رمان اسارت بی پایان زناشویی ست و موضوع اصلی آن در مورد اختلافات دو زوج و عقاید و فرهنگ بین دو خانواده میباشد.
رمان اسارت بی پایان روایت زندگی دختری به نام حلماست که سه روز قبل از عقدش به تولد صمیمی ترین دوستش میره و اونجا حسابی مشروب میخوره، پلیس همه رو دستگیر میکنه و آبروی نامزدش و حاجی باباش میره…
ولی برخلاف تصورِ حلما، امیریل حاضر نمیشه عقد رو بهم بزنه و هردو با هم….
داشتم از شیرینیهای روی میز مزه مزه میکردم و خودمو با آهنگ تکون میدادم، در حالیکه حسی در اعماق وجودم شرمنده بود و اجازه نمیداد این شیرینیها به کامم بچسبن.
مجبور شدم به حاجی بابام دروغ بگم تا به جشنِ تولد کاووس بیام.
کاووس بهترین دوستِ منه، از طریق کار با هم آشنا شدیم.
من یه عکاسم و بیشتر کارهام رو با آتلیههای به خصوصی قرارداد میبندم…
با کاووس هم از این طریق آشنا شدم. مدیر یه آتلیه معروفه، که گاهی برای شو یا جشنهای عروسی منو به عنوان عکاس با خودش همراه میکنه.
تقریبا هر دومون با همکاریم و بیشتر اوقاتم رو در آتلیهاش سپری میکنم. گاهی که حوصلهمون سر میره یا از کار کردن خسته میشیم، به کافهی کوچیکِ کنار آتلیهاش می ریم و کنار هم نوشیدنی داغ و کیک سفارش میدیم..
کاووس عقاید و رفتارهاش خیلی شبیه منه و همین باعث شد بهترین دوستِ من بشه.
نمیتونستم از تولدش بگذرم.
اما حاجی بابام راضی نبود بیام…
به دروغ گفتم دوستام برام یه جشنِ کوچیک تدارک دیدن تا قبل از متاهلی کنار هم جمع بشیم.
سه روز دیگه جشنِ عقدم بود، عقدِ منو امیریل… همون که آوازهاش توی کلِ فامیل پیچیده و وقتی به خواستگاریم اومد، همه دهنها باز موند.
چشمامو بستم و فارغ از عذابِ وجدانِ درونم، دستامو توی هوا تکون دادم.
اون به هیچ وجه راضی نیست بهترین دوستِ من یه پسر باشه و من الان همه رو پیچوندم تا توی جشنِ تولدِ اون باشم.
اگه یه روزی بفهمه حتما با تعجب میگه “دخترِ حاجی، دختر حاجی مستوفی، تورو چه به این غلطا !!”
یا شایدم با اون صدای زمختش بگه ” وقتی اسمِ امیریل اومد روت، تو غلط کردی به رابطت ادامه دادی”
از بس خشک و رسمیه اسمش هم که به میون میاد آدم خوف میکنه.
دو خانواده ازش حساب میبرن و یه جورایی همیشه حرف حرفِ اونه.
منو هم یه تقریبا تحت تاثیر جذبه و ابهتش قرار داده…
ازش حساب میبرم، اما نه در حدی که قید برنامههای خاصِ خودمو بزنم و به اون متکی باشم.
دوماهه نامزد کردیم میتونم بگم، تمام مکالمهمون طی این مدت به چند تا جمله هم نرسیده و این نشون میده با هم اونقدری که باید، صمیمی نیستیم.
اون، جوری رفتار میکنه که من خیلی راه نمیبینم تا بهش نزدیک بشم.
دوبار با هم رفتیم سینما، خشک و سرد فقط به فیلم نگاه کرد و بعد از اتمامش گفت :
” چه فیلمِ بیخودی”
چندبار هم که برای خرید نامزدی و عقد رفتیم، مثل عصاقورت دادهها کنارم راه میرفت و تنها حدِ نزدیکیش به من، دست گذاشتنش روی کمرم بود تا منو به راهم هدایت کنه.
