رمان آهوی وحشی

رمان آهوی وحشی

آهوی وحشی روایت دختری ا‌ست که مانند آهویی‌ وحشی اخلاقی متفاوت با دیگر دخترها دارد و در مقابل با مردی روبه‌رو می‌شود که معیارهایش کاملاً با او متفاوت است. تقابلی که بین آن‌دو وجود دارد، داستان را جذاب و به تم عاشقانه‌ی داستان کمک کرده است. رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی‌ نوشته شده و قلم نویسنده روان و شیوا می‌باشد. این رمان با 600صفحه، در سال 1400از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان آهوی وحشی :

چه خـوش صید دلم کردی بنازم چشم مسـتت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد.

 

خلاصه رمان آهوی وحشی :

سارا دختر بچه‌ای شر و شیطان است که بر خلاف ظاهر خشنش، دلی غمگین دارد. غصه‌های کم و زیادی که پشت صورت و پرویی‌اش مخفی می‌کند. او اسب سوار و تیراندازی است که با وجود ماهر بودنش در این دو حیطه، در قید و بند هیچ قانونی نیست و در یک چشم به هم زدن خوب بلد است برای خودش و دیگران دردسر درست کند. ‎پدربزرگی که به خاطر علاقه‌ی بیش از حد به نوه ی سر به هوایش دلش نمی آید او را وادار به کاری کند یا از اشتباهاتش منع کند.‎ در این بین، میان هرج و مرج‌ها دکتر ی مقتدر، منضبط و قانون‌مند سر و کله‌اش پیدا می‌شود که با این بچه‌ی پسرنمای قصه ماجراها دارد و وقتی به ناچار معلمش می شود…

 

مقداری از متن رمان آهوی وحشی :

