خیالاتش آن را شنید. درد داشت قضاوت شدن فقط بخاطر چیزی که هیچ آسیبی به دیگران نمی زد. قطعا اولین بار نبود که یاحا آن حرف ها را می شنید و هر بار بیشتر از بار قبل درد داشت. فاتحه ی انسانیت را هر بار در
دلش بلندتر می خواند! مرد مغرورِ پشت میز، از عمد در حضور ژینو آن حرف را به زبان آورده بود تا یاحا را بیشتر تحقیر کند. پاهایش به زمین قفل شده بودند و توانِ برگشتن سمت آن ها را نداشت. نمی خواست شکستن او را به چشم ببیند. یاحا لحظه ای بی حرف به مرد روبرویش نگاه کرد و بعد، تلخندی کنج لبش نشست: