رمان آبی به رنگ احساس من، جلد دوم رمان عشق و احساس من است.
در جلد اول خواندیم که بهار بعد از گرفتن دیپلمش و به خاطر وضعیت بد مالی مجبور به کار در شرکت کیارش میشود و بعد از مدتی با او نامزد میکند که در سفری به شمال با سرگردی به نام آریا آشنا میشود.
حالا در جلد دوم رمان، در یک شب بارانی او دزدیده شده و توسط کیارش به دبی فرستاده میشود تا به شیخ ها فروخته شود.
مردی ایرانی تبار به نام پارسا شاهد او را میخرد و…
رمان آبی به رنگ احساس من، درمورد زندگی دختری به نام بهار است که توسط نامزدش به دبی فرستاده و فروخته میشود.
مردی ایرانی تبار به نام پارسا شاهد اون رو میخره و…
تنها و ماتم زده..با دلی پر از درد و غم..توی اتاقم نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار..
حوصله ی اشپزی نداشتم..یه کم نون وپنیر خورده بودم که سر دلمو بگیره و ضعف نکنم..اشتهام کور شده بود..
با شنیدن صدای رعد وبرق سرمو چرخوندم و نگاهمو به پنجره دوختم..
اسمون می غرید..بارون به شدت می بارید..
اسمون هم دلش گرفته..مثل من..
بی کس و تنهاتر از من هم روی این کره ی خاکی پیدا میشه؟….
توی این 40 روز کوچکترین خبری از اریا نداشتم..مطمئنا نمی دونه مامان فوت کرده..
به طور حتم الان پیش خودش فکر می کنه مامانم رو در کنارم دارم وتنها نیستم..
ولی کجاست؟..کجاست تا ببینه که از همیشه تنهاترم؟..کجاست تا تنهایی هام رو پر کنه؟..
مرگ مادرم و دوری از اریا..باعث شده بود مثل ادمای افسرده بشینم یه گوشه وزانوی غم بغل بگیرم..
شاید هم واقعا افسرده شدم..نمی دونم..ولی اینو می دونستم که حس وحال هیچ کاری رو ندارم..هیچ کاری..
اسمون بلندتر از قبل غرید..از جام بلند شدم..رفتم کنار پنجره..گوشه ی پرده رو زدم کنار وبه اسمون گرفته و
بارونی نگاه کردم..
زیر لب زمزمه کردم :اریا..الان کجایی؟..داری چکار می کنی؟..هیچ به یاد من هستی؟..می دونی اینجا..یه دختر تنها به اسم بهار منتظر و چشم به راهته؟..انتظار خیلی سخته..خیلی..
گاهی احساس می کنم دیگه تحملم تموم شده..ولی باز هم مثل همیشه به خودم امید میدم که بالاخره انتظار به سرمیرسه..
این دوری و جدایی تموم میشه..ولی ..کی؟..چطوری؟..
از توی کشوی میزم کلیدی که مامان بهم داده بود رو برداشتم..کلید کف دستم بود..نگاهش کردم..
کلید صندوقچه..همون صندوقی که مامان می گفت هویت اون وبابا در اون پنهانه..
چرا مامان قبل از مرگش گفت که داره تقاص پس میده؟..مگه مامان چکار کرده بود که مرگ رو حق خودش می
دونست؟..
توی این مدت انقدر حالم بد بود که اصلا به این کلید وصندوقچه فکر هم نمی کردم..
ولی امشب..یه حالی داشتم..یه حسی بهم می گفت باید برم سراغش..
به قول مامان الان وقتش بود..باید سر در می اوردم که چه رازی توی اون صندوقچه ست که مامان تاکید کرده بود
حتما بعد از مرگش برم سراغش..
تصمیمم رو گرفته بودم..باید می فهمیدم
کلید رو توی دستم فشردم و رفتم تو حیاط..
صندوق توی زیر زمین بود..
برق زیرزمین رو روشن کردم..
صندوق کنار دیوار پشت کمد وسایل بود..
به طرفش رفتم..جلوش نشستم..نگاهی به کلید انداختم..نمی دونم چرا..ولی هیجان داشتم..
همین که کلید رو به طرف صندوق بردم برقا قطع شد..چشمم هیچ جا رو نمیدید..تاریکه تاریک بود..
همون موقع اسمون به شدت غرید..با ترس از جام بلند شدم..کلید از دستم افتاد..خم شدم..توی تاریکی دستمو می کشیدم به زمین که پیداش کنم..ولی نبود..
