رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم

رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم

توضیحات مهم رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم از شیرین شاه زید

برای دانلود رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم به قلم شیرین شاه زید نیاز است که ابتدا وارد اپلیکیشن به بوک شوید و با جستجوی نام آن یا نام نویسنده به صفحه رمان دسترسی خواهید یافت. مطالعه این رمان تنها در این اپلیکیشن مجاز است و نویسنده این اثر اجازه ی انتشار رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم را بصورت انحصاری و اختصاصی به به بوک داده است.

موضوع اصلی رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم از شیرین شاه زید

رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم داستان دختریه که دست، صورت و گردنش در طی یک حادثه ی آتش سوزی از بین می رود و در این بین عاشق مرد متاهلی می شود که سهم و حق او نیست اما او در رویاهای سرکش خودش با آن مرد کذایی زندگی می کند و…

خلاصه رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم از شیرین شاه زید

رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم سرگذشت دختری به نام دیار است. پدر دیار مردی بیکار، بی غیرت و دائم الخمر است که به او و خواهر بزرگترش اَنهار تجاوز می کند. مادرشان زنی بدکاره و بدنام است که هیچ توجهی به آن ها ندارد.

در یکی از شب ها که مادرشان خانه نیست و پدرشان مست کرده و برای بار چندم به سراغ انهار می رود، انهار دبه ی بنزین را روی سر خودش خالی می کند و پدرش را تهدید می کند که اگر به او نزدیک شود کبریت را روشن می کند اما پدرش به حرف های او توجهی نمی کند و جلوتر می رود و همین باعث می شود که انهار حرفش را عملی کند و خودش را در آشپزخانه به آتش بکشد.

دیار با شنیدن صدای فریادهای خواهرش به سمت آشپزخانه می دود و با دیدن خواهرش در آن وضعیت او را بغل می کند و شعله های آتش به دست، صورت و گردن او نیز سرایت می کنند و همین حادثه در سال های متوالی از دیار دختری عصبی، انتقامجو و روان پریش می سازد که عاشق مرد متاهلی می شود که سهم و حق او نیست اما دیار حاضر است که به خاطر داشتن و به دست آوردن او دست به کارهایی بزند که….

 

مقداری از متن رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم از شیرین شاه زید

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر شیرین شاه زید، رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم :

در قرن بیست و یکم هستیم اما هنوز  هم ذهنیت هایی وجود دارند که در غلاف جاهلیت کادو پیچ شده اند .

و علی رغم ادعای ایمانی که در ظاهر دارند اما این فقط یک ادعا باقی می ماند .

در حالی که در زمان حاضر ، زن ها می توانند به کره ی ماه سفر کنند و در فضا شناور شوند اما با این حال هنوز کسانی هستند که فکر می کنند زنها مایه ی شرم و ننگ هستند .

《وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثَىٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ کَظِیمٌ 》

《و چون یکی از آنها را به فرزند دختری مژده آید ( از شدت غم و حسرت ) رخسارش سیاه شده و سخت ، دلتنگ و خشمگین می شود 》

《 یَتَوَارَىٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ ۚ أَیُمْسِکُهُ عَلَىٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ ۗ أَلَا سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ 》

《 از عار این مژده روی از قوم خود پنهان می‌دارد (و به فکر می‌افتد) که آیا آن دختر را با ذلت و خواری نگه دارد و یا زنده به گور کند؟ آگاه باشید که آنها بسیار بد حکم می‌کنند 》

شاید بعضی ها فکر می کنند که به قتل رساندن و زنده به گور کردن دخترها دیگر از رده خارج شده و در این زمانه دیگر چنین اتفاقاتی نمی افتد اما  زنده به گور کردن و خشونت علیه زن ها تا به امروز نیز ادامه دارد .

《 وإذَا الْمَوْئُودهُ سُئِلَتْ (۸) بأَیِّ ذنبٍ قُتِلَتْ (۹) 》

《 و آنگاه که از  آن دخترک زنده به گور بپرسند که به کدامین گناه کشته شده است ؟ 》

بغداد_ محله ی الدوره _ ساعت ۵ صبح

آتش ، سروصدا و صدای فریاد خواهرم اَنهار که نام مرا صدا می زد :

_دیااااااااااااااار

و صدای فریاد مادرم و مردمی که دور ما جمع شده بودند .

جسمم در حال گر گرفتن و جانم در حال در رفتن بود و از شدت درد ، از ته دلم فریاد می کشیدم .

لحظه های وحشتناکی بود و صدای شلیک گلوله از لا به لای دیگر صداهای بلند به گوش می رسید .

+ آاااااااااای ، مامان بیااااااا … مامان دااااارم میمیرم بیااااااا …

ناگهان در حالی که نفس نفس میزدم و عرق تمام صورت و بدنم را خیس کرده و چشم هایم از ترس کابوسی که دیده بودم در حال بیرون پریدن بود از خواب پریدم .

به دیوارهای اتاق خیره شدم و نفسم را به شدت رها کردم .

پتو را به زور از روی بدنم کنار زدم ، به سمت در رفتم و در را با عصبانیت باز کردم .

به سمت آشپزخانه رفتم و یک چاقو برداشتم .

