رمان اروانه به قلم سارال مختاری، روایت زندگی البرز زند و صدف است.
البرز، مالک هولدینگ بزرگ زند که برای انتقام، با هویت جعلی کارمند سادهای وارد زندگی دختری یتیم میشود.
با جعل چک، صدف رو مجبور به کنارش موندن میکنه و این وسط عشق و نفرت همزمان بین البرز و صدف اتفاق میافته.
رمان در ژانر معمایی و هیجانی نوشته شده است.
یکی از قویترین کارهای نویسنده که خواندنش به شما عزیزان توصیه میشود.
رمان اروانه به قلم سارال مختاری، روایت مردی به نام البرز زند است.
مالک هولدینگ بزرگ زند که با هویت جعلی کارمند سادهای، وارد زندگی دختری یتیم میشود.
فقط برای انتقام از پدر صدف که بیست سال پیش مرده است و…
سکوت کردم و تازه متوجه تغییر حالت بابا شدم. چیزی از سفیدیِ چشماش باقی نمونده بود و همش سرخی بود و مویرگهای ضخیم شده!
آروم گفتم : بقیشو بذاریم واسه یه وقت دیگه؟
-ادامه بده
آب گلومو قورت دادم و گفتم : یه تصادف همه چیز رو خراب کرد. میگن عمدی بوده… من… بچمو توی اون تصادف از دست دادم… همه چیز رفت روی هوا. از البرز و کل خونوادهاش شاکی و متنفر بودم. بهش گفتم تا قاتل کیاسام رو پیدا نکرده حق نداره سمت من بیاد
-پیدا شد؟
سر بالا انداختم و گفتم : نه
-پس البرز توی زندگیت چیکار میکنه؟
جواب این سوال… قطعا عصبانیش میکرد
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم : نمیخوام به هم بریزی بابا
از بین لبای به هم چفت شدهاش، به سختی گفت: میخوام بدونم چی به سر یه دونه دخترم اومده
-آروم بمون. باشه؟
بی حرف سر تکون داد که ادامه دادم : یه روز شریعت اومد اینجا… باورت نمیشه چقد وقیحه! گفت از من خوشش اومده و میخواد ازم جواب مثبت بگیره…. من… خیلی ترسیده بودم بابا…. بجز البرز کسی رو نداشتم که ازش کمک بگیرم.
وقتی بهش گفتم چی شده، گفت تنها راه خلاص شدن از شر اون کفتار اینه که دوباره عقد کنیم
منم دیدم راه دیگه ای ندارم…. قبول کردم
تای ابروشو بالا داد و با کنایه گفت : از چاله در اومدی و افتادی توی چاه اره؟
سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم : چاه واقعی شریعت بود؛ سیاهچاله بود!
من اون روز بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کردم. قرار شد تصمیم با من باشه که بعد از حل این مشکل، با البرز بمونم یا نه…. پیشنهاد آرمان بود، داداشِ البرز
-چی شد که تصمیمت شد موندن با البرز؟
-آدم خوبیه…. منو خیلی دوست داره…. توی این چند سال، ازش بدی ندیدم بابا.
من توی شرایطی نبودم که تا همیشه تنها بودن رو انتخاب کنم…. دلم نمیخواست نفر دومی وارد حریمم بشه
البرز امتحانشو پس داده. میتونم بهش تکیه کنم
-تو الان منو داری. با خیال راحت به من تکیه کن. دیوار خوبی نیستم واست؟
لبمو بین دندونام فشار دادم و با مکث گفتم : هستی… ولی…. دلم پیش البرز مونده. اگر از شر این مشکل خلاص بشیم… خوشبخت میشم کنارش
سر تکون داد و با سؤالی که پرسید، ذهنمو به چالش کشید
-گفتی البرز از خیلی قبل تر تو رو دیده بود و علاقمند شده بود. چجوری بوده که تو نمیشناختیش؟
-خب…. بهم گفت یه بار خیلی اتفاقی منو توی دانشگاه دیده… اخه البرز قبلا پزشکی خونده، ولی همون اول کار ولش کرده و وارد بیزنس شده. به خودش قول داده بود که از دور هوامو داشته باشه… ولی با اتفاقایی که افتاد… جلو اومد و مستقیم وارد قلبم شد!
دستامو به هم گره زدم و نیم نگاهی به ساعت انداختم
آروم لب زدم : نیومد البرز…. چیکار کنم؟ سابقه نداشته انقد دیر کنه
پشت دستمو نوازش کرد و گفت : بچه که نیست قربونت. خبر بد زود به آدم میرسه، نشنیدی میگن بی خبری یعنی خوش خبری؟
دستشو پس زدم و موبایلمو از میز برداشتم
دست البرز این بار دور شونهام حلقه شد و کنار گوشم پچ زد : بیخودی نگرانی صدف
شمارهای که خیلی زود از حفظ شده بودم و رو گرفتم و منتظر موندم
همزمان زیر لب گفتم : دست خودم نیست میگی چیکار کنم؟
موهامو از جلوی صورتم کنار زد و از فاصلهی خیلی نزدیک، خیره به چشمام شد
از گوشهی چشم نگاهش میکردم
حالت و ژستش جوری بود که اگر هر موقع دیگه ای بود، حتما کلی ضعف میکردم واسش و قربون صدقه اش میرفتم
باز همون صدای تکراری توی گوشم پیچید : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد….
