سرگذشت دختری که درگیر چالش های خطرناکی توی زندگی اش می شه.
آذین با تمام جوانی مسئولیت برادر کوچک و خالهی پیرش را به گردن دارد و با کار کردن توی دفتر مجله سعی دارد به اهدافش برسد. اما بین او و سردبیر مجله کشمکشی وجود دارد آذین برای ثابت کردن خودش وارد راهی می شود که خطرات زیادی به دنبال دارد…
رو به رویی او با مهلکه ای سخت و عشقی قدیمی چالش های زیادی در زندگی اش به وجود می آورد...
زن برده نیست که با هر دستور چشم بگوید و اگر نگفت مجازات شود. دخترها برده نیستند دل دارند! اگر عاشق شدند نباید سرشان را جدا کرد! اصلا با یک فرد عاشق باید چه کرد؟ باید چه رفتاری نشان داد؟ مردم می دانند عشق چیست؟ نمی دانند که اگر می دانستند، سزای دختری که دل می بازد، سر بریده نباید باشد! عشق عبث نیست… جرم نیست… بی حرمتی هم نیست؛ عشق، عشق است!