بر بلندا ایستاده و بر شکوه زمین می‌نگریست، عالی، برای توصیفش کلمه‌ای ناچیز بود. دشت سبز و با طراوت زیر پایش با آن درختان درهم پیچیده و تو در تو و وحشی و بکر، چیزی بالاتر از محشر بود! نسیم ملایم و خنکی که می‌وزید عجیب کل حس‌های طبیعت گرایانه‌اش را بیدار می‌نمود. این‌جا بهشت بود، بهشتی که سال‌ها آرزوی زندگی در آن را داشت.
اسب سری به چموشی تکان داد و شیهه‌ای کشید. لبخندی زد، هر چند اسب‌سواری بلد نبود ولی خوب می‌دانست، اسب حیوان نجیبی است! مردی که سوار اسب کناری شده بود، خم شد و ضربات ملایمی را بر گردن اسب زد و آهسته گفت:
ـ نگران نباشید. یکی از آروم‌ترین اسبامونه، اتفاقی نمی‌افته.
صورتش را سمت او چرخاند، چقدر این مرد با طبیعتِ خشن و وحشی دوروبرش هماهنگ بود! ابروهایی در هم پیچیده، موهایی تا شانه و صورتی که ریش و سبیل مرتبی داشت. تبسمی کرد و گفت:
ـ نگران نیستم. انگار این اسب هم مثل من از دیدن این منظره فوق‌العاده به وجد اومده.
سایه‌ای از رضایت روی صورت مرد نشست:
ـ خوشحالم خوشتون اومده دکتر.
ابرویی به تحسین بالا داد:
ـ اصلا مگه ممکنه آدمی باشه که از این منظره فوق‌العاده خوشش نیاد؟!
اسب و سوار دیگری که گامی عقب‌تر ایستاده بود، بدون جلو آمدن گفت:
ـ مهران فکر کنم بهتره راه بیفتیم و گرنه به تاریکی می‌خوریم.
افسار اسب مهران را مرد محلی کنارش دست گرفت و راه افتاد. در حال حرکت گفت:
ـ راستش شنیده بودم دکتر جوونی خواهد اومد، ولی فکر نمی‌کردم تا این حد!
لب مهران کشیده شد:
ـ می‌تونم اسمتون رو بدونم.
مرد تنومند سوار بر اسب، متواضعانه سرش را پایین‌تر داد:
ـ اسمم رحمانه و مباشر فرامرزخان هستم.
و سمت پدر مهران سر چرخاند:
ـ البته افتخار آشنایی با آقارضا رو از قبل داشتم.
مهران رو به سوی پدرش کرد و با خنده گفت:
ـ بابا رو نکرده بودین سواری بلدین.
آقا رضا اسب را نه چندان ماهرانه کنار پسرش کشید:
ـ چند باری همراه عموت این‌جا اومده بودیم… چون مسیرش ماشین رو نیست، مجبور شده بودیم که سوار اسب بشیم.
رحمان در حالی که اسب مهران را هم هدایت می‌کرد، گفت:
ـ نگران نباشید ،دکتر، شما هم یاد می‌گیرید کار مشکلی نیست.
مهران با علاقه به اسب نگاه کرد. بدش نمی‌آمد افسار آن را دست گیرد و بین درختان آنجا به پرواز درآید. از همان بچگی عاشق طبیعت بود و زندگی در چنین فضایی را آرزو داشت. در حال حاضر هم با کلی دردسر توانسته بود خانواده‌اش را راضی کند تا برای طبابت به روستا بیاید. البته با وجود اصرار زیاد باز پدر و مادر به هر روستایی راضی نشده و گفته بودند؛ “فقط این روستا! اگه قبول نکنی هم که هیچ، همون تهران می‌مونی و مطب می‌زنی.”
علت انتخاب این روستا، وجود فردی به نام فرامرزخان بود که سال‌ها از دوستان نزدیک عمویش، ناصر، محسوب می‌شد و بارها با هم رفت و آمد داشتند. فرامرزخان، خان چندین روستای کوچک و نزدیک هم بود، ولی این روستاها راه درست و حسابی نداشتند و تنها وسیله ممکن برای عبور و مرور همان اسب بود.
با ورود به منطقه مسکونی روستا، بازار سلام علیک گرم شد. حضور رحمان موجب می‌شد که کسی از حضورشان تعجب نکند، مهمان فرامرزخان بودن زیاد تعجب نداشت. گهگاهی پیش می‌آمد که بروبیایی به این منطقه خوش‌نشین میان جنگل‌های ارسباران صورت گیرد.
رحمان کمی اسبش را به او نزدیک کرد و گفت:
ـ جای قشنگ و آبادیه، ولی متأسفانه به علت محصور شدن بین کوه ها غیر از یکی دو مسیر نه چندان مناسب، راه دیگری به بیرون نداره…
نفسی کشید و ادامه داد:
ـ اینجا خان نشینه. و دارای امکانات بیشتری است…
روستا آن‌قدرها بزرگ نبود، شاید چیزی حدود صد خانوار، رحمان اشاره کرد:
ـ اون دیوارها رو که می‌بینید کمی متفاوت از فضای اینجاست، باغ فرامرز خانه…
هنوز حرفش تمام نشده بود که مردی روستایی با صدای بلند رحمان را صدا کرد. رحمان سری به عقب برگرداند:
ـ بله؟!
مرد نفس‌زنان گفت:
ـ داشتیم چاه می‌کندیم، طناب پاره شد. مجید مونده پایین…

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان آهوی وحشی :

رمان آهوی وحشی از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی اکرم حسین‌ زاده :

اکرم حسین‌ زاده ملقب به امیدوار، متولد سال 1357 می‌باشد. ایشان در نوشتن ژانر رمان‌های عاشقانه، خانوادگی و اجتماعی فعالیت دارند و تا کنون 10 کتاب را به چاپ رسانده است.

 

آثار اکرم حسین‌ زاده :

رمان طواف و عشق ـ انتشارات شقایق
رمان توهم عاشقی ـ انتشارات شقایق
رمان فرصتی دیگر – انتشارات آئی‌سا
رمان کات – انتشارات شقایق
رمان اعجاز ـ انتشارات صدای معاصر
رمان آهوی وحشی – انتشارات شقایق
رمان نفس آخر ـ انتشارات شقایق
رمان فایتر ـ انتشارات صدای معاصر
رمان بازنده‌ها نمی‌خندند ـ انتشارات شقایق
رمان اوتای ـ انتشارات شقایق
رمان دلدار – در دست چاپ
رمان ریسک – فایل مجازی و فروشی

 

 

 

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 10 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!