دانلود رمان یادم تو را هم‌ آغوش از RYA

دانلود رمان یادم تو را هم‌ آغوش از RYA

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر rya، رمان یادم تو را هم‌ آغوش :

کوهیار و ساناز کنار هم نشسته بودند و منتظر آمدن فرهاد خان تا شروع کنند،آفتاب بالا آمده بود و اشعه های طلایی رنگش را روی میز پخش کرده بود.

صدای عصای فرهاد خان که آمد ایستادند.

و خدمتکارها با هم سلام کردند.

آغوش متعجب و گیج کنار اپن ایستاده بود و به پیرمرد نه چندان سن دار اما لنگان و با اقتدار روبه رویش زل زده بود.

فرهاد خان جواب سلام داد و روی صندلی بالای میز نشست.

دختری به سرعت جلو رفت و کنار دست فرهاد خان ایستاد.ساره جلو رفت و با کمی فاصله کنار دخترک ایستاد.

خدمتکاران به سراغ کارهایشان رفتند و آغوش همچنان کنار اپن ایستاده بود.

راحله پوفی کرد و بازویش را کشید.

فرهاد خان فنجان چایش را برداشت و به کوهیار و ساناز که با ولع می خوردند چشم دوخت.

لبخند محوی زد.

_سامیار کجاست؟

ساره کاسه سوپ قارچ و شیر مورد علاقه اش را روی بشقاب جلوی دستش گذاشت

_دیشب نیومدن آقا.

فرهاد خان اخمی کرد و قاشقی به دهان برد.

آغوش کنجکاو به آشپزخانه رفت میز را دور زد و کنار راحله که مشغول درست کردن مخلوط کیک بود ایستاد

_این واسه چیه؟

راحله نیم نگاهی به آغوش کرد و پچ پچ کرد.

_آقا عادت دارن قبل رفتن با چای،کیک بخورن،نه زیاد گرم نه سرد و سفت شده،پس الان درستش می کنیم دو ساعت دیگه قبل رفتن میخورن.

آغوش آهانی گفت و نگاهی به دخترک لاغر اندامی که مشغول تمیز کاری آشپزخانه بود انداخت

_سامیار کیه؟

راحله لحظه ای مکث کرد و بعد آرام تر به حرف آمد

_سومین پسر فرهاد خان،زیاد نمیاد عمارت،بیشتر وقتش و تو بیمارستان میگذرونه

همینکه خواست سوال بعدی را بپرسد دستی روی شانه اش نشست.

هینی کشید و با ترس برگشت

ساره اخم کرده دست به سینه شد.

_برو کمک فاطمه و سارا میز و جمع کن و ظرفارو بشورید

آغوش لبش را از داخل گاز گرفت،به خود قول داده بود دوام بیاورد و محکم باشد

_چشم خانوم

برشی از کیک را روی بشقاب فرهاد خان گذاشت و قوری سفید را از روی سینی برداشت و با نوک انگشت سبابه در قوری را لمس کرد.درست مانند تعلیمهای ساره،و فنجان را پر کرد و با ملایمت و ظرافت قوری را روی سینی گذاشت و عقب رفت و انگشتانش را در هم پیچید.

فرهاد خان عینک مطالعه اش را برداشت و روی میز کنار سینی گذاشت و کتاب باز روی پاهایش را برداشت و بست.

نفس عمیقی کشید و کتاب را به طرف آغوش گرفت

_بزارش اونجا

و به قفسه کتاب سرتاسری پر از کتاب دیوار روبه روی خود اشاره کرد

آغوش با دستانی لرزان کتاب را گرفت و برگشت و به قفسه های پر از کتاب زل زد.

می ترسید سوالی کند و فرهاد خان عصبانی شود،قدمی جلو گذاشت و سرس را به سمت فرهاد خان چرخاند،پیرمرد اما مشغول خوردن کیک و چای خود بود.

نگاه از این مرد آرام و قابل احترام برداشت و جلو رفت،روبه روی قفسه ها ایستاد و گیج و گنگ به کتاب های رنگارنگ دوخت.

_قفسه دوم و نگاه کن همون جای خالی بزارش دخترجان

آغوش تند برگشت و به فرهاد خان نگاهی انداخت.

فرهاد خان ابروهای پرپشتش را در هم کشید

_خوابت برده؟

آغوش ناخودآگاه ببخشیدی گفت و قفسه دوم را نگاه کرد،جای خالی را که دید تند به آن سمت رفت و کتاب را سرجایش گذاشت.

فرهاد خان سری تکان داد و فنجان چای اش را برداشت

_میتونی بری

آغوش که انگار از قفس آزاد شده باشد به سمت د پرواز کرد.

در را که بست به در تکیه زد و پوفی کرد،با این مرد حرف زدن سخت ترین کار دنیا بود انگار.

بغض کرد،دلش برای پدر مهربانش تنگ شد،کاش با مادرش رفته بود به دیدارش.

مچ دستش را بالا آورد و به ساعت نگاه کرد

۹:۳۰دقیقه بود و وقت تمیز کردن اتاق ها بود.

دختری از کنارش گذشت و از پله ها پایین رفت.

پله ها به دو طرف ختم می شدند،یک طرف به سالن و در خروجی

از طرفی هم به پذیرایی.

در عمارت باز شد و مردی وارد شد.

آغوش کنجکاو دستانش را به نرده چوبی که نقش و نگار بوته های گل روی آنها حکاکی شده بود گذاشت و سرک کشید.

ساره با عجله به سمت مرد رفت و سلام کرد.

متعجب بود از آمدن این موقع این مرد و سرووضعی که خستگی از آن میبارید.

_چیزی میل دارید؟

مرد جوان چشمان خسته و خمار از بی خوابی اش را ماساژ داد

_نه خاله،گرسنه نیستم یه دوش بگیرم و بخوابم سرحال میام.

ساره لبخند زد و از جلوی راه مرد کنار رفت.

خدمتکاران مودبانه سلام می کردند و می گذشتند،مرد جوان متواضعانه پاسخ می داد و می گذشت.

آغوش کنجکاو به موهای ژولیده اش زل زد،مرد جوان از پله ها بالا آمد و به سمت آغوش رفت.

ضربان قلب آغوش بالا رفت و قدمی عقب گذاشت

مرد بی توجه به آغوش از کنارش گذشت و وارد اتاقی با در مشکی شد.

آغوش لب اش  را به دندان گرفت و نفسی کشید،خنده اش گرفته بود.

چه خیالی کرده بود آخر.

با انگشت اشاره ضربه ای به پیشانی خود زد و لبخند به لب و درونی پر از سوال از این خانواده به سراغ کارش رفت.

در اتاق را که باز کرد،دهانش از تعجب باز ماند،اتاقی به بزرگی خانه شان و به هم ریختگی دوشنبه بازار،سری تکان داد و وارد اتاق شد.

ترکیب بنفش و سفید وسیله ها و رنگ سفید دیوار ها حس خوبی به آغوش داد.تخت بزرگی که انواع لباس و وسیله ای که رنگ روتختی را پنهان کرده بودند.

اخم را میمهان صورت سفیدش کرد،نور آفتاب از پنجره باز کنار تخت اتاق را روشن کرده بود،آغوش دستش را به عسلی خوش نقش کنار تخت تکیه داد”خدایا اینا دیگه کی ان؟”

خم شد و لباسهای افتاده روی زمین را برداشت

در کمد را باز کرد و لباس ها را روی رخت آویز ها گذاشت.

به پنجره نگاهی انداخت و دعا کرد زودتر از این وضعیت خفت بار خلاص شود

اتاق را که گردگیری  کرد به ساعت نگاه کرد،یک ساعتی بود که مشغول تمیز کردن اتاق بود.

دستش را روی پیشانی اش گذاشت و کش و قوسی به کمرش داد و صدای ناله مهره های کمرش بلند شد،قلبش اندوهگین گوشه سینه اش کز کرده بود و آغوش حس می کرد درد هم دارد.

در اتاق بعدی را که باز کرد لبخند روی لبش نشست،برخلاف اتاق نامرتب ساناز اینجا تمیز بود و فقط گردگیری لازم داشت.

فضای خاکستری اتاق دلش را گرفته تر از آنچه که بود کرد.سامیار که بعد از خواب ۴۵دقیقه ای دوش آب سردش سرحال شده بود،از اتاق خارج شد،بالای پله ها که رسید مکث کرد،نگاهش را به در اتاق کار پدرش دوخت.

می دانست این موقع خانه نیست و به کارخانه رفته،ته دلش برای دیدن پدر بی قرار شده بود.نفس عمیقی کشید و دستی میان موهای مرطوب و پرپشت خرمایی رنگش کشید،فکر کرد بلند شده اند و باید کوتاه شان کند.

صدای قاروقور شکم اش اجازه ای فکر بیشتر نداد.خندید و دوتا یکی پله ها را پایین رفت.

با احتیاط از کنار مجسمه مورد علاقه مادرش که روی سکوی مربعی شکل کنار پله ها بود گذشت.

قلب اش سنگین شد از یادآوری مادری که چند سال بود نه حرف زده بود و نه محبت.

دل تنگ مادر خاموش شده این روزهایش شد.می دانست هنوز خواب است.تصمیم گرفت چیزی بخورد و داروهای مادرش خودش بدهد.

حواس اش به مادر بود و سمیه را ندید و به سینی در دستش خورد.صدای برخورد سینی با سرامیک ها در سالن پیچید و سامیار با خنده چشمانش را بست.

خدمتکاران با تعجب و نگرانی ایستادند و به سمیه بغ کرده چشم دوختند.سامیار لبخند زد و خم شد و سینی را به دست سمیه داد

و نفهمید با این رفتارهای مهربانانه چه با دل این دخترک محبت ندیده می کرد،کار اش از سر دلسوزی بود و دل سمیه این را نمی فهمید.

از کنار خدمتکاران گذشت و روی صندلی اپن نشست.همه می دانستند سامیار ذاتا مهربان است و محترمانه رفتار می کند و همین رفتاراش او را پسر محبوب فرهاد خان کرده بود.

_ساره جون یه چیزی بده بخورم که دل و رودم به جون هم افتادن

ساره خندید و رو به راحله کرد

_برای آقا…

سامیار میان حرف اش پرید و رو به راحله کرد.

_واسم از اون نیمرو های معروفت درست کن.

راحله لپهایش سرخ شد و با لبخند چشمی گفت.

آغوش خسته و کوفته از پله ها پایین آمد و کمرش را به عقب متمایل کرد و با ناله ماساژ داد.

سارا با خنده به کمر اش زد

_انگار حامله ای

آغوش به زحمت لبخندی زد و چیزی نگفت.

به طرف آشپزخانه رفت و سامیار را دید که مشغول خوردن بود.

صاف ایستاد و وارد آشپزخانه شد.ساره با چشم و ابرو فهماند که باید سلام کند

کلافه از ساره چشم برداشت و سلام آرامی کرد

سامیار نگاهش را بالا کشید و به دخترک ریزاندام چشم دوخت

سرش را تکانی داد و جواب داد.

چشمان دو رنگ و تاحدودی ترسناک دخترک متعجب اش کرد.در اولین نگاه فکر کرده بود یکی از چشمانش کور است.حالا فهمیده بود که سبز آبی ست و احتمالا مادرزادی.

اخم آغوش به او فهماند زیادی به چشمانش زل زده.نگاه گرفت و مشغول خوردن شد. راحله سقلمه ای به آغوش زد و تمام دندان هایش را به نمایش گذاشت.

آغوش با درد دستش را روی پهلویش گذاشت و آخ آرامی گفت.به راحله نگاه کرد و آرام و عصبی زمزمه کرد

_چته روانی

راحله خندید و با اشاره ای به سامیار چشمکی زد.

آغوش چشمانش را در کاسه چرخاند و به سمت سینک رفت و لیوانی برداشت.از داخل یخچال بزرگ برایش شربت پرتقال دراورد و لیوان را پر کرد.قرص ها را از داخل سبد قرص ها برداشت و از کنار ساره گذشت.

سامیار تند بلند شد و جلوی آغوش ایستاد

لیوان را گرفت

_خودم میبرم براش

آغوش بی حرف و از خدا خواسته کیسه قرصها را در دستش گذاشت وبرگشت و به سمت پذیرایی رفت،کاش می توانست سری به مادرش بزند و احوال پدرش را بپرسد.

چانه اش از بغض لرزید و حس کرد قلب اش مچاله شد.چشمان اش پر از اشک شد نگاهش را بالا کشید و به لوستر شیک و طلایی رنگ آویزان دوخت.برخلاف تلاشش قطره ای اشک از گوشه چشم اش راه گرفت و از روسری گذشت ومیان موهای شقیقه اش گم شد.

دستان اش را روی بازوهایش گذاشت و سعی کرد به سر و صدای ناشی از تکاپوی دخترهای بیچاره بی توجه باشد.

مبل های طلایی رنگ جلوی پنجره چیده شده خیره کننده بودند،آغوش اما به پدر لاغر شده اش فکر می کرد و تخت سفت زندان.

نفس عمیقی کشید و شروع به گردگیری و تمیز کردن تابلو های گران قیمت و بزرگ روی دیوار و مبل ها کرد.

کارش که تمام شد ظهر شده بود و بوی قورمه سبزی و ماهیچه و ماهی با هم قاطی شده بود و به دخترک دلتنگ و بغض کرده تهوع هدیه داد.

دامنش را در مشت مچاله کرد و به سمت پنجره رفت.در باز شد و بنز سیاه رنگ فرهاد خان داخل شد.راننده پیاده شد و در را با احترام باز کرد.

پیرمرد شیک پوش و جذاب پیاده شد و آرام آرام قدم برداشت.چشم اش به آغوش ایستاده جلوی پنجره افتاد.مکثی کرد آغوش حس کرد میان ابروهایش خطی افتاد.

از کنار پنجره کنار رفت.

سامیار به مادرش داروهایش را داده بود و چند ساعتی کنارش بود و برایش کتاب خواند و تعریف کرد.از بیمارستان و سختی های کارش.

مادرش با نگاهی پر حرف و پر اشک فقط نگاه کرد و خوابید.

سامیار بیرون آمد و لباسهایش را عوض کرد.وقت رفتن بود.

همین که به پایین پله ها رسید فرهاد خان هم وارد شد.نگاه پدر و پسر در هم تلاقی کرد،فرهاد خان دل اش برای پسر کوچک و عاقل اش پر زد،اما اخم کرد و بی توجه از کنارش گذشت.

سامیار که لجبازی اش به پدرش رفته بود هم اخم کرد.اما تربیت کرده تهمینه مذهبی بودند و احترام به پدر و مادر برایشان اولویت همه چیز بود.

سلام کرد و جلو رفت.دست فرهاد خان را گرفت و ب*و*سید.

فرهاد خان با چشمانی پر از ستاره به پسر دکتر شده اش نگاه کرد و چیزی نگفت.

دل اش می خواست مهندس شود و اداره کارخانه را به این پسر باهوش و صبورش بدهد،اما افسوس که لجباز بود.

اما دلخوری اصلی از رشته تحصیلی سامیار نبود…

_همگی خسته نباشید.

و این یعنی از بند آزاد شدند تا صبح،آغوش که مشغول صاف کردن آستین پیچ خورده اش بود با شنیدن این حرف انگار که دنیا را به او دادند با شادی دستانش را به هم کوبید.

به همه با ذوق خسته نباشید گفت و به سمت در پا تند کرد.دل اش برای مادر تنها و افسرده شده اش لک زده بود.در را که باز کرد و هوای آزاد و خنک با مهربانی در آغوش اش کشید.

چشمانش را بست و لبخند زد،نفس کشید هوای تازه را،مهتاب با لبخند دختر مرد شده ایستاده روی اولین پله ورودی عمارت را که نسیم دامن پرچین کوتاه اش را به این سو و آن سو می رقصاند به نظاره نشسته بود.

آغوش چشم باز کرد و به سمت خانه کوچک ته باغ دوید.فضای باغ را غنچه های مروارید در دل روشن کرده بودند.

در را به آرامی باز کرد،داخل که شد خانه در تاریکی فرو رفته بود و نور مهتاب محیط خانه را کمی روشن کرده بود.به اتاق اش رفت و روی تخت تک نفره با رو تختی صورتی گلدارش نشست.

به پشت دراز کشید و دستانش را باز کرد و به سقف زل زد،دلش کمی نوازش های پدرانه و چای با طعم عشق مادر که روی تخت سه نفری میخوردند را می خواست.پلک هایش سنگین که شد،تند بلند شد مبادا با همین لباس ها بخوابد و چروک شوند.

لباس هایش را عوض کرد و موهایش را شانه زد.

تار تار موهای مواجش با دلتنگی شانه های آغوش را لمس می کردند و سر میخوردند و گردن و سینه اش را می پوشاندند.

کاش که تمام شد شانه چوبی اش را روی عسلی گذاشت و بلند شد،از اتاق خارج شد.

آغوش متعجب از زود خوابیدن فاطمه خانوم به سمت اتاق مادر رفت،در را به آرامی باز کرد و قیژ در سکوت وهم برانگیز خانه را بر هم زد.

آغوش لب اش را میان دندانهایش فشرد و نگران به مادرش نگاه کرد.

پوفی کشید،خواب بود و خیال اش راحت شد.

ته دل اش غمگین شد،می خواست از پدرش سوال کند.

ناامید جلو رفت و به آرامی فاطمه خانوم را ب*و*سید و صاف ایستاد.نفسی گرفت و عطر خوش همیشه یاس مادر را به روح خسته اش هدیه داد.

برگشت که از اتاق خارج شود صدای آرام و گرفته فاطمه خانوم ترساندش،هینی کشید و دست اش را روی قلب اش گذاشت و تند برگشت.

