رمان آوای درنا

رمان آوای درنا

توضیحات مهم رمان آوای درنا از زینب ایلخانی

رمان آوای درنا به نویسندگی زینب ایلخانی که از محبوب ترین رمان های اختصاصی اپلیکیشن به بوک است را می توانید پس از نصب رایگان و اپلیکیشن به برنامه دانلود و مطالعه کنید. بدیهی ست دانلود این رمان از کانال های تلگرام و وبسایت های دزد رمان نتیجه ای جز نارضایتی نویسنده نخواهد داشت.

موضوع اصلی رمان آوای درنا از زینب ایلخانی

رمان آوای درنا داستان زندگی یه دختر آسیب دیده ست که زندگیش به اسطوره همه عمرش و مردی از گذشته‌ اش که فراموشش کرده گره میخوره.

خلاصه رمان آوای درنا از زینب ایلخانی

درنا هنرمندی که علیرغم شهرت وسیعش هیچوقت هویت خودش رو فاش نکرده اما در مواجهه با دختری که وارد زندگیش میشه و از بچگی با آثار اون زندگی کرده همه چیز فرق میکنه. درنا هویت حقیقیش رو به اون دختر نشون میده اما رازی که با هویت واقعیش زندگیش رو به خطر میندازه پابرجاست…رازی که ممکنه باعث وحشت دختر مورد علاقه‌اش بشه.

 

مقداری از متن رمان آوای درنا از زینب ایلخانی

بیایید نگاهی بندازیم به شروع رمان آوای درنا اثر زینب ایلخانی :

نمی‌دونم هوا سرد بود یا گرم؟ آفتابى بود یا ابرى! اصلا چرا یادم نیست صبح بود یا عصر؟!

تاریخ و ساعت و فصلش هم یادم نمیاد؛ نه که مهم نباشه ها، نه! تو مهم‌تر بودى!

دیدن تو! قرار ملاقات با تو!

اینقد مهم بودى که زن یا مرد بودنتم شد نامهم!

مگه چند نفر توی دنیا مثل من شانس این رو پیدا می‌کنن که خالق جهان کوچکشون رو از فاصله اینقد نزدیک ببینن؟!

نه فاصله نزدیک نه! اشتباه می‌کنم اگه این‌طوری بگم! آخه فاصله‌ای نبود از تو تا من و جهان کوچکم؛ درست اندازه مشتت! مشتت رو که باز می‌کردى من رو کف دستت بین اون شیارهاى عمیق وسط لی‌لی حوضک می‌دیدى!

من همون گنجشگی بودم که تشنه‌م بود، اومدم لب حوضک، اما نه که فکر کنی غرق شدم و خفه شدم ها، نه! تازه ماهی شدم کیف کردم بمونم همونجا!

مهم نبود تو زن بودى یا مرد، پیر باشى یا جوون!

مهم نبود حرف‌هاى بقیه که می‌گفتن توى قیافه و ظاهرت یه عیب و ایرادى هست که خودت رو هشت ساله قایم کردی از چشم آدم‌ها.

آدم‌ها دست خودشون نیست، نمی‌تونن بفهمن اونی که یه راست رفته توی دل‌ها آخه چه نیازی داره به این که به چشم بیاد؟! اونم چشم آدم‌هاى این دنیای تنگ و تاریک!

یکی می‌گفت توی یکی از روزنامه‌های زرد خونده که صورتت سوخته و براى همین خودت رو قایم می‌کنی!

من در مورد تو خیلی شنیده بودم، اما راستش گوش‌هام جای دیگه‌ای گرفتار شده بود و اصلا این شنیدن‌ها به کارش نمیومد…

گفتم خالق جهان کوچکمی؟!

می‌دونی بهترین من!

من حس می‌کنم یه جوجه بودم کنار همون برکه‌ای که تو نُت به نُتش رو نوشتی. وقتى سر از تخم بیرون آوردم که  تو اسم قطعه معروفت رو گذاشتى “آواى درنا” !

اون موقع‌ها من فقط ده دوازده سالم بود. چى حالیم بود از موسیقى؟!

اما هر بار که چشم‌هام و بستم خودم رو کنار اون برکه، کنار اون درناى غمگینِ در حال آواز دیدم.

اون برکه شد جهان کوچک من و اهالی اون برکه هم وطن‌هام…

من از ساعت‌هاى اون روز و قبل دیدن تو فقط یه چیزاییش یادم مونده…

کوچه‌هاى خلوت امیرآباد با اینکه مورد حمله ساختمون‌های مدرن و سر به فلک کشیده قرار گرفتن اما توی هر کوچه هنوز یکی دو تا خونه باقی موندن که اصالت و طراوت اون زمان‌ها رو محکم بغل کردن…

هنوز به خونه‌ت نرسیده بودم. آدرسی که دکتر شافع واسم فرستاده بود رو از حفظ بودم.

کوچه سین‌دخت، پلاک شصت ممیز چهار که من حتی به ممیز روی پلاک خونه‌ت هم حسادتم میشد و دلم می‌خواست جای اون بودم…

من تا به کوچه سین‌دخت برسم از الف تا ى صدبار از ذوق جون دادم و جون گرفتم!

دکتر توی آدرسش نوشته بود زنگ دوم!

 

رسیدم به شصت ممیز چهار!

یه دو طبقه آجرى ته کوچه که قایم شده بود زیر برگ‌های یه درخت تاک بزرگ. شاخه‌های درخت ریخته بود روی دیوارها و روی در.

راستی غوره مال چه فصلیه؟ کلی غوره سبز از شاخه‌ها آویزون بود…عین گوشواره بالای سرم جیرینگ جیرینگ میکردن…غوره‌های نابالغ نرسیده!

زنگ رو فشار نمیدم…نه! زوده!

منم دلم می‌خواد دیر برسم به شمس! مثل جلال‌الدین که دیر رسید، اما وقتی رسید مولانا شد!

دست می‌ذارم روى در سفید قدیمی زنگ زده خونه‌ش، یعنی عمر این خونه چند ساله؟ اینجا به دنیا اومدی؟ اینجا عروس یا داماد شدی؟ اینجا بچه‌دار یا نوه‌دار شدى؟

یعنی توی همین خونه نُت به نُت قطعه‌هات رو نوشتی؟

این خونه همونجاییه که کلی خبرنگار سال‌هاست منتظرن آدرسش رو پیدا کنن؟!

یعنى همسایه‌هات می‌دونن خالق همه موسیقی‌هاى خواننده‌هاى بزرگ کشور تویى؟

چرا باورم نمیشه من اینجام! چرا قبول کردى من رو ببینی؟ چرا اجازه دادی بهم آدرست رو بدن؟؟

اصلا چی شد اون شب؟ چرا درست همون شبی که فکر می‌کردم بزرگ‌ترین لطف خدا به من مردنه باید حرف تو بیاد وسط؟!

من هیچ‌وقت پنجشنبه‌ها رو دوست نداشتم! حتى وقتى بچه مدرسه‌اى بودم و کل هفته مجبور بودم پشت نیمکت بشینم و تنها روز فراغت از سختى درس و مشق جمعه بود، از پنجشنبه هایى که به شب می‌رسید خوشم نمیومد! انگار توى پنجشنبه‌ها یه جور آواز قبل مردن قایم شده! قبل مردن توى جمعه!

آدم‌ها توى جمعه‌ها می‌میرن؟

نمیدونم! اما مطمئنم اون پنجشنبه قرار بود من رو تا جمعه ریز ریز بکشه!…

ظهر بود، اما ملیحه می‌گفت مامان این روزها دیگه مثل قبل سحرخیز نیست. از وقتى خبر ازدواج بابا قطعى شده بود و می‌دونستم به مامان هم این خبر رسیده نه جرات کرده بودم بیام اینجا، نه حتى این‌که به مامان زنگ بزنم. دلم خوش بود که مثل همه این سال‌ها ملیحه کنارشه و هواش رو داره. دیروز که زنگ زد گفت فردا باید بره ساوه خونه خواهرش و تا شب هم نمیاد دلم بدجورى شور افتاده بود! مامان فشار خون عصبی و حمله عصبی تنفسی داشت و اصلا صلاح نبود تنها بمونه. اما دلش رو نداشتم باهاش رو در رو شم. از این بیشتر نمی‌تونستم مادرم رو شکسته ببینم!