کسی از پشت دربرم گرفت و تا برگشتم به عقب با خنده گفت:
– خفه میشی اینقدر میخوری بیا یکم برقص کالری بسوزون.
دهنم پر بود، سولمازو از خودم جدا کردم و گفتم:
– دست خودم که نیست. عاشقِ شیرینیام.
– برقصیم؟
سرمو بالا دادم:
– بذار بچهها جمع شن، بعد.
پوفی کشید و رفت. پیچیدم تا دوباره یه شیرینی بردارم که کسی روی دستم زد:
– خفه میشی دختر. اینقد نخور.
– چرا همه گیر دادن به شیرینی خوردنِ من، مگه نیومدیم تولد؟
کاووس اخم ریزی کرد :
– داری زیادهروی میکنی لااقل جا بذار برای شام و دسر…
– دست خودم نیست من وقتی شیرینی میبینم از خود بیخود میشم.
کنارم ایستاد و یه جام از روی میز برداشت. میدونم به الکل گرایشِ زیادی داره و اون چیزی که توی دستشه نوشیدنی الکلیه.
جرعهای ازش نوشید و چشماشو کمی تنگ کرد :
– نامزدت متوجه شد کجا میای؟
– بهش نگفتم… یعنی گفتم ولی نگفتم اومدم تولدِ تو… گفتم یه جشن دخترونه داریم، امشب با دوستامم.
لبخند محوی زد و نگاهش روی لباسِ ساتنِ براقم که اندامم رو با فرمِ زیبایی جلوه میداد، ثابت موند و سیبکِ گلوش بعد از جرعهی نوشیدنی، بالا وپایین رفت:
– نفهمید پیچوندی؟
– نه…
صدای امیر یل با بازتابِ قوی توی گوشم زنگ خورد :
” مطمئنی شب میخوای بمونی اونجا؟”
و صدای خودم که با دروغ گفتم :
– یه مهمونی دخترونهست، خونوادهشم هستن… میخوان مثلا سوپرایزم کنن، درست نیست نرَم.
کمی سکوت کرد و من دودل بودنش رو به خوبی حس کردم:
– باشه اگه حاجی اجازه داده بری، منم حرفی ندارم، امیدوارم بهت خوش بگذره.
صدای کاووس منو از اوهام بیرون کشید:
– نخور الان حالت بد میشه.
مهرناز از دور صداش زد:
– کاووس، هی، شیت، با توام… طاووس طاووس..
تا گفت طاووس، کاووس پیچید به طرفش و گفت:
– شنیدم بابا، هی صدا میزنه…
– بدو بیا بچهها دم در معرکه گرفتن ، الان صدای همسایههارو در میارن، مامور میریزه اینجا.
کاووس رفت، منم خودمو با آهنگ سرگرم کردم.
کم کم توی سالن از ورود دوستای کاووس، داشت شلوغ میشد.
کمی با آهنگ رقصیدم و یه جام لیموناد برداشتم و مزه مزه کردم.
یه آینهی بزرگ روبه روم بود و میتونستم خودمو توش ببینم.
حرکاتم و پیچ و تابی که به موهای بلندم و کمرم میدادم و خم میشدم.
نگاهم به نشونِ روی دستم افتاد و لبخندی روی لبم جا گرفت.
من این نشونو با ارزشتر از هرچیزی میدونم، چون صاحبِ این نشون هم برام با ارزشه، نمیگم عاشقشم، اما به خوبی درک میکنم که بهش دل بستم.
رفتار مردونه و پرجذبهاش، برام خاصه و یه کشش بزرگ در من ایجاد کرده که همیشه بهش جذب میشم.
طرز نگاهش، حرف زدنش، حالت پا انداختنِ روی پاهاش، یا همیشه کت و شلوار پوشیدنش که نشون میده اون یه جنتلمنِ واقعیه و روی پوشش و لباسش، وسواسِ زیادی به خرج میده و یا سنجیده حرف زدنهاش که نشون از پختگی و درونگراییش هستن.
