در رمان از یک ریشه ایم داستان هول محور پسری 26 ساله به نام هونام است.
پسری که از کودکی یاد گرفته است که چگونه گلیم خود را از آب بکشد و زندگی اش جلو ببرد.
علاقه اش به نگار و نداشتن زندگی مناسب باعث می شود که با دوز و کلک نگار را از پدرش خواستگاری کند و بلاخره نامزد شوند اما نمی تواند از پس هزینه های عروسی و زندگی بربیاد.
تمام تلاش او داشتن آرامش است اما گذشته ی مبهم او این اجازه را نمی دهد. مردی وارد زندگی اش می وشد که کلید تمام درهای بسته و راز های فاش نشده است. راز هایی که بهتر می بود فاش نمی شدند اما….
رمان از یک ریشه ایم در سال 1398 از انتشارات صدای معاصر به چاپ رسیده است. تعداد صفحات آن 478 می باشد. ویراستاری این کتاب توسط خانم زهرا احسان منش انجام شده است.
پوسیده باشی یا خشکیده؛
هر کجا که دلت خانه کرد، ریشه خواهی زد.
نقدیم به تمام جوانه های سرزمینم.
هونام پسری که از کودکی با وجود پدری معتاد چرخ زندگی را چرخانده است. با دوز و کلک دختری به نام نگار را خواستگاری می کند و تنها هدفش بدست آوردن پول برای گرفتن عروسی است. اما موضوع این است که هونام گذشته ای گنگ و مبهم دارد و خودش هم به فهمیدن آن علاقه ای ندارد. بعضی از شبها دختری به خوابش میآید که از زیر و بم او خبر دارد. و هونامی که کمکم میفهمد خواب نمیبیند…
کسی دست می کشید لای موهایش. حس خوبی داشت، درد سرش کامل افتاده بود. زمزمه کرد:
نگار!
حرکت متوقف شد. خسته بود و خوابش عمیق می شد اما باز تخت تکان خورد.
– چیزی گفتی عزیزم؟
صدای ناآشنا… نه آنقدرها هم نا آشنا نبود. مغزش ذره ذره فعال می شد. دوباره حرکت دست را لای موهایش حس کرد.
نگار هیچ وقت این قدر نزدیکش نمی شد.
لای پلک هایش را باز کرد. اتاق تاریک روشن بود و جثه ی باریک و ظریف کسی را که کنارش دراز کشیده بود می دید.
دست کشید روی صورتش و نیم خیز شد.
زن بلافاصله پرسید:
-خوبی؟ بهتری؟
موهای فرفری و نرمش… این بار صورتش واضح تر بود. چشم های کشیده و لب های پرش فاصله ی زیادی با صورتش نداشت.
محکم پلک زد و تکانی به سرش داد تا گیجی بپرد و پرسید:
– من کجام؟
-یه دختر قدبلند و لاغر که موهای قهوه ای صاف داشت؟
میعاد بقی زد زیر خنده:
– بابا عجب چشمایی داری تو رفته بودی مراسم مامانت با دختر دید می زدی؟!
جاوید چشم غره ای سمتش رفت.
لازم بود توضیح بدهد که گفت:
-نه آخه مدام می اومد جلوی چشمم و نگام می کرد …حس کردم میخواد یه چیزی بهم بگه….
و بعد یادش آمد که اسم افرا را قبلاً هم شنیده.
-افرا همونی نیست که گفتین نشونی منو پیدا کرده؟
جاوید سر تکان داد. پس اینجا بودنش را مدیون افرا بود کاش میشناختش تا تشکر کند، یا حداقل تسلیت بگوید.
نفسی عمیق کشید و تکه ای پیتزا برداشت.
اولین گاز را به اولین برش زده بود که جاوید گفت:
-فکراتو کردی؟
سؤالی به جاوید نگاه کرد.
-که میخوای بیای شرکت یا نه؟
با همان دهان پر گفت:
-آخه من معلوماتی ندارم.
-یاد میگیری پسر …شاید الان برای درس خوندن و دانشگاه رفتن دیر باشه اما بچه های ما کم از استاد دانشگاه ندارن… تو یکی هستی مثل هومن…من شک ندارم می تونی بهترم باشی.
ترسیده بود که گفت:
-باید برم گاراژ
-باشه نمیگم یه دفعه ببر اما حداقل یک روز در میونش کن.
-باید با حاجی حرف بزنم
-عالیه پس بهم خبر بده چه روزایی میتونی بیای.
سری تکان داد و توی فکر میرفت که میعاد گفت:
-کاش هوای مارم این جوری داشتی.
جاوید حرصی گفت:
-تو همت کن اون کلاس کنکورای وامونده رو برو، دانشگاه قبول شو، من در خدمتم.
زن را به سختی چرخاند. صورت تارش را قرمزی خون گرفته بود.
چند بار تکانش داد و وقتی از جواب دادنش ناامید شد، نگاهی به دورش انداخت.
با وجود تاری دیدش ، اتاق کار لیلا را تشخیص داد. دستش را لب میز گرفت و سعی کرد بلند شود. شیشهی میز شکسته بود. ضربان قلبش لحظه به لحظه بیشتر میشد.
کمکم میفهمید کسی که روی زمین افتاده، کیست. تلوتلو خوران سمت در رفت. دستگیرهی گرد در را که چرخاند، دست خونیاش سر خورد و در باز نشد.
هول و دستپاچه دست کشید پشت شلوارش و دوباره سعی کرد در را باز کند و خودش را به هال انداخت.
نور کمی از پایین میآمد. سرش گیج میرفت و ترس، نفسهایش را به شماره انداخته بود. دست به دیوار گرفت و راه افتاد.
از طریق انتشارات صدای معاصر و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.
لادن صهبایی قدیمی متولد پانزدهم خرداد سال شصت و پنج است. او در رشته ی کامپیوتر تحصیلات دانشگاهی خود را تمام کرده و چند سالی را به عنوان تحلیلگر نرم افزار مشغول به کار بوده است.
رمان دنیا رو رها کن – انتشارات علی
رمان از یک ریشه ایم – انتشارات صدای معاصر
رمان موهایم را بباف – انتشارات علی
رمان تا کجا با منی – انتشارات علی
دختری که سایه نداشت- در حال تایپ