سرگذشت دختری که برای حفظ آبروی خانوادهش قربانی شده و مجبور به ازدواج با معشوقهی مادرش میشه.
داستانِ دختری به اسم راحله که قربانی واژههایی مثل غیرت و ناموس پرستی میشه.
دختری که بعد فوت پدر و بخاطر ارتباط نامشروع مادرش با مردی غریبه، مجبور میشه بار اشتباهات دیگران رو به دوش بکشه و با یاور ازدواج کنه!
با همان معشوقهی مادرش…
روبه روی آینهی قدی اتاق ایستادم و به خودم نگاه کردم. به دختر درون آینه افتخار میکردم. دختری که تن به اجبار داد و زمانی هم تسلیم شد اما راکد نه. من، خودم را، راحلهی ترسیده درونم را به دندان کشیدم و بزرگ کردم. به قول مهیار تنهایی برای خودم هم مادر بودم، هم پدر، هم برادر و هم خواهر.
خط بطلان کشیده بودم روی تمام نشدنها، روی تمام محدودیتها، روی تمام نمیتوانمها. همه را از زندگیام حذف کردم و یکتنه به اینجا رسیدم و اصلا برای همین شخصیت جدیدم را انقدر دوست داشتم. چون هرکسی که گفت نمیتوانی را از کنارم حذف کردم.
هرچیزی که مانع شده بود را از سر راهم برداشتم. نه که آسان باشدها، نه! حذف کردن آدمهای مهم زندگی کار سادهای نیست اما هر سختیای آغازی دارد. بعد از اولین بار همه چیز آسان میشود. من هم جان کندم تا شد اما همینکه فعل شدن برایم اتفاق افتاد، خستگی تمام سگدو زدنها از بین رفت.
***
– میدونی چرا طفره میرفتم از دیدن مامان؟ از بخشیدنش؟ یا حتی فرار میکردم از نزدیک شدن به تو و شکل گرفتن ارتباط بیشترمون باهم دیگه؟
+ چرا عزیزم؟
– چون میترسیدم بخشیدن مامان یا نزدیک شدن به تو تمام چیزی که سعی در ساختنش داشتم رو خراب کنه. میترسیدم خودم رو از دست بدم مهیار. خودم رو، آیه رو… تلاش کرده بودم، جون کنده بودم برای ساختن آیه و نمیخواستم بخاطر شما به راحله برگردم.
لبهایش روی موهایم نشست و سرم را بوسید.
+ ممکنه من یا تو توی هر لحظه از زندگی و سختیهایی که داره خودمونو از دست بدیم اما معنیاش این نیست که نمیتونیم دوباره خودمونو پیدا کنیم و بسازیم. اتفاقا برعکس، بعد از هرسختی دوباره بلند میشیم و اون موقع است که شخصیت و قوی بودنمون معنا پیدا میکنه…
ریز خندیدم و با دلبری سرم را خم کردم تا عطر زیر گوشم در بینیاش بپیچد و لب زدم.
– آرامش دارم واست؟!
موهایم را بویید.
– داری… شکوفهی سیب!
– دوستم داری؟!
لبهایش را روی نبض شقیقهام گذاشت و درهمان حال گفت: دوست دارم.
دلم پر از پروانه شد. از آن پروانههای سفید که انگار رخت عروس به تن داشتند.
– یبار دیگه بگو.
– دوست دارم عزیزدل.
صدایش خودِ معجزه بود. تمام سختیهای روز کثیفم را شست و جان دوباره به تنم ریخت. سرم را با اشتیاق به شانهاش چسباندم و مثل ندید بدیدها لب زدم.
– میشه بازم بگی؟!
اینبار او خندید و صدای خندهاش از آن فاصله جذابترین صوتی بود که تا به حال شنیدهام. شبیه یک سمفونی دلنشین. شاید از همان هایی که خدا وعدهاش را در بهشت میدهد. لبهایش را به گوشم چسباند و دیوانهترم کرد.
– دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم.