قصهی مردی که از گذشتهی خودش فرار کرده اما بعد از گذشتِ چند سال، ناچار به قبول سرپرستیِ بچههایی میشه که گذشته رو بار دیگه به یادش میآرن…
افرا عادت کرده که یه آدم نامرئی باشه! سالهاست که کسی صداش رو نمیشنوه و کاراش رو نمیبینه اما درست در بدترین شرایطِ ممکن، مردی که کابوسِ روز و شباشه بالاخره اونو میبینه! دیدنی که پر از دردسره و افرا آرزو میکنه که کاش میشد باز هم نامرئی بشه…
قدمی به جلو برداشت و نزدیکتر آمد. سرم را برای راحت دیدنش بالا گرفتم. صدایش به گوشم رسید:
– فکر میکنی من باهات شوخی دارم؟
قاعدتا باید احمق باشم که فکر کنم ستوده با کسی شوخی دارد، چه برسد به من! کلامی نگفتم و حتم داشتم آنقدری رنگ و رویم پریده است که قشنگ برایش نقشِ روح را تداعی میکردم! ستوده قدمی دیگر سمتم برداشت و حالا به خوبی میتوانستم گرمای حضورش را احساس کنم. سرم را بالاتر گرفتم و مردد بودم برای عقب کشیدنِ خودم. انگار پاهایم خشک شده بود و قدرتِ حرکتم را به کل از دست داده بودم. به حرف آمد:
– وقتی میگم اطرافم نباش، یعنی با این سر و وضع بیا جلوم وایسا و جوابم رو بده؟!
مشکلش با من چه بود؟! سوالِ جدیدی توی ذهنم شکل گرفته بود که بیاراده به زبان آوردمش:
– مشکلتون با من چیه؟
باید همان جا دهانم را میبستم اما احساس میکردم به سر و وضعم توهین شده است! مگر خودش شبها با کت و شلوار میخوابید که لباسهای راحتیِ من را مسخره میکرد؟! حرفم را ادامه دادم:
– و سر و وضعم مگه چه اشکالی داره؟
در حالی که اجزای صورتم را از نظر میگذراند و معذبم میکرد جواب داد:
– سر تا پات مشکله!
نمیتوانستم بگویم حرفش برخورنده نبود! قطعا بود. ابروهایم را در هم کشیدم و جواب دادم:
– من به عنوانِ کارمند با توانمندیهام باید سنجیده بشم، نه تیپ و ظاهرم!
عصبانی بودم، نمیفهمیدم دردِ ستوده چیست! فقط نگاهم کرد که بارِ دیگر به حرف آمدم:
– همه که نباید بابِ میلِ شما باشن آقا!
حداقل فهمیده بودم که این مرد عملا با من مشکل داشت اما این بین انقدر رفتارهایش ضد و نقیض بود که نمیفهمیدم چه مرگش شده است! از طرفی پیشنهادِ کارِ دوباره میداد و از طرفِ دیگر دوست نداشت اطرافش باشم. یعنی صرفا دوست داشت مسئولیتِ بچهها را به عهده بگیرم و از او دور باشم؟ جز این نتیجهی دیگری نمیتوانستم بگیرم. به خصوص با توهینِ علنیِ امشبش.
– تا حالا تو زندگیم کسی رو ندیدم که هم از من بترسه هم حرفاشو توی صورتم بزنه!
جوابی نداشتم! همان لحظه از وحشت در حالِ لرزیدن بودم! بارِ دیگر به حرف آمد:
– همین الانشم از ترس داری میلرزی. نیازی نیست دستم بهت بخوره تا بفهمم تمامِ بدنت یخ کرده!
از نگاهِ خیره و جدیاش مو به تنم راست شده و احساسِ سرما میکردم اما چرا باید ستوده این را میفهمید؟ انقدر تابلو بودم؟! باز هم جوابِ من سکوت بود و ستوده ادامه داد:
– از این حالت داره خوشم میاد!
مردکِ سادیسمی! البته که خوشش میآمد! از اینکه قدرت توی دستش باشد و همه را بترساند کیف میکرد! خواستم دهان باز کنم که گفت:
– این رفتارات یکم بامزهست …
بامزه؟! ستوده به من گفته بود بامزه؟! بعید میدانستم این حرف از دهانش بیرون آمده باشد! شاید من اشتباه شنیده بودم. انقدر خوابم میآمد که توهم بزنم؟!
– و برای همین نباید اطرافم باشی!
به خاطرِ بامزه بودنم یا به خاطرِ ترسیدنم از او؟ با قلبی که تند و دیوانهوار میتپید، سرمایی که تمامِ وجودم را گرفته و اضطرابی که با آن دست و پنجه نرم میکردم لب باز کردم:
– من… من بهتره که برم… شب بخیر…
فرار بهترین عکسالعمل بود! خدا میدانست اگر کمی بیشتر میماندم چه فکر و خیالاتی به سرم میزد و چه تعبیری از حرفِ ستوده میکردم! شاید ستوده امشب حالِ طبیعی نداشت؟! اما فاصلهی بینمان آنقدری کم بود که گرمای نفسش را احساس کنم و اصلا به نظر نمیآمد الکل مصرف کرده باشد! در طبیعیترین حالِ خودش به من گفته بود بامزه؟! بالاخره لیدا موفق شده بود این مرد را دیوانه کند!
قدمی به عقب برداشتم و نگاه از او دزدیدم. آنقدری دستپاچه بودم که حتی چشمهایم میانِ تاریک روشنِ نشیمن، درست و حسابی جایی را نمیدید!
دو قدم از او فاصله گرفته بودم که صدای پایش را پشتِ سرم شنیدم و گرمای دستی که روی بازوی برهنهام جا خوش کرد. گرمای دستش در مقابلِ سرمای بازویم حسِ دلنشینی داشت که نباید چنین چیزی را احساس میکردم! من را به عقب چرخاند و مجبورم کرد بارِ دیگر چشم به صورتش بدوزم.