شب قبل رفتم اتاق نیلا و ازش خواهش کردم فردا اون بره پیش مامان. یه جورى نگام کرد که فهمیدم پشت اون نگاه شاکى چیه! حق هم داشت! این دوسال از من بزرگ‌تر بودنش همیشه واسش دردسر بوده. همیشه مسئولیت‌های سخت‌تر واسه اون بوده، همیشه توقع‌ها از اون بوده!

نیلا با من فرق داشت. بلد بود وقتى حالش بده، بخنده!

بلد بود وقتى همه چی بهم گره می‌خوره به خودش مسلط باشه و دنبال چاره باشه!

اما من! من زود خودم رو می‌باختم، زود گم می‌شدم، زود کم میاوردم!

به خاطر همین من یاد گرفته بودم همیشه برم توی بغل مامان و از مشکلات فرار کنم. آغوش من کوچیک‌تر از اونی بود که کسی رو توی خودش جا بده. دیدی نوزادها دستشون به بالای سرشون نمی‌رسه؟ منم نوزاد بودم…شاید هم اصلا زاییده نشده بودم هنوز!

اما این نیلا بود که مامان و من و نعیما و مشکلات خونه و حتى بابا رو وقتی حالمون خوب نبود بغل کنه!

می‌گفت فردا نمی‌تونه بره پیش مامان. می‌گفت اگه من برم مامان دوباره اینقد گریه می‌کنه که باز حالش بد شه. می‌گفت تو بری مراعات حالت رو می‌کنه.

بهش گفتم گریه خوبه واسه خوب شدن بدى حالمون. اما راست می‌گفت، گریه‌ای که هر روز باشه و از پا درمون بیاره واسه هیچ دردی که درمون نیست، تازه خودش هم درد بی درمونه!

 

مامان خواب بود. داشتم سعی می‌کردم آروم ظرف‌ها رو بشورم که بیدار نشه، اما بیدار شد. موهاش رو شونه نکرده بود یه پیرهن گشاد نخی بی‌رنگ تنش بود، مثل صورتش!

سلامم رو یه طور دیگه جواب داد.

 

– تو چرا اومدی اینجا؟ مگه عروسی بابات نیست؟ الان باید آرایشگاه باشی!

 

برعکس قلبش، زبونش همیشه زهر داره! اونقد که دلسرد میشی از همه محبتاش. چرا این‌طوری نگام می‌کنه؟ چرا من رو مقصر سی و اندی سال زندگی ناموفقش می‌دونه؟ حق با نیلا بود که می‌گفت بیست و هشت ساله داره تاوان یه ازدواج اشتباه رو به عنوان میوه اون اشتباه پس میده! من و نعیما هم میوه‌های اشتباه‌تر این درخت پیوندی کرم زده بودیم.

مادر و پدرم آدم‌های تحصیل کرده‌ای بودن، چرا فکر می‌کردن درد زندگیشون با تولید مثل درمون میشه؟! کی گفته تولید یکی از خودتون بدبخت‌تر توی بدبختیتون میشه عامل خوشبختی و پیوند؟!

احمقانه‌تر از بچه‌دار شدنشون این بود که مامان فکر می‌کرد اگه یه پسر به بابام بده و به امتداد نسلش کمک کنه بالاخره این زندگی جون می‌گیره! این‌طوری شد که برادر بیچاره من شد قربونی امتداد نسل بابام!

دیشب بی‌رحم شده بودم. وقتی که خشک‌شویی کت شلوار بابا رو آورد و بابا با ذوق اون رو تحویل گرفت و جلوی آینه خندید با خودم فکر کردم  توی شصت سالگی با سه تا بچه از این‌که داری داماد میشی واقعا باید خوشحال بود؟

اونجا بود که با خودم گفتم حتما قضیه معلولیت و ویلچرنشینی برادرم حکمتش اینه که نسل همچین مردهایی هیچ وقت ادامه پیدا نکنه!

اما شاید زیادی بی انصاف شده بودم! بابا هم شاید این سی سال هیچ وقت معنی آرامش و زندگی رو نفهمیده باشه!

شاید مشکل از چشمای خودمونه که هر جدایی رو شکست می‌بینم. فکر می‌کنیم با جدایی شیشه خوشبحتی می‌شکنه و از اون به بعد آدمیزاد محکومه به راه رفتن روی خورده شیشه‌ها…روی درد…

بیشتر از این ظاهر آشفته و شکسته مادرم، اون غرور شکسته و عزت نفس لپ پر شده‌ش دلم رو بدجور می‌چلوند! من عادت داشتم توى بدترین روزها، توى سخت ترین و مهیب‌ترین اتفاق‌ها این زن رو قوى‌ترین ببینم. یادمه بابا می‌گفت توى اینهمه سال زندگی مشترک فقط یه‌بار اشک همسرش رو دیده، اونم موقع فوت آقاجون بوده.

میگن دخترها بابایی میشن، اما من از وقتى یادمه یه‌جور عجیب به مامان وصل بودم! همه چیز من آخرش می‌رسید به مامان! یه عشق عجیب و ترسناک! اون‌قد که یادمه از همون اول ابتدایى من فقط نمره بیست دیکته رو واسه خوشحالی مامان می‌خواستم! من واسه مامان دوست داشتم شاگرد اول شم! من همه چی رو دوست داشتم فقط واسه مامان تعریف کنم! شب امتحان‌هام تا مامان تایید نمیکرد که به دلش افتاده نمره‌م خوب میشه خوابم نمی‌برد! حتی توی دوران دانشگاه هم همه واحدها رو این طوری گذروندم.

من عادت داشتم به شوق خنده مامان دستپخت مامان و این‌که بشینم واسش تعریف کنم و اون با جون دل گوش بده بیام خونه. من اصلا خونه بدون مامان واسم قابل تصور نبود! خونه‌اى که بوى مامان رو نده خونه نیست که، قبرستونه!

دیگه چه برسه به این‌که قرار باشه یه زن دیگه توی اون خونه جای مامانم راه بره! به گلدون ها آب بده! توی آشپزخونه چرخ بزنه! آینه‌های خونه‌مون دیگه صورت مامانم رو نشون نمیدن.

اون همه سلیقه و هنر و نظم مامان انگار با خودش از خونه پر کشیدن و رفتن…

مثل خودش که تلخ و سرد شده بود….

مامان همیشه جدی و قوى بود. حتی گاهی تندی زبونش من و نیلا و نعیما رو هم اذیت می‌کرد. اما هر کی می‌شناختش می‌دونست توی دل این زن فقط مهربونی و خیرخواهی هست. یه وقت‌ها از اینکه دلش برای همه جز خودش می‌سوخت خیلی غصه‌م میشد.

مامان و بابام آدم‌های بدی نبودن، فقط آدم زندگی هم نبودن! این جمله گفتنش راحته و قبول کردنش سخت، اما وقتی قبول کنی راحت‌تر می‌گذری، جاری میشی، راحت‌‌تر رود میشی.

آقاجون خدا بیامرز به جای مامانم تصمیم گرفته بود و جواب خواستگاری حاج مرتضى برای پسرش رو داده بود. بعدا هم که کاشف به عمل اومد پسر حاج مرتضی هیچ وقت چشمش دنبال نعیمه خانم قصه ما نبود…

مشکل هم همینجا بود. بابام نه چشمش نه قلبش هیچ وقت پیش مامان گیر نکرد!

مطمئنم مامان هم از همون سال‌هاى اول زندگی این رو فهمیده بود، اما به زور می‌خواست این پرنده رو جلد کنه. زورشم فقط به سبک خودش میزد! شاید اگه سعی می‌کرد یکم نرم باشه، یکم شبیه زن‌های دیگه بلد باشه همیشه قوى نباشه موفق میشد…

آره همینه! شاید مامان باید سعی می‌کرد. زور زدن واسه هر رابطه‌ای فقط خودت رو خسته میکنه و طرف مقابلت رو دلزده…اما تلاش کردن پویاییه…تهش هر چی بشه با لبخند به خودت توی آینه نگاه میکنی!

بابا از اون دسته مردهای زیرآبى برو نبود! باباى من کلا یه مدل بود، به قول معروف یه رو داشت! حالا شاید همون یه رو هم خیلی عالی و بی‌مشکل نبود، اما به نظر من تنها خوبی بابا همین بود!

