داستان شخصی که مورد تهدید یک ناشناس قرار میگیرد.
ناهید دختری است که به طرز مشکوکی مورد تهدید یک بیگانه قرار میگیرد، پسری که دست از تعقیبش برنداشته و رُخسارش برای ناهید ناپیداست، همه چیز از شبی مهیب آغاز میشود، شبی که اگر ناهید پا روی ترسش نگذارد و به آن آدرس نرود، بزرگترین بیآبرویی رُخ میدهد!
در سکوتی آزاردهنده، ناگهان دستی از پشت سر، موی سیاه بافته شدهام را از زیر روسری کشید. مرا به عقب هُل داد و دست دیگرش، روی دهانم نشست. جیغی کشیدم که پشت فشار انگشتانش، در دهانم خفه شد. بیآنکه بدانم چه خبر شده است، پشتم را به درختی عظیم کوباند و تا خواستم فرار کنم، دستش را سد راهم کرد. صدای مردانهاش دلم را لرزاند.
-بالاخره تو چنگم افتادی.