– گفته بودم که یخ کردی…
لب به گفتن باز کردم. فکرِ لیدا توی سرم چرخ میزد و اصلا این همه نزدیک بودن به هم را درست نمیدانستم. حسِ بدی داشتم و از طرفی گرمای دستش حسِ خوبی داشت! «چه مرگت شده افرا؟ به خودت بیاد!» گفتنش آسان بود اما پاهایم به ارادهی خودم تکان نمیخورد و حالا هم قدرتِ دستِ ستوده اجازه نمیداد از او دور بشوم.
– همون موقع که بهت گفتم بری بالا باید گوش میکردی و نمیاومدی پایین! حالا که اومدی…
مکث کرد. نگاهش روی صورتم میچرخید و من منتظرِ کلماتِ بعدیاش بودم.
– من میگم کِی برگردی بالا!
چه اتفاقی داشت بینمان میافتاد؟ ذهنِ وحشتزدهام حرفی برای گفتن نداشت. دستش انقدر بزرگ بود که کلِ بازویم را گرفته بود و من در مقابلش مثلِ آن جوجهی باران خوردهای بودم که از سرما میلرزیدم! از این همه ضعف خوشم نمیآمد. باید خطِ قرمز بینمان میکشیدم! به حرف آمدم:
– گفتید اطرافتون نباشم و دارم به حرفتون عمل میکنم!
– اون حرف برای قبل بود. حالا که قانون شکنی کردی من میگم چیکار کنی!
– مالکِ من نیستید که بهم امر و نهی کنید!
– اگه مالکت بودم که جورِ دیگهای رفتار میکردم و تو قطعا اون موقع میفهمیدی که متعلق به کی هستی!
حتم داشتم امشب او ستودهی همیشگی نیست. نگاهش، لحنش، حرفهایش شباهتی به همیشه نداشت.
– امشب چیزی مصرف کردید؟ حالتون خوب نیست؟
تنها احتمالی که به ذهنم رسیده بود را به زبان آوردم. ستوده سرش را به من نزدیک کرد و گفت:
– من هیچ وقت چیزی که از خود بیخودم کنه نمیخورم!
– پس به صورتِ طبیعی قاتی کردید؟!
شاید آن لحظه حرفِ درستی نبود که به ستوده بزنم اما گرمای دستش تقریبا داشت تمامِ وجودم را گرم میکرد و از این تاثیرِ زیادش روی بدنم راضی نبودم. ستوده به حرف آمد:
– سعی داری بامزهتر به نظر برسی؟
– نه سعی دارم بفهمم چه بلایی سرتون اومده!
– یه جور بلای آسمونیه!
– خدا بد نده! ایشالا که خوب بشید.
– من راهِ درمانی براش سراغ ندارم.
دستم را بیشتر سمتِ خودش کشید و دستِ دیگرش را هم بندِ بازوی آزادم کرد. نگاهم را به دستهایش انداختم، فاصلهی ناچیزِ بینمان نگرانم میکرد. زمزمه کردم:
– فکر میکنید کاری از دستِ من برمیاد؟!
– همین الانشم یه کارایی کردی! آرومترم!
احمقانه گفتم:
– بدونِ خوردنِ آب آرومید؟!
انگار مکانیزمِ دیوانگیام فعال شده بود تا شاید کارهای ستوده را به راهِ دیگری نگیرم! این مکانیزم لااقل کمکم میکرد از حس و حالِ این فضای معذب کننده فرار کنم اما نگاهِ عمیقِ ستوده به صورتم همه چیز را نابود کرد!
– تو واقعا امشب داری یه کاری میکنی که اوضاع بدتر بشه.
– قصدم این نبود، فقط میخوام برم…
سرش آنقدری پایین بود که حضورش روی صورتم سایه میانداخت. چشمهایش از آن فاصلهی نزدیک حالِ غریبی داشت و ابروهایش هیچ ردی از اخم و جدیت نداشت. لبهای بینقصش را از نظر گذراندم، چند ثانیه بعد از هم باز شدند و صدایش را شنیدم:
– من قبلا بهت اجازه دادم دور بشی اما تو دقیقا تلاش کردی برعکسش رو انجام بدی.
– فکر نمیکردم مشکلتون با خودم باشه…
– مشکل دقیقا خودتی، مشکل حرفاته، مشکل رفتارته و مشکل مسئولیت پذیریته!
لب بستم. حرفهایش خوب بود. از اینکه متوجه کارهایم بود حسِ خوبی میگرفتم اما از طرفی حسی شبیه به عذاب وجدان تمامِ وجودم را گرفته بود! بارِ دیگر صدایش به گوشم رسید:
– مشکل اینه که من مثلِ تو تا حالا توی زندگیم نداشتم… و این حسِ عجیبیه… یکی مثلِ تو رو داشتن عجیبه…
گرمای نفسش، دستی که از بازویم سُر خورده و تا کمرم رسیده بود، مسخم کرده بود. فشاری به کمرم آورد و من محکمتر به قفسهی سینهاش چسبیدم. سرم بالا بود و هنوز هم نگاه از او نمیگرفتم. نمیفهمیدم اطرافم چه میگذرد! اصلا متوجه نبودم چه کسی مقابلم ایستاده است!
سرش پایینتر آمد و فاصلهی بینمان کمتر شد. عقلم را به کل از دست داده بودم، رایحهی بینظیرِ عطرش با صدای بم و گرمش انگار که من را دچارِ جنونِ آنی کرده بود! صدای زمزمهاش به گوشم رسید:
– گاهی فکر میکنم تو یه رویایی…