چشمان باز فاطمه خانوم را که دید لبخند زد و خداراشکر کرد فضای اتاق را تاریکی پر کرده و مادر چشمان سرخ از خستگی اش را نمی بیند.

اما مادر نشده بود که بداند از ریتم نفس هایش هم میفهمد حال دخترش را،فاطمه خانوم نیم خیز شد و با مهربانی دست آغوش را در دست گرفت

و به سمت خود کشید.

و چند لحظه بعد نسیم از لابه لای پنجره نیمه باز اتاق به داخل خزید و بنای رقصیدن نهاد.

_پاشو دیرت شد

آغوش غلتی زد و بالش را روی سرش گذاشت.

فاطمه خانوم کلافه به اتاق رفت و بالش را از روی سرش برداشت،عصبانی بود از این اجبار لعنتی و کسی جز آغوش بیچاره دم دست اش نبود که سرش خالی کند.بالش را به گوشه ای پرتاب کرد و با غرولند به سمت آشپزخانه رفت

_۵دقیقه دیگه سر میز باش

آغوش خواب آلود بلند شد و به سمت سرویس رفت

“خدا امروزمون و به خیر بگذرونه”

تا وقتی به سمت عمارت رفت مادر غمگین و عصبانی اش که از قضا از دنده چپ بلند شده بود،سر دخترک بیچاره غر زد و آغوش بغض کرده به راه افتاد.

از پدرش نپرسیده بود آخر.

صدای جیرجیرکهای لابه لای گل و گیاهان باغ و گرگ و میش هوا،هوای دلش را غبارآلودتر کرده بود.

بی حوصله وارد عمارت شد و به همه سلام زیر لبی گفت.

راحله با تعجب به دوست بی حوصله اش که چشمانش را غبار غم گرفته بود نگاه کرد و وقتی ساره دور شد با عجله به سمتش رفت.

بازویش را گرفت و برگرداندش

_چی شده؟

آغوش بی میل هیچی زیر لبی گفت و دوباره مشغول پر کردن ظرف از توت فرنگی شد.

همینکه خواست دوباره اصرار کند صدای کوهیار آنها را به خود آورد

_راحله یه چای بده من

آغوش نیم نگاهی به این مرد از خودراضی و مغرور انداخت و چشمانش را در کاسه چرخاند.

راحله با گونه هایی سرخ و با عجله چای را حاضر کرد و روی اپن جلوی کوهیار گذاشت.

صندلی را عقب کشید و از صدای کشیده شدن پایه های صندلی با کف سرامیکی اخم های راحله در هم شد و راحله چینی به بینی اش داد.

ساره که تازه کوهیار را دیده بود ایراد گرفتن از سارا را به وقت دیگری موکول کرد و به سمت آشپزخانه قدم تند کرد.

_چقد زود بیدار شدی آقا کوچیک

کوهیار شانه ای بالا انداخت و تکه ای از کیک شکلاتی دستپخت راحله را در دهان گذاشت.

لبخند محوی روی لبهای همیشه صاف اش نشست و برای پنهان کردنش با انگشت سبابه گوشه لبش را خاراند

_منتظر اومدن آقا نمی شید؟

از گوشه چشم به ساره نگاه کرد و سنگینی نگاه راحله و آغوش کنجکاو را هم حس.

_نه

_ناراحت می شن..

نوچ کلافه ای کرد و برش کیک گاز زده اش را روی بشقاب پرت کرد.

همه به رفتارهای این مرد تخس و مغرور عادت کرده بودند،اما آغوش متعجب این رفتار ناپسند گردنش را کج کرده بود و نگاه می کرد،رنگ نگاهش تحقیر آمیز شد از تکبر لانه کرده در عمق چشمان سیاه این مرد از خودراضی.

کوهیار حرف ساره را قطع کرد

_چطور سامیار خان به زور سلامم میکنه آزاده،واس ما بد میشه یه صبونه زودتر از بقیه بخوریم؟

فنجان چای اش را برداشت و نزدیک لبهایش نگه داشت

_سربه سرم نزار اول صبی ساره بانو،یه چی میگم جفتمون ناراحت میشیما

ساره که غرورش شکسته بود از رفتار بد کوهیار جلوی بقیه بی حرف به سمت پذیرایی رفت،حق هم داشت!کم مادری نکرده بود برای این سه بچه قد بلند کرده و لجباز،احترامش واجب بود نبود؟

تمام دوران جوانی اش را اینجا و کنار این آدم ها گذرانده بود

اگر رمان یادم تو را هم‌ آغوش رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم rya برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 38 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!