رمان آموت

رمان آموت

رمان آموت به قلم ملیکا شاهوردی، در روستایی دور افتاده اتفاق می‌افتد و داستان دختری به اسم مرجان است که توسط عمویش، به مردی سن بالا در قبال ازدواجش فروخته می‌شود.
رمان آموت به قلم ملیکا شاهوردی، روایت درد، رنج و غم دختری شانزده ساله است.
و در عین حال مردی به اسم نوحا که تشنه‌ی انتقام دوازده سال تبعیدش است و بعد از سال ها به آنجا برمی‌گردد.
فقط برای انتقام از خانواده‌اش!
مرجان و نوحا، اتفاقی باهم برخورد میکنن و مرجان برای فرار از ازدواج دست به کاری می‌زند که دنیایش سیاه می‌شود.
رابطه با نوحا، رابطه‌ای نامشروع برای فرار از ازدواجش اما…

 

مقدمه رمان آموت :

فریاد می‌زند!
اما کسی صدایش را نمی‌شنود.
فریادش از جنس سکوت است و رنگ و بوی خفقان دارد!
شکنجه می‌شود؛ فقط به جرم دختر بودن.
تازیانه می‌خورد؛ به گناهِ ضعیف بودن.
اما جا نمی‌زند، تا استخوان‌هایش شکسته نشوند.
می‌جنگد برای قلب شکسته‌اش…
با او و مردانگی‌‌هایش که برایش حکم بهشت را داشت و برای دخترک جهنمی سوزان!
می‌جنگد با سرنوشت سیاهی که با زغال نوشته شد.
با مردمی که حکم کردند و روح پاک او را به دار آویختند.

 

خلاصه رمان آموت :

رمان آموت به قلم ملیکا شاهوردی، روایت گر دختری شانزده ساله به اسم مرجان است که عمویش او را به مردی سن بالا می‌فروشد.
مرجان برای فرار از ازدواج، مجبور به رابطه با نوحا می‌شود.
پسر خان که بعد از دوازده سال تبعید برای انتقام به روستایش برگشته.
اما همه چیز، با آمدن عموی کم سن و سال نوحا عوض می‌شود و مرجان میان آن ها گیر میفتد….

 

مقداری از متن رمان آموت :

دست نوازش گر کسی را روی صورتش حس می‌کرد.
مهم تر از آن، سنگینی پتو روی بدنش و گرمایی بیش از حد.
بدنش خیس از عرق بود.
داشت می‌سوخت…
انگار که در آتش گرفتار شده بود.
نفس عمیق و بلندی کشید و چرخید.
چرا انقدر گرمش بود؟
حس می‌کرد کسی بدنش را به بخاری چسبانده…
آب دهانش را قورت داد و از سوزش گلویش ناله کرد.
طوری می‌سوخت که انگار با چاقو خراش داده شده بود.
– مرجان؟
شنیدن اسمش از زبان آن شخص، برای گوش‌هایش غریبه بود.
– بیدار شو دیگه کوچولو! خیلی خوابیدی.
خودش هم می‌خواست بیدار شود؛ اما بدنش یاری نمی‌کرد.
بیش از حد خسته بود و روی هر پلکش، سنگینی بیش از حد حس می‌کرد.
انگار که وزنه‌ی صد کیلویی رویشان قرار گرفته بود.
– دارم می‌سوزم…
زمزمه‌اش زیادی آرام بود.
ناله کرد و به خودش پیچید.
خیلی گرمش بود.
بیش از حد!
– هنوز تبت پایین نیومده.
زبان روی لب‌های خشک شده‌اش کشید و به سختی چشم باز کرد.
دیدش تار بود و همه چیز را ناواضح می‌دید.
چند بار پلک زد تا در نهایت دیدش واضح شد.
گیج و منگ و بی‌حال به اطراف نگاه کرد.
اینجا کجا بود؟
سر که چرخاند؛ مجدد با همان دو چشم سیاه رنگ روبه رو شد.
با همان لبخند!
– بالاخره بیداری شدی؟
ابروهایش در هم کشیده شد و عمیق و طولانی نگاهش کرد.
در ذهنش جستجو کرد که او را از کجا می‌شناسد.
ناگهان همه چیز یادش آمد.
هین بلندی گفت و خواست نیم‌خیز شود که درد عجیبی در قفسه‌ی سینه‌اش پیچید.
ناله کرد و مجبوری در جایش دراز کشید.
– نباید بلند شی مرجان. استراحت کن تا خوب شی. همین الانش داری تو تب می‌سوزی!
نفس عمیقی کشید و با مکث سرش را به سمتش چرخاند.
– تو…تو همونی…
موهای پریشان و خیس روی صورتش را کنار داد و باز هم لبخند زد.
– همونیم که اون شب از دست نوحا نجاتت داد.
نگاهش، باعث شد خجالت بکشد.
خصوصا که فاصله‌یشان خیلی کم بود و درست کنارش، روی تخت یک نفره‌ای که او رویش بود، نشسته بود.
– این شد دفعه دوم که نجاتت میدم‌ها… مواظب باش دفعه سومی در کار نباشه.
دست پشت گردنش کشید و کمی به سمتش خم شد.
– حیفه این چشمای خوشگله که بخواد بسته شه.
گونه‌هایش به سرعت رنگ گرفتند.
به خاطر تب قرمز شده بود؛ اما بیشتر سرخ شد.
همانند انار و جلوه‌ی عجیب و زیبایی را به نمایش گذاشتند.
‌- تو کی هستی‌؟
سکوت مطلقی بین‌شان برقرار شد.
منتظر به چشمانش نگاه کرد تا در نهایت دهان باز کرد.
– من عموی نوحام. اصلان!
چشمانش همانند دو گوی درشت شدند و مات ماند.
شخصی که دو دفعه، او را از مرگ نجات داده و برای زنده نگه داشتنش تلاش کرده بود؛ عموی نوحا بود؟

دفعه‌ی قبل و دیدار اولشان در ذهنش آمد.
با آن شرایط عریان، او را دیده و از دستان نوحا نجاتش داده بود.
پلک بست.
شرم با تمام قدرت، به وجودش آمد.
در وضعیت خیلی بدی او را دیده بود.
حرف‌هایش….
این که از او پرسیده بود چرا باکره بودنش را به نوحا نگفته
پرسیده بود که به پولش احتیاج داشته که این کار را کرده…
اشک‌هایش همانند سیل روی صورتش فرو آمد.
تا به حال انقدر خجالت نکشیده بود.
سنگینی نگاهش را حتی با چشمان بسته هم حس می‌کرد.
خیره، بدون پلک زدن داشت نگاهش می‌کرد.
– چرا گریه می‌کنی چشم جنگلی؟
چرا او را چشم جنگلی صدا می‌کرد؟ به خاطر رنگ سبز چشمانش؟
اصلا چرا انقدر آرام و با محبت بود؟
نمی‌دانست…
در گیجی مطلق داشت به سر می‌برد و خجالت و شرم اجازه نمی‌داد پلک باز کند.
جدای آن، حیرت زده مانده بود که این مرد چطور می‌توانست عموی نوحا باشد.
در صورتی که حتی یک تار موی سفید هم نداشت و ظاهر و قد و قواره‌اش نشان میداد که همسن نوحا است.
– گریه نکن. چشمات اذیت میشه!
پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و لب گزید.
تا به امروز، تمام اطرافیانش…
به هر طریقی که بود؛ اشکش را در آورده بودند.
گاهی اوقات بدون خواست خودشان و بیشتر وقت‌ها هم از قصد…
حتی گاهی پیش خودش فکر می‌کرد که اشک و بدبختی او، بقیه را خوشحال می‌کند.
درواقع روحشان را ارضا می‌کند.
ولی حالا….
حالا یکی پیدا شده بود که می‌گفت:
” گریه نکن! ”
غریبه‌ای که جان خودش را به خطر انداخته و دخترک را از مرگ نجات داده بود.
حالا هم نگران اذیت شدن چشمانش بود.
شاید…
شاید که نه!
قطعا اگر او نبود؛ تا الان مرده بود و احتمالا افراد روستا مشغول بیرون آوردن جسدش از آب بودند.
اما به لطف او داشت نفس می‌کشید.
دوباره فرصت زندگی داشت.
هرچند مطمئن نبود که با وجود بهرام میشد زندگی کند یا نه!
آب دهانش را پر سر و صدا بلعید.
گلویش شدیدا سوخت و صدای ناله‌اش را بلند کرد.
– آخــــخ!
بلافاصله دستان یخ زده‌اش، در دستان اصلان قرار گرفتند و صدایش به گوشش رسید.
– چی شد مرجان؟ خوبی؟
خوب‌؟ خوب نبود…
از یک طرف بدنش داشت در آتش می‌سوخت و از طرفی دیگر لرزش کرده بود.
گلویش به قدری درد می‌کرد و زخم بود که حس می‌کرد تیغ قورت داده.
– گلوم…
نفس عمیقی کشید و دستش را روی پیشانی‌ عرق کرده‌اش گذاشت.
داشت در تب می‌سوخت و صورتش حسابی قرمز شده بود.
‌‌- تبت خیلی بالاست…

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان آموت :

رمان آموت به قلم ملیکا شاهوردی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

https://t.me/+tteLan9Fvgc2ZDlk

 

بیوگرافی ملیکا شاهوردی :

درود خدمت تمامی عزیزان
ملیکا شاهوردی، متولد 1379/08/06 بزرگ شده و ساکن البرز هستم.
ادیتور تیزر‌های تبلیغاتی و در عین حال طراح لباس
عاشق نوشتن، خلق شخصیت های جدید و زندگی تو دنیای نوشته هام!
از سن کم رمان خوندن رو شروع کردم و بی نهایت به مطالعه و نوشتن علاقه دارم.
اصولا آدم درون گرایی هستم و خیلی کم پیش میاد تا بخوام حرفی رو بزنم؛ از اون جهت بیشتر حرف های توی دلم رو به صورت دکلمه یا دلنوشته یه گوشه ای یادداشت می‌کردم.
رمان نوشتنم از زمانی شروع شد که یکی از همین دلنوشته هام که درمورد ” پارادوکس” بود رو تو قالب انشا به معلم ادبیاتم نشون دادم و ایشون تشویقم کردن به نوشتن.
خیلی روزها فکر کردم و وقتی که دیدم رمانی برای خوندن با موضوع دلخواهم پیدا نمی‌کنم، تصمیم به نوشتن گرفتم و تو خلوت خودم دو رمان نصفه و نیمه نوشتم.
فعالیتم به صورت رسمی از سال 95 شروع شد و اولین رمانم به اسم ” گناه من سادگی بود” رو که نسخه بازنویسی شده یکی از همون دو رمان نصفه و نیمه ام بود رو با مخاطبینم به اشتراک گذاشتم و مورد استقبال بالایی هم قرار گرفتم.
بعد از اون کلاس های مختلف نویسندگی شرکت کردم و تونستم خودم رو ارتقا بدم.
سبک های زیادی رو نوشتم و از اونجایی که پیشرفت رو دوست داشتم تصمیم گرفتم هم محاوره و هم ادبی رو امتحان کنم و تا الان موفق شدم 10 رمان با ژانر های مختلف بنویسم.
سال 98 با تیم حرفه ای و کامل به بوک آشنا شدم و به مرور تمامی رمان هام رو وارد اپلیکیشن به بوک کردم.

 

آثار ملیکا شاهوردی :

رمان شوبات – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان نقاب شیطان – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان داژفوک – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان قانون 38 – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
مجموعه داستان کوتاه آرابسک مشترک با (هاله بختیار) – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان سوژه – فایل رایگان در اپلیکیشن به بوک
رمان مرز نفوذ – درحال تایپ
داستان کوتاه راز بازی ناتمام – فایل رایگان در اپلیکیشن به بوک
رمان باهور – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان شامگاه حوا – مجازی فروشی اپلیکیشن به بوک
رمان آموت – درحال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 23 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!