رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج توتیا

توضیحات مهم رمان ازدواج توتیا از نیلوفر قائمی فر

موضوع اصلی رمان ازدواج توتیا از نیلوفر قائمی فر

در مورد دختری بنام توتیاست که چون مادرش با خواستگار قبلی توتیا ازدواج می کنه و عاشق هم می شن توتیا تموم اقبال خودشو از سر لج به آتیش می کشه.

خلاصه رمان ازدواج توتیا از نیلوفر قائمی فر

صدرا عاشق توتیاست اما چون برادرش محسن عاشق مادر توتیا می شه ،توتیا سرلجبازی نامزدیشو بهم می زنه و سراغ رقیب خانوادگی این دو برادر می ره تا انتقامشو از این خانواده بگیره.

 

مقداری از متن رمان ازدواج توتیا از نیلوفر قائمی فر

تلفنو گذاشتم و لبمو گزیدم. تارا زد رو پاش و ادای حرکت عزادارا رو در آورد (حرکت پی در پی از راست به چپ) و گفت:
– واویلا.
– بی حیای بی چشم و رو چطوری روش شد؟
تارا نگاهی به من انداخت. به تارا نگاه کردم و هر دو، دو مرتبه لب گزیدیم و زدیم به گونه امونو با هم گفتیم: یییه اون خواستگاری کرده!
بعد با هم جیغ کوتاهی زدیم. با حرص گفتم: می رم می کشمش.
تارا با ناله و زاری گفت: الهی واسه بابای جوون مرگم بمیرم.
مامان در حالی که صدامون می کرد به طرف ما اومد و در رو باز کرد و گفت:
– توتیا، تارا.. بیاین شام بخورین.
در که کامل باز شد اولین چیزی که مد نظر آدم می اومد اون شکم بزرگ و براومده ی مامان بود، بعد پیرهن حاملگی بلند و سیاهش که نماد عزاش بود.
یه زانومو توی بغلم گرفتم و گفتم: آب که از سر بالا بره رسوایی هم به بار می یاره.
مامان یکه خورده گفت: چی شده؟!
تارا چشم و ابرویی واسم اومد و بعد لبخندی تصنعی زد و گفت: هیچی مامان جان.
مامان- توتیا منظورت چیه؟!
– مامان رفته بودی پیش آقا محسن؟
مامان با تعجب گفت: آره چطور مگه؟
زدم پشت دستم و گفتم: بسوزه زبونی که به تمسخر بلند می شه. توی این هیجده سال عمرم ندیدم کسی، کسی رو به باد تمسخر نگیره و خودش گرفتار نشه. از قدیم می گفتن نکبتی که پشتِ درِ خوشبختیه در به دره، راسته به خدا..
مامان نشست رو صندلی و لبشو از سنگینیِ وزنش گزید و گفت:
– منظورت چیه توتیا؟ تو چرا باز افتادی به کنایه گویی؟!
تارا چشماشو گرد کرد یعنی ” چیزی نگو”
مامان- پاشو لباس بپوش. یه کاسه آش واسه داییت گذاشتم، ببر دمِ خونه اش دم غروبی اومده بود اینجا، بوی آش رنگ و روشو عوض کرده بود.. راستی آقا محسن طوری شده؟!!
– چشم چرونی کرده.
مامان با تعجب گفت: چشم به کی؟
– به ناموس جعفر آقا. (پدرم)
مامان زد به گونه اش و گفت:
– خاک به سرم به کدومتون نگاه بد کرده؟! به تو توتیا؟ یا تو تارا؟!!
– به شما نرگس خانم.
مامان لب گزید و گفت: خاک بر سر من. چی می گی؟ زبونتو گاز بگیر. استغفرلله.. ” دست های سفید تپل ـشو گزید و ادامه داد” لعنت خدا به شیطون، توتیا چی می گی؟!
– گفتم اگر مهربون شده لابد دلش گیره. محبت به عروس آینده اشونه. ” به تارا اشاره کردم و بعد گفتم” نه؟ گیرِ منه. سینه سوخته ی داغ بابام. نه دیگه گیر ننه ام.
مامان چشم هاشو گرد کرد و لب گزید و به دو طرف ـش اوف گفت و جواب داد:
– توتیا! چرند نگو، این حرفا شوخیشم شگون نداره.
با عصبانیت گفتم: مگه دیوونه ام که شریک بیست و هفت ساله ی بابامو به ننه ی حامله ی سی و هفت ساله ـم بچسبونم واسه ی خنده؟
مامان- یا فاطمه الزهرا(س) از کجا شنفتی (شنیدی)؟
– دایی رسول که دم غروبی اومده اینجا از بوی آش رنگ و رو نمی پروند. از بوی گندِ دسته گل آقا محسن بلور چی شریک آقام، بابام، رنگ عوض می کرد. رگ غیرتش بود که خون تو رگهاشو منقبض می کرد.

 

برای دانلود و خواندن رمان ازدواج توتیا کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 22 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!