واسه همین هیچ‌وقت نتونست نقش دوست داشتن بازی کنه. هیچ‌وقت هم با این‌که دلگرم زن و زندگیش نبود مثل خیلی از مردهای دیگه پنهونی نرفت سراغ یه زن دیگه. اما مامان از وقتی که خبر ازدواج بابا با دکتر شافع رو فهمیده نمی‌دونم چرا اصرار داره به ما سه تا بچه‌ش ثابت کنه بابا چند ساله بهش خیانت کرده و با این زن رابطه داشته! نمی‌دونم شاید هم دست خودش نبود و واقعا باور این قضیه حالش رو بهتر می‌کرد. شاید می‌خواست فراموش کنه که خودشم این سال‌های آخر مدام حرف جدایی میزد؛ اما کاش واقعا به جدایی فکر می‌کرد!

حالا همه خوب می‌دونستیم مامان از اون زن‌ها بود که یه چمدون به درد نخور رو سال‌ها واسه ترسوندن شوهرش گذاشته بود گوشه اتاق!

یکی می‌گفت ترس برادر مرگه! ترسی که مادرم به امیدش دخیل بسته بود یه روز بالاخره کفن زندگیشون رو پیچید.

مامان حرف جدایی میزد که خودش و بابا رو بیشتر به زندگی وصل کنه، حتی وقتی جدا شد مطمئن بود بابا بدون اون دووم نمیاره و خیلی زود میاد سراغش! معتقد بود بابا از پس خودش و خونه و کارهاش بر نمیاد، بابا از پس یه بچه معلول بر نمیاد. می‌خواست بابا رو با نیازهاش به خودش غل و زنجیر کنه!

اما واقعیت این بود من و نیلا و نعیما هم دیگه این اواخر به جداییشون راضی شده بودیم! می‌دونستیم جدایی والدینمون با همه سختى و تلخیش از این‌که هر روز توی خونمون دعوا و کنایه و قهر ببینیم آسون‌تره. مامان که قصد رفتن کرد بابا به عدالت همه چیزهایى که طی این سال‌ها با هم بهش رسیده بودن رو تقسیم کرد و سهم مامان رو داد.

مامان کنار بابا سال‌ها توى آزمایشگاه کار تحقیقاتى کرده بود. حتی بابا سهم مامان از آزمایشگاه رو هم داد، اصرار هم کرد که ملیحه‌جون همراه مامان از این خونه بره.

ملیحه همیشه یه عضوی از خانواده ما بود. دوست و همکلاسی مامان بود که به علت شرایط بد و فقر یه مدتی مهمون خونه ما شد؛ بعدم که ازدواج می‌کنه و شوهرش می‌میره به به عنوان پرستار من و نیلا توی خونه‌مون کار می‌کنه، اما بعدش واسه همیشه با ما موند. ملیحه تنها کسی بود که مامان واسه درد و دل و یکم از اون دیوار لعنتی غرورش پایین اومدن بهش اعتماد داشت.

روزی که بابا تصمیم ازدواجش با دکتر شافع رو اعلام کرد راستش هر سه ما جا خوردیم. هم از این‌که بابا این قدر زود بعد جدایی تصمیم به ازدواج گرفته، هم این‌که ما توی این پنج سالی که دکتر شافع با بابا کار می‌کرد و ما می‌شناختیمش، فکر می‌کردیم باید قطعا متاهل باشه! یه زن مسن شاید چند سالی از بابا بزرگ‌تر! با یه ظاهر ساده و جدی! هیچ وقت موهای خاکستریش رو رنگ نمی‌کرد و لباس روشن نمی‌پوشید. همیشه رسمی صحبت می‌کرد.

شاید اگه بابا تصمیم به ازدواج با یکی از شاگردهای کم سن و سالش توی دانشگاه می‌گرفت این قد واسمون عجیب نبود! بعدها به این تعجب و انتظارم خندیدم. من پدرم رو نشناخته بودم. هرچند انتظاری هم ازم نمی‌رفت…

من اون روزها خودمم نشناخته بودم! با تو من رسیدم…به خودم!

اگر رمان آوای درنا رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم زینب ایلخانی برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

 

برای دانلود و خواندن رمان آوای درنا کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 26 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!