رمان آبادیس

رمان آبادیس

توضیحات مهم رمان آبادیس از نگار مقیمی

موضوع اصلی رمان آبادیس از نگار مقیمی

داستان شیء تاریخی ای که یک قاتل و یک دختر معمولی را به هم گره می زند.

خلاصه رمان آبادیس از نگار مقیمی

یک روستا زندگی ارنواز رو یک شبه زیر و می کنه… روستایی تاریخی که سرنوشت اون رو به اونجا می کشه تا گذشته ش رو بهش نشون بده… گذشته ای به قدمت هزار سال! ارنواز پس از ورود به اهونورد توسط قاتلی دزدیده میشه که ازش یک دست نوشته ی عتیقه رو می خواد! و هیچ کدومشون نمی دونن که اون دست نوشته و اون روستا پلی ست میون ارنواز و آبادیس قاتلی که با رازهای نهفته میون یک باتلاق هیجان از مدت ها پیش به هم گره خوردند.

 

مقداری از متن رمان آبادیس از نگار مقیمی

آبادیس: تحت حمایت منی ارنواز… تحت حمایت من بودن می دونی یعنی چی؟ یعنی مال من بودن. یعنی آسمون بری زمین بیای مال من می مونی!

***

آبادیس: می دونی من به قصاص خیلی اهمیت میدم… خون در برابر خون. بابای آشغالت به درک واصل شده ولی من نمیذارم روحش هم آروم بگیره. همون جور که بابام رو کباب کرد دخترش رو به آتیش می کشم.

***

ارنواز: من آدم لجبازی ام. دلی که بخواد منطقم رو پس بزنه زیر پا له می کنم. من می تونم از تو بدترم بشم.
آبادیس: پس منطقی هستی… منم منطقی ام و منطق من میگه تو تا هر وقت که بگم مال من می مونی فرشته… تو مال شیطان می مونی

***

آبادیس: میدونستی هیچ گروگانی مثل تو انقدر پررو نیست؟
ارنواز: تو هم میدونستی هیچ گروگانگیری گروگانش رو عقد نمی کنه؟

***

آبادیس: من شیطانم. شیطان یعنی بد… یعنی خبیث. هر کاری که من میکنم بده اما تو فرشته ای. حق نداری مثل من باشی. من نابودی خودم رو دیدم. هیچ کس حق نداره مثل من خودش رو نابود کنه. هیچ کس!

***

ارنواز: این خودتی ڪه به خودت لقب شیطان رو دادی. مجبور نیستی انقدر بد باشی.
آبادیس: مجبورم! من مجبورم شیطان باشم تا بقیه بتونن فرشته بمونن. مجبورم.

***

آبادیس: بهت گفتم بهم دل می بازی؟ تو دختر قاتل پدر منی. دختری ڪه توی طالعش از همون اول دشمنی با من نوشته شده بود. تو فرشته ای درست برعڪس من! اما… من زنم رو می خوام با همه ی نسبت هاش… با همه ی نفرتم. با همه ی شکنجه هایی که خواست من نیستن. من زن چشم زیتونیم رو میخوام و اون هم مجبوره من رو بخواد. گفتم بهم دل میبازی و حالا ڪه برعڪس شده انقدر توی چنگال من میمونی تا تو هم دل ببازی و دیگه نخوای بری.

***

آبادیس: هیچ وقت… هیچ وقت حق نداری این گردنبند رو از گردنت باز ڪنی. هر وقت بد شدم و شیطان وجودم آزارت داد… هر وقت مردد شدی… هر وقت فڪر رفتن و دل ڪندن توی سرت افتاد گردنبند رو نگاه ڪن. بال و آتشش رو با دقت نگاه ڪن و مطمئن باش جای فرشته تا ابد توی قلب شیطانشه.

***

ارنواز: بترسم؟ ترس برای من مرده. من کنار این مرد همه چیز رو تجربه کردم. به خاطرش همه ی بدی ها و ناملایمتی ها رو دیدم. کنارش آرامشم رو از دست دادم. این مرد من رو بارها و بارها نابود کرد. من رو نابود کرد اما… اما خودش درمانم کرد. محال بود دلم بلرزه ولی منطق و محال کیلویی چنده؟

***

آبادیس: چشمات رو نبند.
ارنواز: چرا؟
آبادیس: مدت زیادی این چشم هام جلوم بودن اما نمی دونستم متعلق به کیه. مدت زیادی از این جام زیتون می خوردم بدون اینکه متوجه ی طعمش بشم. الان که می فهمم چشم هات رو نبند.

 

برای دانلود و خواندن رمان آبادیس کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 6 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!