– آره الآن رسیدیم.. ماهان کارش طول کشید.. اینا کی اومدن؟
– یه ساعتی می شه!
– حرفی چیزی نشد؟
نفس عمیقی کشیدم و خودم و زدم به اون راه که مثلاً از هیچی خبر ندارم..
– چه حرفی؟
– همین جوری.. گله و شکایتی.. چیزی!
– انقدر شعور دارن که بدونن درد خودمون بیشتره و حداقل پیش ما گله و شکایت نکنن!
دیگه چیزی نگفت چون نگاه متعجبش به لباسام افتاد و از اون جایی که مامان تلفنی در جریان ریز به ریز اتفاقات قرارش می داد.. حتی از این که من امشب چی قرار بود بپوشمم خبر داشت که گفت:
– پس چرا پیراهن آبی که تازه برات خریدم و نپوشیدی؟
برعکس این دو نفر من اصراری نداشتم که حتماً اون لباس تنم باشه و بی تفاوت گفتم:
– افتادم تو باغچه کثیف شد!
– ای بابا.. اون که خیلی بهت می اومد.. کمرشم تنگ بود هیکلت و عالی نشون می داد.. این چیه پوشیدی؟ خیلی گشاده که!
راه افتاد سمت کمدم و غر زد:
– حداقل اون پیراهن صورتیه که مروارید دوزی داره رو بپوش..