پسری که دختری رو باردار میکنه و واسه اینکه مجبور به ازدواج نشه با خانوادش فرار میکنه و تو چهل سالگی با دخترش روبهرو میشه.
آرامش پارسا دختری که بعد از ۲۵ سال با پدرش که سالها پیش، قبل از ازدواج با مادرش، ترکشون کرده، روبهرو میشه و به قصد انتقام وارد زندگیش میشه. پارسا مرد زنبارهای هست و اعتیاد به روابط جنسی داره و با ورود آرامش به زندگیش، وقتی میخواد بهش نزدیک بشه، میفهمه که اون دخترشه و تمام معادلاتش بهم میریزه. برای جبران زخمی که به آرامش زده، اونو به طریقی پیش خودش میاره و یک رابطه پدر دختری متفاوت بینشون شکل میگیره. آرامش دختری بوده که برای جبران محبتی که پدرش ندیده، به روابط با مردهای خیلی بزرگتر از خودش رو میاره ولی یه دوست پسر جوون داره که بهش ضربه زده و همون کاری رو کرده که روزی پارسا با مادر آرامش کرده. پارسا برای اینکه ضربهی روحی به دخترشرو جبران کنه، به دوست پسرش آسیب میزنه و کینه انتقام رو تو دل اون پسر روشن میکنه. ولی با بیماریای که آرامش میگیره، همه چیز عوض میشه، چون رازهایی برملا میشن که…
پارسا با حرصی که توی سینه اش می جوشید، درمانده و بیچاره داد زد:
« جواب بده آرامش… میعاد کجاست؟ »
لب های آرامش لرزیدند:
« داره ازدواج می کنه. »
چشم های پارسا از فرط حیرت گشاد شدند و فریاد زد:
« گه خورد… پس تو چی؟ »
آرامش خندید و همانطور که اشک می ریخت، زمزمه کرد:
« من مه جبین نیستم… زندگی می کنم… آتیش می ندازم به دلش… »
پارسا کلافه و درمانده بلند شد و چند قدم دور خودش برداشت. روانش بهم ریخته بود و فکرش به جایی قد نمی داد.
آرامش زانوهایش را بغل کرد و هق زد:
« می دونست… می دونست تو رو ندارم… گفت بیا زن صیغه ایم شو… گفت… گفت نمی تونم بگذرم ازت… گفت اما خانوادهم قبولت نمی کنن… چون… چون بابا نداشتی… چون حلال نیستی… گفت می فهمن… تحقیق میکنن می فهمن… »
نگاهِ خانه خراب کنش را به پارسا دوخت:
« گفت بدون من نمیتونه اما با منم نمیشه… گفت اما اگه بیای صیغه شیم، نمی ذارم کسی بفهمه… نمی ذارم اذیتت کنن… »
اشک هایش فرو ریختند:
« فکر کرد تو رو ندارم… »
پارسا هم به گریه افتاد؛ بی صدا و پر حسرت… داشت از درون فرو میریخت و ویران میشد.
« به مه جبین نگفتم… نگفتم بخاطر نبودِ تو ازم سوء استفاده کرد و احساساتم رو به تاراج برد… وگرنه می شکست… لِـه… له می شد… خرد می شد… همینجوریش هم داره داغون می شه… روزی هِزار… هزار بار خودش رو لعنت می کنه بخاطر تو… »
پارسا که صورتش خیس شده بود و جان توی تنش با آن حرف ها تحلیل رفته بود، جلو آمد و مقابلِ تخت و روبروی آرامش، خم شد و توی صورتش زمزمه کرد:
« ببخش… »
طوری پر درد و پر حسرت نالید که اشک هایش باز هم فرو ریختند. موهای آرامش را پشت گوش هایش زد و سرش را روی گردنش کج کرد. با غمِ عجیبی نگاهش کرد و موهایش را ناز داد. پلک های سنگین و تبدارِ آرامش که روی هم افتادند، سرش را به سینه اش چسباند و در آغوشش گرفت:
« نگران هیچی نباش… من هستم دیگه… نمیذارم هیچ نامردی اذیتت کنه. نمیذارم پارسای مه جبین تکرار بشه واسه آرامش… واسه آرامش من؛ زندگی من… »
صدای آرامش گرفته به گوش رسید:
« اما شد؛ پارسای مه جبین برای من تکرار شد… »
قلب پارسا داشت از سینه اش بیرون می زد:
« من عین کوه پشتتم… نمیذارم آسیب ببینی! »