پسری که حرص و نفرت چشمش رو کور کرده و انتقام از دختری که عاشقشه رو بهترین راه برای آروم کردن خودش می بینه.
رهام آریامنش، با هدف انتقام از منصور ارجمند، به دختر دردونه اش نزدیک میشه. هدفش یه آبرو ریزی بزرگ برای خاندان ارجمنده! اما اتفاقی که می افته همه چیز رو خراب میکنه. عشق به نازگل ارجمند، کسی که توی صف دشمن و درست روبه روش قرار گرفته، آتشی به جونش می اندازه که با هیچ آبی خاموش شدنی نیست! اونجاست که رهام از این انتقام صرف نظر میکنه و نازگل رو برای اینکه آزارش نده رها میکنه اما اینبار، این نازگله که کینه ی رهام رو به دل گرفته. پس با برادر دوقلوی رهام قرار میذاره تا ازش خواستگاری کنه!
دو سرباز دست هایش را گرفتند و عقب کشیدند. رهام فریاد کشید:
-تازه می پرسی چرا این کارو کردم؟ توقع داشتی بذارم مالِ تو بشه؟
سیاوش به سختی از جایش بلند شد و در حالی که خونِ کنارِ لبش را با دست پاک می کرد، خنده کنان گفت:
-داداشِ گلم من ازت پرسیدم دوستش داری؟
اینبار با صدای فریادش، خون در رگ هایم منجمد شد:
-آره دوستش دارم! شنیدی؟ دوستش دارم و نمی ذارم هیچ کس از چنگم درش بیاره.
سرباز ها اورا عقب تر می کشیدند و من هر لحظه جلوتر می رفتم. دیگر هیچ کنترلی روی صدایم نداشتم وقتی ناباورانه گفتم:
-س… سیاوش؟
هر دو به سرعت سر چرخاندند و گویی تازه من را دیدند. نگاه سیاوش پر از شرمندگی و نگاه رهام پر از خشم و کینه بود.
گرمای دستِ نیما را روی بازویم احساس کردم و در یک لحظه نفهمیدم چه شد. گویی تمامِ تنفرم یک جا جمع شد و طوفان کرد. قدم های محکمم به سمتِ مردی که دست هایش توسط سرباز ها محاصره شده بود، برداشته شد. روبه رویش که ایستادم، نگاه پر نفرتم را حواله ی چشم هایش کردم و یک مرتبه، دستم بالا آمد و به شدت روی صورتش نشست.
صدای سیلی محکمی که در گوشش خواباندم، سکوتی که راهرو کلانتری را در برگرفته بود شکست. دستم گز گز می کرد و قلبم زجه می زد! من… چه کرده بودم؟ رهام را برای بهم زدن مراسم نامزدی ام با سیاوش زده بودم؟