چشمان مشتاقم را گرداندم و او با همان جذبه و جدیتی که انگار در ذاتش بود، وارد کلاس شد و در پشت سرش را به آرامی بست. به احترامش برخاستند هنرجویانی که دور تا دور سالن نه چندان بزرگ نشسته بودند و من هم زمان با با آنها تنم به یکباره یخ زده بود، حرکت دادم و ایستادم، به احترام کسی که نقش اول رویاهایم بود.
رمان بار دیگر زندگی از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
فاطمه غفاری نسب، متولد سال 1378، نویسندهی نوقلم ایرانی میباشد. ایشان تاکنون یک جلد کتاب با انتشارات شقایق به چاپ رسانده است. این نویسنده در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی فعالیت میکند.
رمان بار دیگر زندگی _ انتشارات شقایق
رمان شهزادهی بی عشق _ در حال تایپ