داستان دختری که شب عروسی عشقش، توی خیابون گیر سه تا پسر مست میفته و بقیه ی ماجرا.
گیسو، دختر خوش قلب و جوونیه که به تازگی رابطه اش با نامزدش برخلاف میل خودش تموم شده و حالا با بیرحمی مجبوره که تو جشن عروسی نامزدش که از قضا از اقوامش هم هست، شرکت کنه.. اما درست تو شب عروسی نامزد سابقش، توی خیابون به تور سه تا جوون مست و چت میافته و بلاهایی به سرش میاد که قصه ی زندگیش و به کل زیر و رو میکنه..
دوست داشتن من اینقدر سنگینه؟
تعجبی نداشت از اینکه سرش و تکون بده.. چون به نفس نفس انداخته بودمش.. یه بوسه دیگه ازم گرفت و گفت:
– تازه.. تازه کمش و گفتم..
بدون اینکه ذره ای فاصلمون و کم کنم خیره به چشماش با پررویی لب زدم:
– بیشترش چی میشه؟
– میشه تن.. صدها تن!
– پس چه دلِ قوی ای داری وزنه ی سنگینی و تحمل میکنه..
***
یک بار یه نفر اومد تو زندگی من.. اونم.. بدون خواست خودم.. و.. همه چیزم شد.. و بدون خواست خودمم رفت.. از اون روز الان.. سه سال و نیم داره می گذره.. و تا قبل از اینکه تو زنم بشی.. من تو خوابم هم دیگه نمی دیدم که باز.. یه روزی.. پای کس دیگه ای توی این خونه.. اونم دائمی باز شه.. بازم.. بعد سه سال و نیم پای یه نفر به این خونه باز شد.. بازم بدون خواست خودم.. ولی.. این دفعه دیگه مثل دفعه قبل نیست! نمی شه.. دیگه نمی تونم! واقعا از عهده ی توانم خارجه.. حق خروج نداری!
***
– عشق.. عشق حسیه که نمیشه توضیحش داد! حسه.. باید لمسش کرد.. اما.. فقط فقط این و میدونم که حاضرم هرکاری بکنم تا حالش خوب باشه.. خوشحال باشه و از ته دل بخنده!
– خوبه.. پس خودت هم قبول داری که یه عاشق واقعی برای عشقش هر کاری می کنه! اگه واقعا دوسش داشته باشی.. خودتم به این نتیجه می رسی که تموم کردنش به نفع هردوتاتونه.. با این کار بزرگترین لطف و در حقش می کنی! از ذات یه عاشق به دوره آسیب زدن به معشوقش.. اونم بخاطر خودخواهی..!