* باید از این کابوس خلاص بشم و بکشمش … آره همین کارو می کنم ، می کشمش *

از آشپزخانه خارج شدم ، از راهرو گذشتم و به سالن پذیرایی رفتم .

روی مبل خوابیده بود و روی میز پر بود از بطری های آبجو ، پارچ آب ، شیشه ی مشروب و ظرف های ماست و خیار و آجیل .

در حالی که به صورت منفورش خیره شده بودم به او نزدیک شدم .

ذره ای عشق یا ترحم نسبت به او در قلبم جایی نداشت تا باعث شود دست از کشتن او بِکِشم .

چاقو را بالا بردم اما به یکباره به سمت عقب کشیده شدم .

فریاد کشیدم :

+ ولم کن ، بهت میگم ولمممممم کن .

مرا به سمت سالن پرتاب کرد و گفت :

_ احمق ، چکار می خوای بکنی ؟… مگه دیوونه شدی ؟!

+ آره دیوونه شدم ؛ من باید این مردک رو بکشم .

_ دختر این مرد باباته .

+ نگو باباته ، این بابای من نیست این یک خوک نجسِ که باید از شرش خلاص بشم .

_ دیار عاقل شو ، برو تو اتاق و به حالِ من رحم کن … بسه هرچی عقده ها و دیوونه بازی های تو رو تحمل کردم ، خسته شدم .

+ ای کاش خسته بشین ، ای کاش آتیش بگیرین و بمیرین و خاکستر شین و هیچ اثری ازتون باقی نمونه .

_ برو توی اتاقت ، سریع !

+ اینو تو سرت فرو کن … وقتی میگم این مرد رو می کشم یعنی می کشم ، اون وقت بیا و بگو دیار گفتا اما من باور نکردم .

_ خدای من ، صبر بده خدایا …

به اتاق رفتم و چاقو را محکم به زمین پرتاب کردم .

می خواستم بنشینم اما آتشی که به جانم افتاده بود به این راحتی ها سرد نمی شد تا آرام بگیرم و بنشینم .

اتاق را ترک کردم ، به حمام رفتم و در را از پشت قفل کردم  و پشت سر هم به صورتم آب پاشیدم .

سرم را بالا گرفتم و در آینه به گردن بد ریختم نگاه کردم و این کار هر روز من بود .

اینبار تی شرتم را پایین کشیدم و به سینه ها و بدن بد ریختم نگاه کردم اما یک دفعه از این کار دست کشیدم ، با کف دست ، محکم به روشویی کوبیدم و در حالی که با خدایِ خودم حرف میزدم به گریه افتادم .

* بسه خدایا ، بسه … مگه نمیگن تو رحمان و رحیمی !… پس رحمتت کو ؟

چرا رحمتت رو فقط از من دریغ کردی ؟ … یک دختر شکسته شده و بد ریخت رو کی توی این دنیا قبول می کنه ؟!… نه تو رحم می کنی و نه بنده هات ؛ نه درمانم می کنی و نه از شر این هیولاهایی که تو زندگیم هستن خلاصم میکنی … گناه من توی این دنیا چیه که باید دختر چنین خانواده ی پست و پلیدی باشم ؟!

***

یعنی یک انشا راجع به خانواده ام بنویسم !

با تمسخر خندیدم .

این چه خانواده ای بود که باید راجع به آن انشا هم می نوشتم ؟!

پاسخ نامه را باز کردم و شروع به نوشتن کردم .

(( افراد خانواده ی من مثل بقیه ی خانواده ها نیستند، پدر شیطان صفتی دارم که همیشه او را به خوک تشبیه می کنم. زشتی و پلیدی که در صورت او پیداست، مقدار ناچیزی از پلیدی است که در باطن او وجود دارد.

مادری دارم که صبح ها از خانه خارج می شود و شب ها به خانه باز می گردد و هیچ چیزی راجع به ما نمی داند و حتی نمی داند که ما چه آزاری می بینیم و چه مشکلی داریم.

خواهری دارم که همیشه خوابش را می بینم و او ساکن کابوس های همیشگی من است .

فریادهای او که مرا دیار صدا می زند لحظه ای از ذهن من بیرون نمی رود و برادر کوچکی دارم که نمی دانم درست تربیت شده یا نه چرا که کسی نبوده تا خودِ مرا تربیت کند و به من تعلیم دهد.

زندگی من به همین ترتیب گذشت ، بی آنکه مادرم همانند دیگر دختران به من اخطار بدهد و پدرم به من بیاموزد .

من از تجربه ها و دردها درس می گیرم .

خواهر کوچکی دارم و علی رغم اینکه او هنوز کودکی بیش نیست ، نمی دانم چرا از او خوشم نمی آید و قلبم برای او نمی تپد .

اگر این همان خانواده ای است که شما راجع به آن صحبت می کنید ، پس با اجمال این خانواده ی من است اما اگر این مفهوم خانواده نیست ، پس من از شما عذر می خواهم … چون من خانواده ای ندارم . )

انشا را تمام کردم و پاسخ نامه را در حالی که متوجه شدم معلم به دست سوخته ام نگاه می کند ، تحویل دادم .

 

 

برای دانلود و خواندن رمان ای کاش می توانستم انجامش بدهم کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 17 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!