فشار خانواده ها بر عدم صلاحیت جوانان در انتخاب علایق خود.
چند جوان همخانه که بسته به شغل ممنوعه خود با مذهب های متفاوت به هم متصل شده و زندگی پیش میبردند. شعله های هوس رسیدن به آرزوهایشان انقدر بالا میرود که این کنار هم بودن و آرامش نسبی را دچار تزلزل میکند. آهوا در راه برگشت از یک مهمانی شبانه تصادف ناگهانیاش با مرد جوانی به نام آروکو و تصمیم نجات و مداوای او منجر به فاش شدن رازش میشود. در این حین عاشقانه چندگانه دیگر دوستانش را هم تحتالشعاع قرار میدهد.
توی استخر چرکین و سیاه باغ توده ای شناور بود.
کنجکاو استخر را با همان پاهای برهنه و کفش هایی که در دست
داشت دور زد.
شاخه ای از کنار درخت کاج کنار دیوار برداشت.
باد تندی وزید و بوی خون در هوا هم صدا با تار موهای لختش پخش
شد. دستش را روی دماغش گذاشت و حینی که به توده نزدیک میشد غر زد:
آه این دیگه چه کوفتیه بوی سگ مرده می ده!
خم شد و با سر چوب پارچه ی روی توده را کنار زد. شاخه از
دستش توی آب افتاد? و توده ی بوگندو را تکان داد.
هراسان قدمی به عقب برداشت. سکندری خورد و روی زمین افتاد.
لب هایش شوکه تکان خوردند.
_این… این یه جنازه است!