رمان آلا نوشتهی یگانه غین، روایتی غمگین از دختری دارد که در سن دوازده سالگی، توسط دشمن پدرش کوهیار به تعرض میرسد و در همان بچگی دنیایش سیاه میشود.
سالها میگذرد و کوهیار با عذاب وجدان بلاهایی که سر آلا آورده زندگی میکند.
تا جایی میرسد که مجدد راهشان یکی میشود و سر و کلهی آلا در زندگیاش پیدا میشود.
اما این بار الا است که میخواهد از کوهیار انتقام بگیرد.
انتقام گذشته و…
درس های زیادی به همراه دارد.
درد و رنج یک دختر بی پناه را نشان میدهد و به خوبی به موضوعات کارما پی برده است.
رمان آلا به قلم یگانه غین، روایت دختری است که در سن کم مورد تعرض قرار میگرد.
توسط دشمن پدرش کوهیار!
اما سالها بعد به سراغ کوهیار میرود تا انتقام خودش را بگیرد و…
در را برایم باز کرد و گفت:
-فارا.
تا خواستم اظهار نظر کنم چهره اش را جمع کرد و گفت:
-خدا رحم کنه.
مسیر نگاهش را که دنبال کردم به روشنا و محمد رسیدم. گویا میانشان بحث بالا گرفته بود؛ تشویش و برافروختگی از چهره ی هردونفرشان می بارید. کلافه و درمانده گفتم:
-مگه داستان بین این دوتا مربوط به چندین سال پیش نیست؟
کوهیار دستی به پیشانی اش کشید و کلافه گفت:
-محمد وا نمی ده.
به سمتشان رفتیم که روشنا با دیدنمان در ماشینش را باز کرد.
-یکم دیگه نمی اومدی سر به بیابون می ذاشتم.
لبانم را کمی روی هم فشردم تا به حرص خوردنش نخندم. محمد نیم نگاهی به ما انداخت و سپس دوباره به روشنا زل زد.
-احمق، دارم باهات حرف می زنم.
روشنا ترکید؛ هوار کشید و انگشت اشاره اش را بالا برد.
-احمق هفت جد و آبادته، هم توهین می کنی هم منو می خوای؟ فکر کردی خرم؟ تو فقط دنبال حسرتاتی. دست از سر من بردار.
محمد کلافه دستی به صورتش کشید که روشنا دستش را پایین انداخت و نالید:
-اون روزی که دنبال آلا اومدی رو یادته؟
سکوت در میانمان حکم فرما شد و من یاد این افتادم که چطور هردو نفرشان هماهنگ باهم تظاهر کردند که یکدیگر را نمی شناسد. تشویش و اضطراب روشنا و اصرار و پافشاری اش برای نرفتن من حالا معنادار شده بود.
یادم آمد که چرا آن روز محمد اول انکار کرد که دنبال ما است و بعد کوتاه آمد و کوتاه اسم کوهیار را بر زبان آورد. چون نمی خواست روشنا مرا روشن کند و نروم. روشنا ادامه داد:
-درست مثل همون روز رفتار کن؛ منو نشناس.
سپس به من اشاره زد.
-بیا بریم.
با ناراحتی به محمد زل زدم که دستانش را مشت کرده بود. یک قدم به عقب برداشت و سوار ماشین شدم. روشنا روشن کرد و بی توجه به محمدی که دست کوهیار روی شانه اش بود، از ویلا دور شد. با اخم و اعصابی خراب می راند. حال و احوالش طوری دگرگون بود که ترجیح دادم تا سکوت کنم. سکوت را ترجیح دادم تا خودش به حرف بیاید. کمی که گذشت گوشه ای پار کرد و به سمت من برگشت. گیج نگاهش کردم.
-چیشد؟
دستانش را از هم باز کرد.
-بغل.
خندیدم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم.
-اون محمد روانپریش نذاشت درست ازت استقبال کنم.
از آغوشش بیرون آمدم و متعجب پرسیدم:
-محمد روانپریش؟ پس کوهیارو ببینی چی می گی؟
لبش را کج کرد و به جلو چشم دوخت.
-اون که وضعش خرابه.
سپس به من نگاه کرد.
-چجوری تحملش می کنی؟
شانه ای بالا انداختم و نالیدم:
-به سختی.
دوباره شروع به حرکت کرد.
-نقشه ی مرگش رو کشیدین؟
خندیدم و گفتم:
-نه بابا لایق مردن نیست.
لبانش را تر کرد و گفت:
-خلاصه هروقت خواستین برای مرگش نقشه بکشین منو هم در جریان بذارین.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.
-هنوز دلت از اون تیر تو کتفت پره ها.
خندید و موبایلش را برداشت.
-بدجور.
کمی که گذشت صدای آیه بلند شد. روشنا موبایلش را به دست من و به رانندگی ادامه داد.
-آلا پیشمه؛ کارتو بگو.
پس آیه او را سراغ من فرستاده بود. متاسف نگاهش کردم.
-منو بگو فکر کردم خودت اومدی منو ببینی.
روشنا خندید و چشمکی حواله ام کرد.
-با یه تیر دو نشون زدم.
آیه کلافه میان بحثمان پرید.
-بعدا بحث کنین؛ من سرم شلوغه. آلا، به من گوش کن. کوهیار قطعا سهیلا رو از بین می بره وبه احتمال قوی منو جاش می ذاره. کوهیار رو فعلا کنار بذار؛ شاهاست که باید باهاش صحبت کنی و موضع اش رو تعیین کنی. همین حالا به شاها با موبایل روشنا زنگ می زنی و قرار می ذاری. بهش بگو فوریه و حالا باید همو ببینین. تا شاها بیاد هم می شینی تک تک چتامون که برعلیه کوهیار بود رو پاک می کنی. شاید فکر کنی مریضم اما می ترسم تحت کنترل باشی.
من چه جایگزین سهیلا بشم چه نشم به زودی پیشت می آم. تا اون موقع از طریق روشنا ارتباط می گیریم.
انقدر دستوراتش را پشت هم صادر کرد که هاج و واج ماندم. کمی که سکوت برقرار شد، صدای آیه دوباره به گوش رسید.
-الو؟ هستی؟
لبانم را با زبان تر کردم و زمزمه وار گفتم:
-آره، اوکیه.
آیه بلافاصله جواب داد:
-حله؛ پس خبرم کن که چیشد.
قطع کرد که با اضطراب به روشنا زل زدم.
-کسی که از خونه ی کوهیار تعقیبمون نکرد؟ حواست بود؟
چندبار سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
-اره بابا، کسی نیومد.
مردد پرسیدم:
-مطمئن؟
کنار زد و گفت:
-مطمئن باش. به این آقا شاها زنگ بزن که بعدش این تو بریم.
به کافه ای که کنارش پارک کرد، زل زدم و بعد موبایلم را از جیبم خارج کردم. عکس کارت شاها را آوردم و شماره اش را گرفتم. بعد از چندین بوق جواب داد:
-میرکاظمی هستم، بفرمایید.
مضطرب به روشنا زل زدم که نیشگونی آرام از دستم گرفت تا به خودم بیایم.
-سلام. آلام؛ آلا سعیدی.
کمی سکوت کرد و سپس صدایش در گوشم پیچید.
-سلام. فکراتو کردی؟
لبانم را تر کردم و سعی کردم اضطرابم در لحنم مشخص نباشد.
-بله، خواستم اگه می شه ببینمت.
نفسی عمیق کشید و سپس گفت:
-فردا ساعت ده صبح خوبه؟
رمان آلا به قلم یگانه غین، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
https://t.me/+Q4ycu54mBkwyMzY8
یگانه غین، نویسنده و رمان نویس، سه رمان درحال تایپ دارد و قلمی بسیار قوی.
اکثر موضوع هایی که انتخاب میکنن در ژانر روانشناسی است و مخاطب های زیادی رو به خودشون جذب کردن.
شعر های فراوانی نوشتن و همینطور دلنوشته های زیبا.
رمان آلا – درحال تایپ
رمان سبب – درحال تایپ
رمان ادل – درحال تایپ