حتی مدل غذا خوردنش، که در یکلحظه نگاه یه جماعت رو به طرفِ خودش میکشه.
همیشه دلم میخواست با کسی ازدواج کنم که شبیه اون باشه. مغرور و پر افتخار.
همه به خاطر تلاش و آوازهی بزرگش بهش افتخار میکنن و اونو مورد تحسین قرار میدن.
من دخترِ شرور و جسوری هستم اما بیپروا، نه.
تا حالا کارِ خطایی انجام ندادم اما دوست دارم تمام زوایای زندگی رو بشکافم و وارد دنیای هیجان و تجربههای جدید بشم.
همونطور که دوست دارم به امیریل، بیشتر نزدیک بشم، اونقدر نزدیک که تمام اسرارِ زندگیش مثل یه کتابِ خوانا برام باز بشه.
توی یه خانواده تقریبا سنتی و مذهبی به دنیا اومدم. از روزی که عقلم به کار افتاد، حاجی بابا برام تصمیم گرفت، توی بچگی مجبورم کرد نماز بخونم، به قولِ خودش باید تکالیفِ الهی انجام میدادم، به چیزهایی محکوم شدم که هیچ درکی ازشون نداشتم.
اینکه برای چی باید کارهای حاجی بابا رو تکرار کنم، یا چرا مثل معلمی که به شاگردش دیکته میده، تمام خواستههاش رو مو به مو باید انجام بدم !
کم کم که بزرگ شدم و با جامعهی امروز و آدمهایی که میتونن با صراحت دیدگاه خودشون رو بیان کنن، برخورد کردم، فهمیدم قرار نیست همه شبیه حاجی بابام باشن.
قرار نیست بخاطر عقاید حاجی بابا، من مخیلهم رو از چیزهایی پر کنم که درکی ازشون ندارم.
من به روابط گستردهتری نیاز داشتم. مثل رابطهام با کاووس و جشنها و پارتیهای مختلطی که با هم میرفتیم.
اون باعث شد دیدِ منم گستردهتر بشه و از پیلهی امنِ خودم بیرون بیام و با دنیا ارتباط بهتری برقرار کنم.
من یه انسانِ آزادم که دوست دارم خودم راهمو انتخاب کنم نه اینکه دیگران از قبل برام نسخه بپیچن.
چشمامو بستم… با اون لباسِ تنگ و کفشهای عروسکی و سفیدی که به پا داشتم، رقصم موزون و آروم بود.
موهام مثل باد روی هوا میرقصیدن و موج میگرفتن، شبیه یه پرنسس بودم.
امیریل هیچوقت نمیفهمه درونِ من چی میگذره، چون اونم عقایدی شبیه به حاجی بابام داره.
شاید باهام مخالف نباشه و به عقایدم احترام بذاره، اما قطعا نمیذاره من با این سرو وضع جلوی مردای دیگهای حاضر بشم و برقصم.
خداروشکر ایران نیست و برای موقعیت کاریش چند روزی هست که به استانبول رفته.
دستای گرمِ کاووس دور کمرم حلقه شدند و زیر گوشم گفت :
– برای رقصیدن با من، افتخار میدی بانوی زیبا؟
صورتش قرمز شده بود، کراواتش رو روی سینهاش مرتب کرد و با جدیتِ کامل دوباره لب زد :
– برای سه روز دیگه آماده باش عروس خانم.
نگاه کلی به جمع انداخت و بدون حرف دیگهای به سمت در رفت.
صبر نکردم تا در و باز کنه و از این گردهمایی فرار کنه.
پا تند کردم به طرفش و داد زدم:
– چرا فقط آبروریزی منو تو سرم میزنی، چرا نمیگی تو خودت هم یه آشغالی، یه آشغالِ هرزه که این هفته معلوم نیست کدوم جهنمی بودی که یهو اومدی منو به خاطر کارام توبیخ میکنی…
تو خودت کجا بودی؟ کجا بودی ها؟ به همه بگو، به همه بگو این یه هفته استانبول نبودی، تو خونه دوست دخترت نوشین بودی، من هیچ وقت حاضر نیستم با مرد کثیفی مثه تو ازدواج کنم که هیچ بویی از مردونگی و تعهد نبرده…
نشونش رو از توی دستم درآوردم و پرت کردم روی سینهاش:
– این نشونت، وسیلههاتم جمع میکنم میفرستم در خونت، من زنِ تو نمیشم امیریل… وقتی خودت گناهکاری، حق نداری به من توهین کنی، لیاقتت همون هرزهایه که این یه هفته کنارش بودی.
