حیف که او نقش اصلی داستان بود و با اینکه تمام کتک ها را به جان خریده بود، بازهم باورش نمیشد که این شیاد، دروغگویی بیش نیست.
خاله خانوم با تردید رفت و او به ترک های روی دیوار زل زده بود.
– پاشو خودت و جمع کن! شانس آوردی گندی رو که زدی و جمع کردم.
من میرم بیرون، تا میام یه چیزی درست کن بخوریم.
نه سری تکان داد نه چیزی.
حتی نفهمید که زیر لب چه بلغور می کند، اما از صدای کلیدها متوجه شد که برای هزارمین بار این دختر را خود شکست.
درخانه را قفل کرد اما نفهمید که چگونه هویت ان دختر را به تاراج برد.
به پنجرهای بزرگی که همگی با روزنامه پوشیده شده بودند ومنظره ی حیاط کاملا محو بود؛ عمیقا چشم دوخت.
حتی درِ مشترکی که درون راهرو رفت و آمد میشد را قفل کرده بود.
آهی پر از درد سر داد.
دست کمی از قفس نداشت.
تو اتاق رفت و روبه روی آیینه ایستاد.