روم و ازش گرفتم با فرو رفتن تخت متوجه شدم کنارم نشسته دستامو تو دستش گرفت ادوارد:چرا یه دفعه بیهوش شدی؟ سوین: بی میل جواب دادم چون غذا نخورده بودم ادوارد:چرا غذا نخورده بودی ؟ سوین:بهش نگاه کردم چون دلم نمیکشید بخورم حالا من یه سوال میپرسم چرا تو اینجوری رفتار میکنی؟هوووم چرا جوری رفتار میکنی که فک کنم عاشقمی؟ ولی بعدش تمام افکارم و نابود میکنی؟ چرا باعث شدی من دوست داشته باشم احساساتت برام مهم باشه اره اره میدونم تو هیچ قولی به من ندادی اصن هیچ حرفی از احساساتت نسبت به من نزدی…
درست ولی چرا با این کارات منو گمراه میکنی ادوارد:انگشت اشارمو روی لبش گذاشتم چون وقتی کنارتم هیچ کنترلی رو کارام ندارم ارادم دیگه دست خودم نیست اینو گفتم و لب هامو روی لب هاش گذاشتم با هر نفس داغی که بیرون میدادم صدا های مزاحم توی سرم کمرنگ و کمرنگ تر می شد…. از شدت گرما پیراهنمو دراوردم دوباره مشغول خوردن لباش شدم بهترین مزه بود ازش جدا شدم و کنارش دراز کشیدم و سرش و روی بازوهام گذاشتم و موهاش و نوازش کردم اینقدری ادامه دادم که نفساش منظم شد از اتاقش بیرون اومدم و توی اتاقم رفتم….
سوین : ملحفه سفیدی دورم پیچیده شده بود چشمهام رو باز کردم سرم رو بلند کرد م و به دور و برم که هنوز تاریک بود نگاهی انداختم تا ادوارد رو پیدا کنم ولی متوجه شدم تنهام وقتی دستم رو کنارم کشیدم فهمیدم تخت سرده آروم از جام بلند شدم و صبر کردم تا چشم های خواب آلودم تاریکی ای که احاطم کرده بود عادت کنه وقتی از تخت پایین رفتم پیراهن ادوارد و که شب قبل درش آورده بود رو از روی زمین برداشتم و توی دستم نگه داشتم وقتی به اونطرف راهرو رسیدم ادوارد ودیدم که کنار پنجره بزرگ ایستاده و یه لیوان مشروب توی دستشه پرده های سفید همراه با نسیم به رقص در اومده بودن.