فقط لبخند زد. لبخند زد و با آرامش تصنعی که من به خوبی حسش میکردم و خونسردی که شبیه آب، به حد جوش رسیده بود، در رو باز کرد و قبل از رفتن گفت:
– من اگه میخواستم کاری کنم، حرف نمیزدم، فقط دوتا جنازه میخوابوندم گوشهی قبرستون.
از خونه بیرون رفت، بدون اینکه جوابی برای حرفام داشته باشه و توجیهم کنه.
رفت و به حرفام پشت پا زد و به همه نشون داد اون هنوزم روی تصمیمِ کوفتیش پابرجاست و میخواد با من ازدواج کنه.
همین حالا که من گناهکار واقع شدم، اون همه رو توی دایره خودش جمع کرده.
مامانم، حاجی بابا و حسین و تا یک کلمه حرف میزدم حاجی بابا و حسین و مامانم تو دهنی بهم می زدن تا از حرفم کوتاه بیام.
من امیریل رو نمیخواستم…
نمیخوام، دیگه باهاش ازدواج کنم، اما ظاهراً هیچ راه فراری نداشتم.
حاجیبابا حبسم کرده بود توی اتاقم و اجازه نمیداد از خونه بیرون برم، حتی گوشیمو هم ازم گرفته بود. به این امید که به زودی این مراسم میگذره و این آبروریزی هم خود به خود جمع میشه.
از کارم عقب افتادم، از زندگیم و آرزوهایی که بیرون از خونه برای خودم ساخته بودم.
روز و شبم رو توی حبس میگذروندم و فقط وقتایی میتونستم رنگ هال و بیرون رو ببینم که مامان در اتاقمو باز میکرد و سینی غذامو بهم میداد.
***
روز قبل از مراسم، وقتی با سینی غذام وارد اتاق شد، برخلاف اون وقتایی که سریع از اتاق بیرون میرفت، کنارم نشست. حدس زدم میخواد چیزی بگه و طولی نکشید بهم گفت:
– میگم حلما تو و اون پسره واقعا چیزی بینتون پیش نیومده؟
– مامان چرا باور نمیکنید… بخدا هیچی پیش نیومد… فقط گرمم بود لباسامو درآوردم همین. روم نمیشد بگم نزدیک بود بینمون اتفاق بیفته، تا همین جا هم به اندازهی کافی حقیر و خجالت زده شدم. کمی دلدل کرد و بعد با ناچاری، آروم گفت:
– پس اگه بخوام ببرمت معاینه باهام میای؟ حبابی بومب توی دلم ترکید… خوبه بازم ازم سوال پرسید و از قبل بهم گفت تا آمادگیشو داشته باشم. منتظر بودم حاج بابا این دستورو بده، ولی اینکه تا الانم مکث کرده، برام جای سوال داشت. با بغض تایید کردم و صدام از ته چاهی که پر بود از سیاهی و دلگیری بیرون اومد:
– میام مامان… هر وقت بخوای میام… میام تا ثابت کنم دروغ نگفتم.
حس کرم بغض داره و چشماش آمادهی باریدنن. قبل از اینکه اشکش مقابلم فرو بریزه بلند شد و از اتاقم بیرون رفت و کلید رو از اون طرف توی قفل چرخوند.
اونروز ناهار زهرمارم شد…
لب به هیچی نزدم و همش منتظر بودم مامان به در اتاقم ضربه بزنه و بگه “آماده شو که بریم” ساعت حدودای شش بود که اومد صدام زد… دوش گرفته بودم، بدنمو هم کامل شیو کشیدم و آماده شدم.
خدا منو لعنت کنه، دردونهی حاجی بابام بودم، حالا شدم دختر هرزه و سر به هواش، که میخواد مطمئن بشه، اونشب خنگ بزرگی به بار نیاورده باشم.
شایدم امیریل بهش گفته… مامان منو با آژانس به دکتر زنانی که دکتر سابق خودش بود، برد.
حاجی بابا همراهمون نیومد. خب معلومه خجالت میکشه، برای همچین کاری همراهمون بیاد… عرق سردی روی کمرم راه گرفت و احساس میکردم از ظهر که بهم گفت تب کردم.
یک ساعت بعد که نوبتم شد و وارد اتاق دکتر شدیم، مامان به دکتر گفت ” دخترمو آوردم برای معاینهی بکارت”
دکتر یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به مامان و با تعحب گفت :
– چرا خانم مستوفی؟ زمان این چیزها خیلی وقته تموم شده، شما هنوز دنبال سنتهای گذشته اید؟ یه نگاه به دخترت بنداز، کل سرو روش عرق نشسته، برای چی با دختراتون این کارارو میکنید؟
مامان با شرمندگی چادرش رو جمع کرد و آروم گفت:
– یکم شیطنت کرده، فردا هم عقدشه، میخوام اگه مشکلی هست، همین الان مراسمشو به هم بزنیم، فردا حرف و حدیثی پشتش در نیاد.
این حرف حاجی باباست… مطمئنم… نمیخواد بدون بکارت منو بفرسته خونهی امیریل تا از این بیشتر آبرومون بره.
میخواد مطمئن بشه اگر من کاری کردم، همین الان مراسمو به هم بزنه.
نه من تو این زمینه سرافکندهت نمیکنم حاجی بابا. دکتر که بلند شد و با تاسف گفت:
– امان از این سنتها که هنوزم نمیخوان دست از سر جوونا بردارن… بخواب رو تخت دخترم… شلوار و لباس زیرتم در بیار. اشکی روی گونهام چکید. مامان نگاهشو پایین دوخت و چونهاش لرزید…
حتما براش سخته حقیرشدن دخترشو ببینه. ولی من اینکارو میکنم تا تو و حاجبابام فکر نکنید من خطایی کردم. خوابیدم و کمی بعد دکتر بین پاهام جا گرفت و بهم گفت: – پاهاتو باز کن، نفس عمیق بکش، یه جوری که شکمت رو به داخل جمع بشه. کاری که گفت رو انجام دادم.
– خیله خب حالا نفستو بده بیرون و دوباره تکرارش کن.
نفسم رو که بیرون دادم، ثانیهای بعد گفت : – دختره… بکارتش هم سالمه…
صدای نفس آسودهی مامان رو شنیدم… یهو بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه.
مامان سریع پرده رو کنار زد و اومد کنارم و دستمو گرفت و در حالیکه اشکاش روی گونهاش میچکیدن، کمک کرد از روی تخت بلند بشم.
با صدای گرفته و بغضدارش گفت : – ببخشید مادر… حاجی بابات اینطور خواسته… َمرده دیگه، غرور داره، بخاطر حیثتمون میترسه. اگه مامان هم نمیگفت من خودم میدونستم حاجی بابا ازش خواسته.
صدای دکتر میون گریه هام به گوشم رسید: – فشارش افتاده خانم مستوفی، بیا یه شکلات بهش بده.
وقتی برگشتیم خونه، حاجی بابا روی صندلی نشسته بود… به ظاهر روزنامه میخوند ولی منتظر بود تا ما بیایم و خبر اوضاع منو از مامان بشنوه. تا دیدمش، انگار آب داغ رو تنم ریختن… از شرم سرمو پایین انداختم و به سمت اتاقم حرکت کردم.
شنیدم که مامان آروم پچ پچ کرد: – دخترم سالمه حاجی… اون خطایی نکرده. رفتم توی اتاقم و مثل تموم این روزها، زیر لب گفتم :
” خدا لعنتت کنه امیریل”