موبایلمو کنارم روی کاناپه پرت کردم و با حرص و دلشوره گفتم : وااای… بازم میگه خاموشه!
-شاید رفته پیش دوستی آشنایی همکاری چیزی
بلافاصله جواب دادم : آخه اون مگه کیو تهران داره؟
-تمام این سالها مگه کسی رو نداشت؟ صدف جان دو هفته اس بابات پیدا شده. جوری رفتار نکن که انگار سالهاست میشناسیش و کاراشو از حفظی. شمارهای چیزی نداری از کسی سراغشو بگیری؟
با حرفاش موافق بودم اما حریف دلهرهای که به جونم افتاده بود نمیشدم
سر بالا انداختم و گفتم : نه
دست آزادش رو روی پام گذاشت و گفت : ای بابا کار روزگار رو میبینی؟ امشب که من اومدم اینجا تا بلکه بتونم با پدر زنم ارتباط بگیرم معلوم نیست کجا غیبش زده
تیز چرخیدم سمت البرز و گفتم : نکنه تو خبر داری البرز؟ نکنه یه کاری کردی که امشب نیاد و خودت….
حلقهی دستش دور بازوم تنگ تر شد و با خونسردی جواب داد : زده به سرت عزیزم؟ باباتو دَک کنم که بتونم بیام یه لقمهات کنم؟ من ترسی ازش ندارم که
مشتمو تخت سینهاش کوبیدم و گفتم : راستشو بگو البرز!
دستش از پام جدا شد و جایی که زده بودم رو آروم ماساژ داد
-آخ… چه دستت سنگین شده زن! چی فکر کردی درمورد من؟ باباتو سر به نیست کنم؟ نمیشناسم اخلاق تو رو؟ الان اگه پشه مرداویج خان رو نیش بزنه از چشم من میبینی
دستشو کنار زدم و دست خودمو جایگزین کردم. درست میگفت خب!
من دیوونه شده بودم!
آروم با کف دستم قفسهی سینهاش رو ماساژ دادم و گفتم : فکر کنم بابام این سالها رو تنهایی نگذرونده… فکر کنم زن گرفته
ابرویی بالا انداخت و گفت : حرفی زده؟ چیزی بهت گفته ازش؟
-نه. مستقیما تا حالا صحبت نکردیم درموردش. ولی دیدم که گاهی وقتا پشت تلفن پچ پچ میکنه. زیاد میگه شیرین!
سرشو بالا گرفت و نگاهشو به سقف دوخت.
همزمان گفت : باز خوبه یه شیرینی هست، خیالم راحت میشه قرار نیست همیشه بچسبی به بابات و من مجبور بشم دور بمونم
دوباره گارد گرفتم تا بزنمش که بازوهامو کشید و تعادلمو به هم زد
سرم روی سینهاش کوبیده شد و دستاش دور کمرم پیچید
-به جای این که میخوای دست روی من بلند کنی، یکم آیین شوهر داری رو به جا بیار. شرط میبندم بابات یه گوشهای با یه شیرینی عسلی لیلایی چیزی سرگرمه
دستامو دور کمرش گره زدم و سر بلند کردم تا چشماشو ببینم
-یعنی میگی نگرانیم الکیه؟
گردنشو خم کرد سمتم و نوک بینیمو بوسید
-معلومه که الکیه عزیزدلم. آخ من قربون اون چشمای عسلیت صدف!
خدا نکنهی آرومی زیر لب گفتم و سعی کردم با چندتا نفس عمیق، به خودم مسلط بشم
شاید این همه نگرانی واسه چند ساعت بی خبری، خنده دار باشه! اونم وقتی طرف مقابلت کسی باشه که بیست سال ازش بی خبر بودی!
خب… همین بیست سال لعنتی باعث این همه دلبستگی و دل نگرانی شده
حرکت اروم دست البرز روی کمرم و صدای خوش آهنگش کنار گوشم، رشتهی افکارمو پاره کرد
-ناراحت میشی اگه بفهمی بابات ازدواج کرده؟
صادقانه جواب دادم : نه. اگر بدونم مجرد مونده بیشتر ناراحت میشم…. وقتی حنانه ازدواج کرد و رفت دنبال زندگیش، بابا چرا نره؟
دستش بالاتر اومد و این بار بین موهام چرخید
-اگر بچه داشته باشه چی؟ بازم ناراحت نمیشی؟
رمان اروانه به قلم سارال مختاری، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
سارال مختاری با نام مستعار فریحا، هستم.
نویسنده و رمان نویس، بچهی سوم یه خانوادهی پرجمعیت.
بیست و سه سالمه و اصفهان زندگی میکنم.
از بچگی بینهایت به نوشتن علاقه داشتم و به خاطر همون نویسندگی رو شروع کردم.
رمان آیدا – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان سونای – درحال تایپ
رمان اروانه – درحال تایپ
رمان دلیار – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده