سرگذشت دختری که از خونه برای رسیدن به عشقش فرار می کند.
لیلی که دل در گرو پسری به نام کسرا بسته وقتی با مخالفت شدید خانواده اش رو به رو میشود، برای رسیدن به خواسته اش از خونه فرار می کند اما درست همون شب با اتفاقی که واسش پیش میاد مسیر زندگیش تغییر میکند و…
با توقف ماشینی پشت دیوار،
گریهاش قطع شد.
وحشت زده از جایش بلند شد و یک قدم عقب رفت. صدای بازوبسته شدن در ماشین و در آخر قدمهای محکمی که
به دیوار نزدیک میشد، آمد. دستش را محکم روی دهنش گذاشت. سرعت تپش قلبش باالاتر رفت. قدمها هر
لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد و صدای زمخت مردی که گفت:
– بریم! کسی این جا نیست.
و اینبار صدای قدمهایشان که دور میشد، آمد. لیلی آرام چشمهایش را بست. نفسش را به راحتی بیرون داد و
بی رمق روی زمین نشست. صدای باز شدن در ماشین همزمان با صدای زنگ خوردن گوشی اش شد. هر سه مرد
به سرعت به سمت دیوار برگشتند و به سوی دیوار دویدند. وحشتزده جیغ بلندی زد و به سرعت گوشی را جواب داد.
با صدای بلند و بغضآلودی گفت:
– کسرا بیا تو رو خدا…