داستان یک ازدواج صوری…
یلدا دختری تنها که با پدر و زن پدر شرور و سیاه دلش زندگی میکنه؛ یلدا که هیچ جوره نمیتونه با زن پدرش کنار بیاد؛ پیشنهاد ازدواج امیر حسین مردی که همسرش توانایی بارداریی رو نداره قبول میکنه اما…
عصبی چشم بست و گفت:
-به منم بگو..
نیش خندی زد و به پناه که هنوز گریه می کرد نگاع کرد.
-مثل مادرش زبون داره و خفع نمیشه..
امیر با حرص آرام لب زد.
-خفه شدی بیشرف..
و بلند تر گفت:
-بگو چی میخوای.
-هیچی جناب سرگرد خواستم بازی خودت رو انجام بدم. یادته اون
روز همه رو جمع کردی و حقیقت رو گفتی بعدش بخاطر تو بچه
ام ُمرد! حاال ببین، همه جمع شدن و نوبته تو بچه ات رو از دست
بدی.. فقط یه چیزی این وسط کمه..
بغضش را قورت داد.
-االن دیگه باران نیست که ببینه.. میدونی نیست یعنی چی؟
بلندگو را زمین انداخت و پناه از خود جدا کردو میان آسمان و
زمین گرفت.
چشم بست و فریاد زد.
-حاال دیگه می فهمی .
امیر وحشت زده و بی قرار بلندگو را رها کرد و به داخل
ساختمان دوید.