سرگذشت زن و مردی که دخترعمو و پسرعمو هستن و از بچگی نشونکردهی هم بودن و به اجبار خانوادههاشون مجبور به ازدواج با همدیگه میشن… در حالی که شخصیت مرد رمان، دچار اختلال روانی MPD (چند شخصیتی) از نوع حاده!
هیراد آذریان، تک پسر یکی از خانوادههای سنتی و با اعتبار تهرانی، به اجبار پدرش مجبور به ازدواج با دخترعموی نشون کردهش، یسنا میشه… دختر پرشوری که هفت سال ازش کوچیکتره و دقیقا نقطه مقابل هیرادی که در هر وضعیت خونسردیش رو حفظ میکنه…
اما بعد از گذشت چند ماه از زندگی مشترکشون و زمانی که کم کم مهرشون به دل هم میافته، یسنا رفتارهای عجیبی رو در هیراد کشف میکنه. رفتارهایی که زمین تا آسمون از اون هیرادِ خونسرد بعیده و یسنا رو میترسونه و درست زمانی که فکر یسنا به سمت “اختلال چند شخصیتی” میره، بیرحمترین شخصیت هیراد خودشو نشون میده تا جون یسنای باردار رو به خطر بندازه…
لرزش دستم شدت میگیرد. آنقدری که لیوانها در سینی میلرزند… بیاینکه به چشمان هیراد نگاه کنم، سمتش خم میشوم:
– بفرمایید…
و همه چیز در یک لحظه اتفاق میافتد! سینی به سمتش کج میشود و لیوانها همه به یک طرف سرازیر میشوند و درست همزمان با جیغ خفیفم و لحظهای قبل از اینکه او و خودم را ناخواسته بسوزانم، دستان قدرتمندش لبه ی سینی حلقه میشوند و از فاجعه جلوگیری میکند… ضربان قلبم به هزار رسیده انگار! از خجالت میخواهم آب شوم… چشمانم پر میشوند و خواهرم سریع بلند میشود:
– یسنا…
نگاه من اما در نگاهش قفل است… چشمانش همرنگ عموست… اما کمی روشنتر! همرنگ چشمان من… همرنگ چشمان پدرم! چشمانی که کاسهی خوناند انگار… رگههای سرخشان آنقدر زیاد است که میترسم! هنوز سینی را نگه داشته… میان آن بلبشو، آرام لب میزند:
– این کارا قدیمی شده دختر خانوم!