صدای رعد برق لرزه به تنم انداخت..از همون بچگی از صدای رعد وبرق وحشت داشتم..بیشتر از همه از تاریکی می ترسیدم..
از بس تاریک بود چشمم جایی رو نمی دید..
دستمو جلوم گرفته بودم و راه می رفتم..می خواستم برم بیرون..همه ش میخوردم به وسایل توی زیرزمین..
نمی دونم خوردم به چی ..ولی با افتادنش وبرخوردش با زمین صدای بلند و وحشتناکی توی زیرزمین پیچید..
جیغ بلندی کشیدم و دستمو گرفتم جلوم و دویدم..بالاخره در رو پیدا کردم..
بیرون یه کم روشن تر بود..خواستم برم تو خونه که ترسیدم..تو خونه هم تاریکه..خدایا چکار کنم؟..
بارون به شدت می بارید..باد شدیدی می وزید..در خونه ی یکی از همسایه ها محکم به هم کوبیده شد..وحشت کرده بودم..تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که برم خونه ی همسایه مون..
همسایه ی دیوار به دیوارمون خانم رستمی زن مهربونی بود..وقتی بیهوش بودم و اون وشوهرش همه ی کارهای
مربوط به خاکسپاری وختم مادرم رو انجام داده بودن..
بارون سرتاپامو خیس کرده بود..به طرف در دویدم..خداروشکر سر و وضعم بد نبود..یه شال مشکی انداخته بودم رو سرم و برای اینکه هوا سرد بود یه مانتوی کاموا که مامان پارسال برام بافته بود هم تنم کرده بودم.. در رو باز
کردم..کلیده در تو جیب مانتوم بود..باهاش در رو قفل کردم..
نگاهی به کوچه انداختم..بارون همچنان می بارید..رعد وبرق زد..با ترس به اسمون نگاه کردم..
بازوهام رو چنگ زدم وبه طرف خونه ی خانم رستمی رفتم..
چون برقا قطع بود زنگ هم کار نمی کرد..دست لرزونمو اوردم بالا و همین که خواستم در بزنم یکی از پشت محکم جلوی دهانم رو گرفت..کلید خونه از دستم افتاد..
وحشتم دوبرابر شد..خدایا..
تقال می کردم ولی اون محکم منو گرفته بود..کم کم چشمام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم..
وقتی چشمامو باز کردم ..همه چیز برام گنگ بود..چند لحظه طول کشید تا متوجه اطرافم بشم..
همه چیز رو به یاد اوردم..با ترس دور و برمو نگاه کردم..اتاق خالیه خالی بود..
یه ستون وسط اتاق بود که منو بسته بودن به اون..
دستامو تکون دادم ولی بی فایده بود..محکم بسته بودنش به ستون..خداروشکر دهانمو نبسته بودن.
رمان آبی به رنگ احساس من به نویسندگی فرشته تات شهدوست، به صورت فایل مجازی رایگان در کانال شخصی نویسنده موجود است.
fereshteh_tat_shahdoost@
فرشته تات شهدوست با نام مستعار فرشته 27، متولد 1369/6/17 و مادر یک فرزند هستند.
نویسنده و رمان نویس که بیشتر از دوازده رمان چاپی از انتشارت آراسبان و یوپا دارند.
رمان گناهکار دوجلد – چاپ از انتشارات یوپا
رمان معشوقهی ماه – چاپ از انتشارات یوپا
رمان ببار بارون – چاپ از انتشارات یوپا
رمان حاکم – چاپ از انتشارات یوپا
رمان دستان – چاپ از انتشارات یوپا
رمان تباهکار سه جلد- چاپ از انتشارات یوپا
رمان دو سنگ یکی کهربا دو جلدی- چاپ از انتشارات آراسبان
رمان مه جبین – چاپ از انتشارات یوپا
رمان دل تو را حکم میکند – چاپ از انتشارات آراسبان
رمان صحرای ویرانگر – چاپ از انتشارات آراسبان
رمان گناه نامدار – چاپ از انتشارات آراسبان
رمان جوهر سیاه – چاپ از انتشارات آراسبان
رمان نیرنج – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان حاکم دوجلد – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان شاهبد – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان جوانمرد – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان قرص قمرم – فروش مجازی در کانال شخصی نویسنده
رمان رجم – درحال تایپ
رمان عشق و احساس من – رایگان
رمان آبی به رنگ احساس من – رایگان
رمان قصهی عشق ترگل – رایگان
رمان فرشتهی من – رایگان
رمان قرعه به نام سه نفر – رایگان
رمان مسیر عشق – رایگان